بدون خط

نویسنده: Hanieh_M

خندیدم.
_حالا دیشب من یه چیزی شنیدم چه ربطی به این داره؟
ولی خیلی زود خنده از چهره‌ام کنار رفت. عجیب بود. هیچ وقت به این که چرا آران مجبور بود انقدر زود به خانه برود توجه نکردم. فکر می‌کردم یک قانون است. اما انگار خیلی جدی تر از یک قانون قدیمی بود. شاید آران دست گلی به آب داده. سعی کردم این فکر ها را از سرم بیرون کنم. به سمت خانه راه افتادم.
خانه بدون حضور مادر سوت و کور بود. دلم برای دسر های شکلاتی تنگ شده بود. شاید واقعا بچه بودم، هنوز سه ساعت هم از رفتن مادر نگذشته بود.
با بی حوصلگی بر روی مبل لم دادم. کنترل تلویزیون را برداشتم بلکه شاید کمی سرگرم شوم. از شانسم تلویزیون روشن نمی‌شد. باز هم برق ها رفته بود؟ غرغر کنان به سمت کلید برق رفتم. چند باری خاموش روشن کردم ولی هیچ خبری از برق نبود.
_شاید فیوز پریده.
بر روی نوک پا ایستادم و دستم را پشت یخچال دراز کردم. هنوز به فیوز نرسیده بودم که کسی در زد.
_کسی هست؟
چهره در هم کشیدم و به سمت در رفتم. همسایه بود. در را باز کردم. خانم همسایه با دیدن من لبخند زد:
_مامانت گفت که برات غذای گرم بیارم. بفرما امیدوارم دوست داشته باشی.
به ظرف غذایی که در دستش بود چشم دوختم. گاهی فکر می‌کردم چطور خانم همسایه انقدر می‌توانست حوصله داشته باشد. آنها طبقه همکف بودند و ما طبقه سوم. حتما خیلی با مادر دوست بود که اینطوری برای پسرش، خودش را به زحمت می انداخت. به زور لبخند زدم.
_ممنون. زحمت کشیدید.
سپس ظرف غذا را گرفتم. خانم همسایه همچنان ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می‌کرد. یعنی باید می‌گفتم خداحافظ تا برود؟ خواستم حرفی بزنم که گفت:
_انگار مامانت یکم تغییر دکوراسیون داده.
پس منتظر خداحافظی من نبود. با لبخند گفتم:
_بیشتر به شما زحمت نمی‌دم. ظرف رو بعدا براتون میارم. خدانگهدارتون.
منتظر جوابش نشدم. در را بستم و از چشمی نگاه کردم تا رفتن خانم همسایه را ببینم. خیلی طول نکشید که با همان لبخند بر روی صورتش از پله ها پایین رفت. وقتی رفت، نگاهی به خانه انداختم. منظورش از تغییر دکوراسیون چی بود؟ هنوز هم مبلمان ال شکل مادر گوشه خانه قرار داشت و تلویزیون مقابلش بود. چند گلدان گل هم کنار مبل بود و یک میز پذیرایی عسلی هم مقابل مبل قرار داشت.
ظرف غذا را بر روی میز نهار خوری گذاشتم. گرمای غذایی که در دستانم احساس کردم؛ باعث شد لبخندی بر صورتم بنشیند. با اینکه همه کارهای همسایمان رو اعصاب بود ولی از دستپختش نمی‌شد گذشت. در ظرف را برداشتم. کمی به محتویات داخل ظرف چشم دوختم. چیزی شبیه به ژله به رنگ لجن بود. وقتی بیشتر نگاهش کردم، یک لحظه احساس کردم غذا تکان خورد. زیر لب گفتم:
_این دیگه چیه!؟
بوی تعفن می‌داد. با اکراه قاشق را به غذا داخل ظرف زدم. خواستم قاشق را از غدا جدا کنم،‌ ولی جدا نمی‌شد. چسبناک بود. با دیدنش احساس کردم دلم زیر و روی می‌شود. در ظرف را بستم از آشپزخانه فاصله گرفتم. تمام پنجره ها را باز کردم تا هوای خانه از بوی متعفنش عوض شود. هیچ وقت همچین غذایی ندیده بودم. با خودش چی فکر کرده بود؟ انتقام می گرفت یا شوخی می‌کرد؟ سرم را چپ و راست تکان دادم و نفس های عمیق کشیدم‌. حال بهم زن بود. صدای تقی آمد. دندان هایم بر روی هم فشردم و گفتم:
_ای بابا بازم دارن مبل جابه جا می‌کنن!
با دستم ضربه آرامی به سرم زدم‌. یادم رفته بود که طبقه بالا خالیست. بر روی مبل نشستم. چرا همه با من شوخی می‌کردند؟ حتما خانه قدیمی شده بود که از در و دیوارش صدا در می‌آمد. پس از چند دقیقه سر و صدای کشیدن مبل، دوباره سکوت برقرار شد. ولی سکوت خیلی پایدار نبود. زنگ خانه به صدا در آمد. انگار یکی دستش را بر روی زنگ نگه داشته بود. مدل زنگ زدش شبیه مادر بود. امروز صبح هم به همین شکل زنگ زده بود. خودم را به سمت در کشاندم و گفتم:
_بله!؟
کسی جواب نداد. حتی دیگر زنگ را فشار نمی‌داد. از چشمی نگاه کردم. کسی پشت در نبود. دستی بر سرم کشیدم توهم زدم؟ سر ظرف غذا هم توهم زده بودم؟ با صدای تقی از جا پریدم. به سقف نگاه کردم. اما خیلی زود متوجه شدم صدا از سمت دیگری می‌آید. دستم را به سمت قلبم بردم و سعی کردم آرام باشم‌. نفس عمیق کشیدم. با اکراه سرم را برگرداندم. با دیدن تلویزیون که روشن شده بود؛ نفس راحتی کشیدم ولی این خیال خوش زیاد طول نکشید. صدای زنگ خانه دوباره به صدا در آمد، همزمان صدای گوش خراش کشیده شدن مبل بر روی زمین فضا خانه را پر کرد. در همین لحظه بود که کانال های تلویزیون خود به خود عوض می‌‌شد. روح بود، جن بود یا نفرین وسایل قدیمی؟ خواستم فریاد بکشم اما صدایم در نمی‌آمد. دست راستم را با دست چپم گرفتم تا مانع لرزش ناخودآگاهش شوم‌. آرام عقب رفتم. احساس ناامنی می‌کردم. تا به حال چنین حسی نداشتم، حسی که انگار یکی دزدکی در حال دیدن من است ولی من او را نمی‌بینم. با خوردن به میز نهار خوری آخی گفتم. دستم را به سمت کمر بردم که دستم به یک چیز خیس خورد‌.
کم کم احساس خیسیش تا آرنج دستم رسید. انگار بر روی دستم حرکت می‌کرد. از زیر چشم نگاهی انداختم. با دیدن چیزی لزج و سبز رنگ فریاد زدم. دستم را در هوا تکان دادم اما همچنان از دستم بالا می‌رفت. اشک در چشمانم جمع شد. سعی کردم با دست دیگرم جدایش کنم. غذا لزج همسایه به دو تکه شد و حالا بر روی هر دو دستم در حال حرکت بود. دیوانه وار دستم را به میز کوبیدم. از درد فریاد می‌کشیدم و از دیدن حرکت منزجر کننده غذا گریه می‌کردم. دور خودم چرخیدم. با تمام زورم دستانم را به دیوار کوبیدم. بر روی زمین دراز کشیدم و از درد به خود پیچیدم. از میان اشک های مزاحم چشم هایم به دستانم نگاه کردم. از مچ تا آرنج دستم سرخ شده بود ولی خبری از آن غذا متعفن نبود. چشم چرخاندم. بر روی زمین چیزی نبود ولی بر روی دیوار... با دیدن غذا که به دیوار چسبیده بود چشم هایم گرد شد. غذا انگار من را می‌دید ارام از دیوار جدا شد. فرصت فریاد کشیدن نداشتم. تا دهانم را باز کردم غذا لزج بر روی صورتم افتاد. نمی‌توانستم نفس بکشم. دستم را به سمت صورتم بردم و چنگ زدم‌ فایده نداشت. پاهایم را در هوا تکان دادم و تلاش کردم. یعنی باید سرم را به دیوار می‌کوبیدم؟ چند باری با دستانم کلنجار رفتم. راهی نبود. با صدای خفه ای فریاد زدم و سرم را محکم به دیوار کوبیدم. نفهمیدم چه شد. سرم گیج می‌رفت. حالم بهم می‌خورد. بر روی زمین دراز کشیدم و به غذا همسایه که مقابلم افتاده بود چشم دوختم‌. در دلم به جابه جایی مبل، تلویزیون و زنگی که صدایش دیوانه کننده بود لعنت فرستادم. صورتم خیس بود و بوی تعفن می‌داد. غذا لزج بر روی زمین می‌لغزید به سمت می‌آمد. زیر لب گفتم:
_بسه، تمومش کن، بسه!
در میان آن شلوغی، صدای موسیقی توجهم را جلب کرد. همانی که دیشب شنیدم. بی کلام و زمزمه وار بود. صدایش حالم را دگرگون می‌کرد. در میان موسیقی صدای تیک تیک ساعت به خوبی شنیده می‌شد. آنقدر بلند بود که احساس می‌کردم یک ساعت غول پیکر بالا سرم است. چند لحظه بعد همه جا ساکت شد. اما این سکوت به جای آرامش حس ترس را در جانم زنده می‌کرد. چشم هایم را بر روی هم فشردم. بدنم سنگین بود؛ گویا سنگی بر روی سینه ام باشد، نمی‌توانستم تکان بخورم. در این سکوت مطلق صدای مجدد تیک تیک ساعت گوش هایم را تیز کرد. زیر لب هر بار صدای ساعت را شمارش می‌کردم:
_یک، دو، سه،..
اما بیشتر از سه بار نتوانستم بشمارم.




(با نظرات خود من را در بهبود داستان و نوشته هایم راهنمایی کنید. از توجهتون و وقتی که برای خواندن داستان می‌گذراید سپاسگزارم.)
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.