بدون خط

نویسنده: Hanieh_M

یک کتاب با جلدی ساده به رنگ قوه‌ای سوخته بود. از ظاهرش مشخص بود که چقدر قدیمی است. گوشه های کتاب بالا آمده بود و برگه های زرد شده اش را به نمایش می‌گذاشت. دستم را به سمت کتاب دراز کردم. جلد اصلی را به آرامی باز کردم و به نوشته های صفحه اول کتاب خیره شدم. زیر لب نوشته ها را خواندم:
_زیستگاه حشرات و موجودات کوچک.
ولی پدر آران گفت که چنین کتابی ندارد. دروغ گفته بود؟عجیب بود. پدر آران گفته بود کتاب ها به زبان ما نیست ولی چطور...؟ وسوسه شدم تا کتاب را بردارم. فکر های زیادی به سمتم هجوم آورد:
_فکر می‌کنی آران کتاب هارو بهت بده؟ معلومه که نه! اگر این کتاب رو بردارم...نه پدر آران حتما متوجه نبودِ کتابش می‌شه. پس فقط یه نگاه کوچیک می‌کنم و می‌زارم سر جاش.‌ فقط یه نگاه...
کتاب را برداشتم. با آستین ژاکتم جلدش را تمیز کردم. گرد و خاک زیادی داشت. انگار پدر آران بر روی قدیمی ماندن کتاب ها وسواس زیادی داشت که حتی تمیزشان هم نمی‌کرد. بدون توجه به صفحات اول از وسط آرام کتاب را باز کردم. برگه هایش به نظر شکننده می‌آمدند. رنگشان زرد شده بود و دورشان پارگی داشت. آرام ورق می‌زدم و مطالب کمرنگ داخل کتاب را از دید می‌گذراندم. با شگفتی گفتم:
_این از کتاب های کتابخونه هم بهتره! اینا چجور حشراتین؟ اسماشون عجیبه.
کتاب را با احتیاط بستم. نگاهی به پله ها انداختم. پدر آران اصلا حواسش به این پایین نبود. وقت طلایی! با خودم فکر کردم:
_برش می‌دارم. فقط واسه آخر هفته. پدر آران انقدر اینجا کتاب داره که شاید اصلا متوجه کمبود یکیش نشه.
دستی بر روی کتاب کشیدم. طولی نکشید که از این فکرم پشیمان شدم. من نه دزد بودم و نه جرعت انجامش را داشتم. چطور برای پدر آران توضیح دهم؟ از خودش بخواهم کتاب را قرض دهد؟ نه، نه عمرا. نمی‌توانم این درخواست را بکنم. آهی کشیدم و خودم را سرزنش کردم:
_مارتیا، فکر کردی کی هستی؟ یه پسر خجالتی لاغر مردنی که هیچ دوستی نداره و محتاج دوتا کتاب واسه تحقیقه. حتی انقدر جرعت نداری یه کتاب قرض بگیری. به درد نخور!
لخت لخت کنان کتاب را بر روی میز کار داخل انبار گذاشتم. با اکراه چراغ را خاموش کردم و از انبار بیرون آمدم. تصویر کتاب از جلو چشمانم کنار نمی‌رفت. ای کاش تغییر می‌کردم. وقتی وارد حال شدم صدای خانمی من را از جا پراند.
_ایشون کی هستن کاوه!
به دیوار چسبیدم و با چشم هایی گرد شده به پدر آران نگاه کردم. به نظر منظور خانم، پدر آران بود. پدر آران جلو آمد و با لبخند گفت:
_مارتی دوست پسرمونه عزیزم.
مادر آران به نظر جدی و عصبی می‌آمد. مانتو بلندی به تن داشت و روسری سرمه ای به سر کرده بود. با لحن تندی خطاب به من گفت:
_تو می‌دونی آران کجا رفته!؟
دستانم را که کنار بدنم آویزان بود جلو آوردم و در هم گره کردم. احساس سنگینی می‌کردم. سردم بود و دستانم عرق می‌کرد. آب دهانم را چند بار قورت دادم. احساس می‌کردم صورتم آتش گرفته. باید چیزی می‌گفتم:
_خ..خان..ننم، را..سستت...ش م..ممنن...
پدر آران، مادر آران رو بر روی صندلی نشاند:
_آروم باش. مارتی فقط همکلاسیشه. خودشم اومده بود آران رو ببینه.
مادر آران با  دو دستش سرش را گرفت. احساس کردم اشک در چشمانش جمع شد. با بغض گفت:
_آخه این پسر کجا رفته. امروز اصلا مدرسه نرفته بود! گفت میره کتابخونه بعدشم میاد خونه ولی نیستش!
در دلم گفتم:
_اگر این بشر یه حرف درست رو زده باشه، اونم کتابخونه رفتنش با منه.
باید از خانه آران می‌رفتم. نمی‌خواستم درگیر مسائل آران و خانوادش بشم. اگر یکدفعه بیاید خانه و ببیند من اینجا هستم تا آخر عمر باید ازش فرار کنم. فقط باید چیزی می‌گفتم مثل خدانگه دار، خیلی بی ادبانه بود؛ یا ممنون از پذیرایی‌تان با اجازه؟ عجیب به نظر می‌آمد. پدر آران که انگار متوجه معذب بودن من شده بود گفت:
_ممنون مارتی. نگران نباش. برو خونه حتما خانوادت نگرانت شدن.
با خوشحالی از حرف پدر آران استقبال کردم. بی معطلی با یک خداحافظی کوتاه از خانه‌شان بیرون زدم. هوای پاییز آن هم در عصر سرد بود. با این حال نفس عمیقی کشیدم و هوا را بلعیدم. حال احساس بهتری داشتم. کف دستان عرق کرده‌ام را به شلوارم کشیدم. سعی کردم ضربان قلبم را کنترل کنم. گلویم خشک شده بود و سرم درد گرفته بود. بلند خندیدم و گفتم:
_از دست تو مارتی، آروم باش.
آرام آرام به سمت خانه راه افتادم. از کنار کوچه حرکت می‌کردم و تا حد امکان از مکان های شلوغی مثل مغازه ها مخصوصا میوه فروشی سر کوچه خسروی دوری می‌کردم‌. این کار راهم را دور می‌کرد ولی حداقل باعث می‌شد با آرامش به دور از شلوغی به خانه برسم. این وقت روز همیشه خیابان ها شلوغ است.
به سنگ ریزه های بر روی آسفالت لگد ‌زدم. هیچ وقت تا این وقت روز بیرون نمی‌ماندم. همیشه بعد مدرسه قبل از ظهر به خانه می‌رسیدم و تا شب خانه می‌ماندم. مدرسه واقعا عذاب بود. اگر مجبور به رفتن نبودم کل روزم هایم را در خانه می‌ماندم. دستانم را داخل جیب ژاکتم فرو بردم. هوا هرچه به زمستان نزدیک می‌شد سرد و سرد تر می‌شد. از کوچه باریک که اسمش بلبل بود وارد خیابان اصلی شدم. کسی در خیابان نبود. ماشین ها در پارکینگ فروشگاه بزرگ امپراطور پارک شده بودند و خبری از شلوغی نبود. نفس راحتی کشیدم. هوا روبه تاریکی می‌رفت. با قدم هایی نسبتا بلند و تند طول خیابان را طی کردم. یادم نمی‌آمد از کی اینطوری شدم. شاید از وقتی که خودم را با بقیه مقایسه می‌کردم یا از وقتی که خانه مان را عوض کردیم یا شاید به خاطر علت دیگری بود. هر چه بود مهم نبود. به هرحال الان همچین مارتی هستم. خمیازه‌ای کشیدم. هوا تاریک بود. وقتی به خانه رسیدم چراغ ها خاموش بودند و خبری از مادر و پدر نبود. چراغ گوشیم را روشن کردم و اطراف چرخاندم. سعی کردم چراغ خانه را روشن کنم ولی گویا برق ها رفته بود. با خستگی خودم را به اتاقم رساندم. زیر لب زمزمه کردم:
_بدون من کجا رفتن اونم بدون اطلاع؟
بر روی تخت دراز کشیدم و لیست پیام هایم را چک کردم. درمیان انبوه پیام تبلیغاتی، پیام مادر را پیدا کردم. نوشته بود:
_مارتی عزیزم، حال مامان بزرگت بد شده واسه همین رفتیم یه سر دیدنشون. شاید نشه امشب بیاییم خونه. غذات رو گذاشتم تو یخچال. گرمش کن و بخور.
آهی کشیدم دستانم از هم باز کردم و بر روی تخت انداختم. اشتها نداشتم. از فکر کتاب بیرون نمی‌آمدم. ای کاش همان موقع قرضش می‌گرفتم. ولی در آن اوضاعی که پدر و مادر آران داشتند مگر می‌شد چیزی بگم؟ شاید بتوانم فردا دوباره یک سر به خانه‌شان بروم و از کجا معلوم شاید پدر آران کتاب را داوطلبانه به من بدهد. ولی عجیبه نه؟ نه به پدر و مادر آران که واسه چند ساعت تاخیر نگرانش شدند و نه به پدر و مادر من که من را تنها گذاشته و رفته اند. زیرلب گفتم:
_واسه همینه مشکلم رو بهشون نمی‌گم. کی به من توجه می‌کنه؟
با اینکه صدای شکمم درآمده بود ولی دوست نداشتم از جا بلند شوم و در تاریکی کورمال، کورمال به آشپزخانه بروم و چیزی بخورم. برای همین فقط چشمانم را بستم و سعی کردم بخوابم. ولی خواب به چشمانم نمی‌آمد. تصاویر جانوران آن کتاب و نوشته هایش از ذهنم پاک نمی‌شد. تقصیر آران بود، اگر همان موقع کتاب ها را به من می‌داد الان در چنین وضعیتی نبودم. صدای گوش خراش کشیده شدن مبل بر روی زمین باعث شد اخم هایم در هم رود. با کلافگی گفتم:
_ای بابا. آخه الان وقت تغییر دکوراسیونه!؟
خودم را بر روی تخت جابه‌جا کردم و با دو دستم گوش هایم را گرفتم. تا چند دقیقه‌ای صدا ادامه داشت تا بالاخره دست از سر مبل بیچاره برداشتند. یادم باشد فردا به همسایه طبقه بالا تذکر بدهم. جرقه‌ای به ذهنم زد:
_تذکر بدم...صبر کن ببینم، به کی؟
مثل برق از جا بلند شدم. هفته پیش طبقه بالایمان رفته بودند. با ترس به سقف خیره شدم.





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.