بدون خط

نویسنده: Hanieh_M

من مارتیا هستم. دوازده سالمه و تک فرزندم. امروز می‌خوام یه داستان واقعی براتون تعریف کنم. داستان اینکه چطور باعث بدبختی خودم شدم! بزارید بهتون بگم که هیچ وقت، کتاب نخونین! منظورم همان کتاب هایی است که عنوان ندارند و عجیب اند! با شنیدن داستان خودتون متوجه علتش می‌شوید.







_سلام مارتی. ببخشید منتظر موندی.







آران دستش را بر روی شانه ام گذاشت و لبخند صمیمانه ای زد طوری که چال بر روی دو گونه اش خودنمایی می‌کرد. آران یکی از بچه های مدرسه بود. او بر خلاف من اجتماعی، خوش مشرب و محبوب است. تقریبا هم قد من است متوسط و لاغر البته نه مثل من لاغر مردنی. قبول دارم گاهی از من برای کارهای که نمی‌تواند بکند سواستفاده می‌کند ولی باعث می‌شود بتوانم به کار های عادی زندگیم برسم. مثل همین الان که روبه رو کتابخانه مرکز شهر ایستادیم.







آران آرام پشتم زد:







_خب بریم داخل من باید تا ظهر خونه باشم. می‌دونی که قوانین قدیمی پدرمه.







با صدایی آرام گفتم:







_هوم باشه.
برای تحقیق مدرسه نیاز به کتاب داشتم. با وجود اینکه می‌شد همه چیز را با یک جستوجو کوچک در فضای مجازی بدست آورد ولی من دنبال منابع مکتوب بودم. شاید من هم مثل پدر آران ذهنیت قدیمی داشتم. کتابخانه شلوغ ولی آرام بود. برخلاف نمای بیرون که پشه هم پر نمی‌زد داخل پر از آدم هایی بود که بر روی صندلی نشسته یا روبه رو قفسه کتاب مورد علاقه خود ایستاده بودند و در سکوت مشغول مطالعه بودند. اینجا دقیقا جایی بود که به آران نیاز داشتم. اون به جای من با کتابدار حرف می‌زد، سوال می‌کرد و کار های گرفتن و ثبت نام در کتابخانه را انجام می‌داد. نفس عمیقی کشیدم بوی کتاب باعث می‌شد یادم برود چقدر اجتماع برایم ترسناک است. به آران نزدیک شدم. آران نیم نگاهی به من انداخت پوزخند زد:







_تا کی می‌خوای اینطوری باشی؟







سپس با کلافگی دستی بر موهایش کشید و به سمت کتابدار رفت. برایم عجیب بود چطور می‌توانست آنقدر گرم و صمیمی صحبت کند.







_سلام. صبح به این زیبایی در میون کتاب ها باید لذت بخش باشه.







خانم کتابدار که لباس مشکی و مقنعه ای قهوه ای رنگ به سر داشت؛ عینک مستطیل شکل خود را که از گردنش آویزان بود بر چشم زد:







_کتاب بهترین جهان برای انسان هاست. چطور می‌تونم کمکتون کنم آقا؟







آران با دست به من اشاره کرد. با دیدن نگاه سرد و خسته کتابدار یک لحظه تمام بدنم یخ کرد. خودم را جمع و جور کردم. سرم را پایین آرودم. آران با صدایی آرام ولی قابل فهم  صحبت می‌کرد:







_من و دوستم چند تا کتاب برای تحقیق مدرسمون نیاز داریم. درباره...







آران صدایم زد. یک آن از جا پریدم و بعد سعی کردم با چشم هایی لرزان به آران نگاه کنم.







_مارتی چه کتاب هایی رو می‌خواستی؟







با گوشه آستینم بازی بازی کردم. شاید برای خیلی ها جواب دادن به چنین سوالی راحت باشد ولی برای من آنقدر سخت بود که ترجیح می‌دادم هر کاری بکنم ولی صحبت نکنم.







با لکنت گفتم:







_ککتا..بب...درباره..زیس..تت...گاهه..حح..شرات.







از خجالت احساس کردم سرخ شدم‌. خیلی بد حرف زدم. هیچ وقت نمی‌توانستم مثل آران باشم.







آران بشکن زد:







_بله درباره زیستگاه حشرات.







کتابدار لبخند صمیمانه ای زد:







_می‌تونید به قفسه های آخر ردیف "ب" سربزنید، ولی برای گرفتن کتاب باید ثبت نام کنید.







آران گفت:







_تو برو کتاب هارو نگاه کن منم اینجا ثبت نام می‌کنم.







کتابدار دفتر دراز و قطوری را بر روی میز گذاشت. آران با تعجب به کتابدار نگاه کرد. کتابدار با خونسردی گفت:







_ثبت نام اول به طور کتبی و بعد هم در سایت ثبت می‌شود. یه عادت قدیمیه.







همانطور که آن دو مشغول به کارای ثبت نام بودند من هم سریع به سمت قفسه کتاب ها رفتم تا جایی خلوت پیدا کنم. قبلا انقدر خجالتی نبودم. سریع کتاب ها را بررسی کردم. چند کتاب که به نظر خوب بودند دست چین کردم. دلم می‌خواست زودتر کتاب ها را بگیرم و به خانه بروم. نشستن در کتابخانه و مطالعه کردن برایم عذاب بود. با سرعتی که من داشتم کارم خیلی طول نکشید. سه کتاب برداشتم و سریع به سمت کتابدار و آران رفتم. وقتی رسیدم آران گفت:







_شرمنده مارتی، خواستم تو رو ثبت نام کنم ولی مدارک کافی نبود واسه همین من جای تو ثبت نام کردم. کتاب ها رو بده من به جات اونارو قرض می‌گیرم.







یک لحظه مکث کردم. مدارک کافی بودند ولی آران مثل همیشه دنبال چیز دیگری بود. این بشر هیچ وقت از روی دوستی کاری برایم نمی‌کرد. اگر کسی نمی‌دانست فکر می‌کرد چقدر آران پسر خوشتیپ و مهربان و خوشرویی است. کتاب ها را با اکراه به دستش دادم و از کتابخانه بیرون رفتم. ای کاش می‌توانستم تغییر کنم. چند دقیقه ای طول کشید تا آران از کتابخانه خارج شد. سه کتاب در دستش بود. آران گفت:







_خب من دیگه می‌رم.







همانطور چشمانم به کتاب ها بود؛ دستم را با سمتش دراز کردم و گفتم:







_کتاب هارو بده.







آران نگاهی به کتاب ها کرد و گفت:


_کدوما؟ اینا؟ راستی، ممنون بابتشون. گروهم خیلی نیاز به منابع خوب داشت. از اینا استفاده می‌کنیم. البته خیلی خوب می‌شد خودت مطالب رو هم در می‌اوردی ولی خب همینم خوبه.


دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم که گفت:

_راستی اینم مدارکتت. اون پولیم که واسه ثبت نام بود استفاده کردم. می‌زنم به حساب اینکه بابت کمکم بهم دادی. خیلی بخشندم نه؟


لبخند عریضی زد:


_خب تابعد.


نتوانستم کاری بکنم. با دستانی آویزان ایستادم و به آران که پای کوبان و آوازه خوان از من دور می‌شد نگاه کردم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.