بدون خط

نویسنده: Hanieh_M

چطور به این فکر افتادم که آران می‌تواند کمکم کند؟ چه طوری کارم به اینجا کشید؟ با حسرت نگاهی به کتابخانه و آدم هایی انداختم که حرف زدن و راه رفتن در بین جمع برایشان عادی بود. ای کاش می‌توانستم تغییر کنم. آدم ها در طول زمان تغییر می‌کردند شاید من هم همانطور که از پنج سال پیش کم رو و خجالتی شدم، در طول زمان آدم اجتماعی و خوش مشربی شوم. ولی آیا این ممکن بود؟ هیچ وقت درباره اش به مامان و بابا صحبت نگفتم. آنها فکر می‌کردند چون نمراتم خوب است، پس دوستان خوب و روابط خوبی دارم. نمی‌خواستم نا امیدشان کنم. نمی‌خواستم من را به چشم یک بزدل نگاه کنند. هرچند حقیقت داشت. من در جامعه یک بزدل بودم. تا قبل ظهر به خانه رسیدم. مامان مثل همیشه با تلفن حرف می‌زد، می‌خندید و وقتی من را می‌دید به یک دسر شکلاتی دعوت می‌کرد. مثلا اینطوری حواسش به من هم هست. پدر مثل همیشه تا دیروقت سرکار بود. طبیعتا من هم در اتاق تنها می‌نشستم و کتاب می‌خواندم. خیلی از روز ها کار خسته کننده ای بود. بار ها از مادر می پرسیدم که آیا می‌شود خواهر یا برادری داشته باشم؟ اما هر دفعه آنها از پاسخ دادن تفره می رفتند. دوست پیدا کردن کار سختی بود. آهی کشیدم و بر روی تختم دراز کشیدم. چطور باید تحقیقم را انجام می‌دادم؟ چطور کتاب ها را از آران بگیرم؟ زیر لب زمزمه کردم:




_آران عوضی، ای کاش می‌تونستم بهتر از تو باشم اونوقت حسابت رو می‌رسیدم.




تقصیر خودم بود که آویزان آران شده بودم. باید انتخاب می‌کردم. یا به خانه آران می‌رفتم و دو روز آخر هفته از کتاب ها نهایت استفاده را می‌کردم یا به نمره صفر راضی می‌شدم. به سقف اتاق چشم دوختم. نمی‌توانستم تنهایی به آن کتابخانه شلوغ بروم. بهترین کار رفتن به خانه آران بود. خطاب به خودم گفتم:




_حالا یا هیچ وقت. این اولین قدم منه!




مثل برق از جا برخواستم. تا وقتی پشیمان نشدم باید زود به خانه آران رفته و کتاب ها را می‌گرفتم. در تمام طول راه خانه شان زیرلب می‌گفتم:




_تو می‌تونی قوی باش، قوی!




از شانس خوبم خیابان خلوت بود. خانه آران خیلی دور نبود. اگر از دو کوچه خسروی و آزادی پایین می‌رفتم به خانه شان می‌رسیدم. آران در یک محله تازه بازسازی شده زندگی می‌کرد. خانه های این محل همه ویلایی و مستقل بود. با قدم هایی تند و سریع مقابل خانه شان که سقف قرمز رنگی داشت؛ ایستادم. یک آن تمام آن تلقین ها از بین رفت. پاهایم از ترس لرزید. عرق سردی بر پیشانیم نشست. حجمی از سوالات بی جواب در ذهنم شکل گرفت.




_وقتی زنگ در رو زدم چی بگم؟ خودم رو چطوری معرفی کنم؟ نکنه لکنت بگیرم؟ اگر یهو خودش اومد دم در چی؟ چی بگم؟ چی بگم!؟




بعد از چند دقیقه این پا و آن پا کردن جلو رفتم و با چشمانی بسته سریع زنگ را زدم. طولی نکشید که در باز شد. مردی درشت اندام با موهایی ژولیده، صورتی کشیده که می‌شد ته ریش خاکستری رنگ را بر صورتش دید مقابلم ایستاد. پدر آران بود. پدر آران با خوشرویی گفت:




_بفرمایید.




نفس عمیقی کشیدم به زمین چشم دوختم و تقریبا فریاد زدم:




_سلام. من دوست پسرتون مارتی هستم. ممکنه آران چند لحظه بیاد دم در!؟




پدر آران خندید:




_چه پر اشتیاق! از دیدنت خوشحالم. ولی متاسفانه آران نمی‌تونه بیاد.




با این حرفش وا رفتم. پرسیدم:




_چ..چرا؟




چهره پدر آران عبوس شد و با حالتی عصبی گفت:




_اون وروجک هنوز خونه نیومده!




این اتفاق خوبی نبود. اگر آران طبق قوانین پدرش به خانه نمی‌رفت خیلی برایش بد می‌شد.




پدر آران که به نظر آرام تر شده بود لبخند زد:




_بیا تو، تا من برات یه آبمیوه خوشمزه درست کنم آران هم میاد.




با این دعوتش وحشت برم داشت. چطور می‌خواستم با پدر آران صحبت کنم!؟ سرم را به نشانه رد کردن دعوتش تکان دادم اما زود متوجه شدم این کارم بی ادبی بود، پس سریع گفتم:




_نه ممنون آقا!




پدر آران بلند خندید. قبل از اینکه بتوانم خداحافظی کنم دستم را گرفت به داخل خانه کشید. گفت:




_تعارف نکن. بنظر پسر خوبی میای مارتی.




ذهنم مثل فرفره کار کرد. چطور جواب این تعریف را بدهم؟ چی باید بگم؟ تشکر کنم یا اصلا چیزی نگم؟




پدر آران منتظر جوابی از من نشد و گفت:




_شربت توت فرنگی دوست داری یا پرتقال؟




دستم را در هوا تکان دادم:




_یه لیوان آب کافیه.




پدر آران اصرار نکرد. کف دستانم را که عرق کرده بود بهم مالیدم. زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم. یک مبلمان ساده و چند گیاه بیشتر به چشم نمی‌خورد. پدر آران لیوان را بر روی میز گذاشت و به من گفت تا بنشینم. حالا که نشسته بودم چی باید می‌گفتم؟ بعد از چند دقیقه سکوت پدر آران سر صحبت را باز کرد:




_آران بهت گفته من باستان شناسم؟ البته شغل اصلیم نیست فقط عاشق چیزای قدیمیم.




لیوان آب را برداشتم. سعی کردم کمی آب بنوشم و خودم را آرام کنم ولی آنقدر استرس داشتم که فقط لبم تر شد.




پدر آران ادامه داد:
_چند وقت پیش کتابی از یه دست فروش گرفتم. اسمش "قوانین تربیت فرزندان" بود. بعضی از نوشته هاش پاک شده بود و بوی تعفن می‌داد.




سعی کردم لبخند بزنم. لیوان آب را دوباره بالا آوردم و به آن زل زدم.




پدر آران بلند خندید و گفت:




_می دونی دو روز پیش تو یه سایت اینترنتی پیداش کردم. فهمیدم سرم کلاه رفته. اون کتابم به خاطر...بیخالش حال بهم زنه.




این بار همراه با پدر آران خندیدم. ای کاش آران زودتر می‌آمد. این پسر همیشه مایه‌ی عذاب من است.




پدر آران گفت:




_بیا یه چیزی نشونت بدم.




به سختی با پایی لرزان از جا برخواستم و به دنبال پدر آران رفتم. تعجبی نداشت که آران آنقدر اجتماعی بود. پدرو پسر مثل هم بودند. چطور می‌توانست انقدر راحت به پسری که او را نمی‌شناسد حرف بزند و خانه اش را نشان دهد؟ زیادی اجتماعی بود یا مثل پسرش دنبال سواستفاده بود؟




پدر آران در اتاقی را باز کرد دستش را داخل برد و چراغ اتاق را روشن کرد. پشت سر پدر آران ایستادم و به داخل اتاق نگاه کردم. ولی به جای اتاق با پلکانی روبه رو شدم که آخرش مشخص نبود. ترس برم داشت. شبیه زیر زمین بود. پدر آران از پله ها پایین رفت. باید دنبالش می‌رفتم؟ نکند پدرش آدم ربا باشد؟ به این فکر خودم خندیدم. پدر آران اسمم را صدا زد:




_مارتی بیا نترس. اینجا موش نداره. البته سوسک داره. از سوسک که نمی‌ترسی؟




لعنتی به این وضعم فرستادم و دنبال پدر آران از پله ها پایین رفتم. دیوار و پله ها از چوب بودند. آنطور که به نظر می‌آمد خیلی پله نداشت. شاید پانزده یا بیست پله بیشتر نبود. پدر آران چراغ دری روشن کرد. زیرزمین نبود، محل کار بود. یک میز سفید رنگ وسط و دور تا دور قفسه های چوبی قرار داشت که پر بود از وسایل عجیب و غریب. روی میز شلوغ و پر از کاغذ و دفتر بود. بر عکس زمین تمیز بود. پدر آران دست زد:




_اینم از کلکسیون من. ده سال طول کشید که اینارو جمع کنم. اینو ببین!




با اشتیاق سمت قفسه رفت و چیزی برداشت و آن را به سمتم گرفت:




_این پنجه عقابه. طبق افسانه یه منطقه بومی که اسمش یادم نیست باعث خوش شانسی میشه. راستش افسانه واقعیه. از وقتی اوردمش اینجا خیلی سریع تر تونستم وسایل کمیاب عزیزم رو پیدا کنم.




به پنجه عقاب نگاه کردم‌. حال بهم زن بود. پدر آران پنجه را سر جایش گذاشت و دستانش را به سمت کلکسیونش دراز کرد. با افتخار گفت:




_این موزه واقعی و دیدنیه نه اون چیزایی که اون بیرون می‌بینی! خدایا این رو ببین. من عاشقشم.




یک جعبه سیاه قدیمی بود. بر رویش نقوشی حکاکی شده بود ولی قابل تشخیص نبودند. پدر آران دستی بر رویش کشید:




_جعبه پارمورا. اسمش رو خودم گذاشتم. نمی‌دونم قدمتش چقدره. خیلی سعی کردم درش رو باز کنم ولی خب نشد. بعضی ها می‌گن اگر باز بشه موجوداتی از غرب بیدار می‌شن و دنبال جعبه میان. یعنی توش چیه؟ طلا، پول شاید هم جیگر اربابشون!؟




احساس کردم حال تهوع گرفتم. تازه درک کردم چرا آران دیر به خانه می‌آید. به تصمیم خودم شک کردم. شاید بهتر بود دم در می ایستادم تا آران به خانه بیاید. خواستم بهانه ای بیاورم و بیرون بروم که پدر آران گفت:




_و کتاب های نازنینم. درباره پزشکی، مهندسی، فلسفی و حتی علوم غریبه کتاب دارم. این ها گنجینه های با ارزش من هستن. نوشته هاشون به زبان ما نیست. برای همین دارم زبان های باستانی رو یاد می‌گیرم.




به میز شلوغ و پر از دفتر پدر آران نگاه کردم. همه حروف عجیبی بود که تا به حال ندیده بودم. یک دفعه فکری به سرم زد. به سختی پرسیدم:




_ش...شم...ااا ک..کتابی درباره زیستت..گاه حشرات دارید؟




پدر آران سرش را خاراند و به کتاب ها نگاه کرد:




_نه ندارم‌. اگرم داشته باشم نمی‌تونی بخونیش چون به زبان دیگه هست.




خداروشکر کردم که چنین کتابی نداشت. چطور فکر کردم به چنین چیز های وحشتانی دست بزنم!؟ یک دفعه زنگ خانه به صدا درآمد. پدر آران با جدیت گفت:




_آران اومد. من زود تر می‌رم تو هم چراغ رو خاموش کن بیا بالا.




دستم را به سمت چراغ بردم که یکدفعه پدر آران فریاد زد:




_به چیزی دست نزنی ها! چراغ رو هم حتما خاموش کن، اونا نباید زیاد نور بخورن.




با این حرفش بدنم لرزید. اون همه وسایل عجیب باعث می‌شد حس کنم بعد از خاموش کردن چراغ دنبالم راه میفتند. شاید باید فقط صبر می‌کردم تا پدر آران دنبالم بیاید. با این حال باز هم از تنهایی در چنین مکانی وحشت داشتم. نفس های عمیق کشیدم.




_نترس مارتی. چراغ رو خاموش کن و بدو!




پشتم را به وسایل کردم و دستم را بر روی پریز گذاشتم.




_یک، دو،س...




ناگاه چیزی محکم برزمین خورد. از جا پریدم و به دیوار چسبیدم. اشک درچشمام حلقه زد. زیر لب گفتم:




_آروم باش. اینا که زنده نیستن.




با اکراه به پشت سرم نگاه کردم. یکی از کتاب های قفسه بر روی زمین افتاده بود. با دستم قلبم را فشردم. با قدم هایی کوتاه به سمت کتاب رفتم. اگر پدر آران کتابش را بر روی زمین می‌دید زنده ام نمی‌گذاشت. خم شدم تا کتاب را بردارم ولی چیزی توجهم را جلب کرد.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.