بدون خط

نویسنده: Hanieh_M

چند دقیقه منتظر شدم اما صدایی نشنیدم. توهم زدم. طبیعی است. بعد از دیدن آن همه وسایل عجیب و غریب پدر آران اگر توهم نزم غیر طبیعی است. ملافه بر روی تخت را کنار زدم و دراز کشیدم. سعی کردم وضعیتم را هضم کنم.
_فقط بخواب. وقتی چشمات رو باز کردی می‌بینی که صبح شده و همه چیز تخیل خودت بوده. آره خیلی زود صبح میشه.
کم کم پلک هایم سنگین شدند. لبخند زدم و خودم را به خواب شیرینی که سراغم آمده بود سپردم. نمی‌دانم چه شد که انقدر خواب آلود شدم. شاید به خاطر صدای آوازی بود که از بیرون می‌شنیدم. صدایی ریز و زمزمه وار. فقط آوا بود. بدون کلام.
با صدای زنگ خانه به زور چشم هایم را باز کردم. انگار یکی دستش را بر روی زنگ نگه داشته بود و دست بردار هم نبود. غرغر کنان از تخت پایین آمدم. هوا روشن شده بود و روزنه نور خورشیدی از لای پرده بر روی تخت می‌تابید. پا کشان به سمت در رفتم.
_بله؟
از چشمی در نگاهی انداختم. مادر بود. منتظر جواب نشدم و در را باز کردم. مادر با عجله وارد شد کیف و مانتویش را بر روی چوب لباسی آویزان کرد. همان طور که روسریش را در می‌آورد گفت:
_این همه زنگ زدم. نمی‌گی نگران می‌شم؟
هنوز چشم هایم خواب آلود بود. خمیازه ای کشیدم و سرم را خاراندم:
_خواب بودم.
مادر حرفی نزد. مستقیم سمت آشپزخانه رفت.
_مامان بزرگ خوبن؟
مادر نیم نگاهی به من انداخت:
_خوبن. امروز که وقت دکتر دارن منم باهاشون می‌رم. ببینم صبحونه خوردی؟
وقتی به دیشب فکر کردم حالم بد شد. دیروز روز افتضاحی بود. همش هم تقصیر آران بود. یعنی امروز هم باید می‌رفتم دم در خونشون؟ مادر در یخچال را باز کرد و ظرف غذا را بیرون آورد.
_غذای دیشبت که دست نخورده اصلا. می‌دونی که باید غذا بخوری تا بزرگ بشی؟
بر روی مبل دراز کشیدم و فقط به حرف های مادر گوش کردم. فکر می‌کرد هنوز بچه‌ام. حرف هایش هیچ وقت جدید نبودند. انگار همه چیز را از قبل ضبط کرده باشد، مدام یک حرف را تکرار می‌کرد.
_پاشو بیا حداقل صبحانت رو بخور. ضعف نکردی؟
با وجود اینکه یک زمان هایی مادر خسته کننده به نظر می‌رسید ولی واقعا گاهی بودنش کنارم خوب بود. ای کاش می‌توانستم به مادر بگویم. آنوقت شاید خودش کتاب ها را برایم می‌گرفت. پس از خوردن صبحانه مادر مشغول جمع کردن برخی از وسایلش شد. می‌گفت ممکن است چند روزی پیش مادر بزرگ بماند. به همسایه گفته بود مراقبم باشد و خودش هم مدام پیگیرم است. با این اوضاع حتی اگر تمام شجاعتم را جمع می‌کردم تا مشکلم را به مادر بگویم؛ باز هم چیزی عوض نمی‌شد. آهی کشیدم.
_پس باید بازم امروز برم خونشون.
یکدفعه متوجه شدم بلند حرفم را زدم. مادر به سمتم برگشت و گفت:
_خونه کی؟
دستم را در هوا تکان دادم.
_هیچ کس. یه...یه دوسته‌.
برای طبیعی جلوه دادن لبخند زدم. مادر حرفی نزد. ساکش را برداشت و دوباره لباس هایش را پوشید. قبل از رفتن دستی بر سرم کشید و گفت:
_در رو قفل کن و رو غریبه ها هم باز نکن. مواظب خودت باش.
سری تکان دادم.
_باشه. خداحافظ.
دوباره تنها شده بودم. یعنی باز هم توهم می‌زدم؟ به سمت اتاقم رفتم.
_بیخیال کتاب ها مارتی. با همین اینترنت و منبع ها یه چیزی می‌نویسم. حداقل می‌تونم نصف نمره رو بگیرم.
دستم را لای موهایم کشیدم تا مرتب شود. بر روی صندلی میز تحریرم نشستم. گوشیم را برداشتم و دنبال مطالب مربوط به تحقیقم گشتم. منابع حی و حاظر بودند. برخی گزارش های کوتاه خبری بودند و برخی هم مقاله هایی که بیشتر به درد می‌خوردند. پس از یک الی دوساعت یک تحقیق شسته رفته و کوتاه نوشتم و به همان راضی شدم. حتما که نباید همیشه بیست باشم. این بار لطف می‌کنم و می‌گذارم آران و هم گروهی هایش یکم از من نمره بیشتری بگیرند.
_حالا چی کار کنم؟ نه دوستی دارم که باهاش برم بیرون. نه بیرون رفتن رو دوست دارم. یه روز خسته کننده دیگه. برم پیش پدر آران؟
فکر بدی نبود. می‌توانستم نگاهی هم به کتاب هایش بیاندازم. البته اگر آران خانه باشد کمی کارم سخت می‌شود. با این حال به امتحانش میارزد.
صبح پنج شنبه شلوغ نبود. بیشتر مغازه ها دیر باز می‌کردند. وقتم را تلف نکردم. از خیابان اصلی و بدون دور زدن مکان های شلوغ دیروز به سمت خانه آران راه افتادم. وقتی به خانه شان رسیدم این بار راحت‌تر در خانه را زدم.
چند دقیقه‌ای منتظر شدم ولی خبری نشد. دوباره زنگ را زدم. انگار خانه نبودند. سعی کردم از پنجره دید بزنم ولی چیزی معلوم نبود. نفس عمیقی کشیدم:
_اینم از شانس من.
بر روی پله اول دم خانه شان نشستم. به شماره آران چشم دوختم. اگر زنگ بزنم، می‌توانم به بهانه کتاب ها بپرسم کجا هستند. شماره را گرفتم و منتظر شدم. تلفن چند تا بوق خورد ولی کسی جواب نداد.
_چی می‌خوای پسرجون!؟
با شنیدم صدای لرزان و خشک پیرزنی از جا بلند شدم. گوشی را در جیبم جا دادم و با لکنت گفتم:
_هیچ..هیچی. با صا...صاحب ایننن خونه... کار داشتم.
زیر چشمی به پیرزن نگاه کردم. چادر گل گلی سرش بود و یک کیسه در دست داشت. انگار تازه از خرید برگشته بود. پیرزن گفت:
_از اینجا رفتن.
برق از سرم پرید. یک شبه اسباب کشی کرده بودند!؟
پیرزن حرفش را ادامه داد:
_یهو گفتن باید برن. خونه‌شونم گذاشتن واسه فروش. حالا مزاحم نشو و برو.
فروش!؟ چطور ممکن بود؟ آن هم انقدر سریع و بدون اطلاع!؟ انگار پیرزن خیلی چیز ها می‌دانست.
_بب...بخشید. می دونین ا..الان کجان؟
پیرزن چادر بر روی سرش را جلو کشید و رویش را محکم گرفت:
_از کجا بدونم!؟ بهتر که رفتن. همش از خونه‌شون صدای آهنگ میومد. چند بار بهشون تذکر دادم ولی می‌گفتن شبا خوابن و صدا از اونا نیست. تازه همش پسر بیچارشون رو اذیت می‌کردن.
متوحه حرفا هایش نمی‌شدم. برای همین پرسیدم:
_منظورتون از...اذذ...یت کردن چیه؟
پیرزن نچ نچی کرد:
_حالا که اصرار داری بهت می‌گم بعدش باید بری! من همسایه کناریشونم. پسرشون همش مجبور بود قبل از غروب خونه باشه. مامان باباش اصلا ولش نمی‌کردن همش دنبالش بودن. دیروز پسره دیر اومد خونه. نزدیک شب دیدم دعوا کردن و چند ساعت بعدشم وسایلشون رو جمع کردن.

خواستم باز هم سوال بپرسم که غر زد:
_اصلا من چه. مخم اینه که از شرشون خلاص شدم. انقدر نپرس. برو از خودشون بپرس. پاشو برو از اینحا مزاحم بقیه میشی!
این را گفت و آهسته به سمت خانه‌اش راه افتاد. هضم این همه اطلاعات برایم سخت بود. یک دور حرف های پیرزن را مرور کردم. چیزی که تا الان متوجهش نبودم. صدای آهنگ، یعنی همانی که من دیشب شنیدم!؟






دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.