آگرین و الهه زمان : PT. 4 [آوین]

نویسنده: mayda9600


هر دو به هم زل زده بودن، توی نگاه آگرین فقط تعجب و ترس بود، ولی توی نگاه اون روباه کوچیک صحرای هیچی دیده نمیشد. 

نامه ای که بین پوزش بود رو زمین گذاشت؛ سمت صندلی که با فاصله نسبتا زیاد از تخت گذاشته شده بود، رفت. 

یکی از پایه ها رو بین دندان های تیزش گرفت و سمت تخت کشید... آگرین تمام مدت با نفس حبس شده، به اون روباه خیره شده بود. 

روباه، وقتی صندلی رو به تخت نزدیک کرد، دوباره نامه رو بین پوزش گرفت، روی صندلی بعد روی تخت پرید، نشست و همینطوری به پسر زل زد. 

_اون... اون نامه برای منه؟ 

روباه نامه رو تو بغل پسر گذاشت و عقب رفت و نشست؛همینطور که آگرین نامه رو توی دستش میگرفت و بررسی می‌کرد، حواسش به روباه کوچیک روی تخت بود که داشت خمیازه می‌کشید و بعدش چند بار پوزش رو باز و بسته کرد. 

بعد از اینکه خیالش از اون روباه یه جورایی راحت شد، چشم هاش رو به ورق توی دستش داد، مثل اون نامه، که چند سال قبل دستش رسیده بود، مو نمی زد. 


بازش کرد و شروع کرد به خوندن

آگرین عزیز... 

به زودی هم دیگر را خواهیم دید... خیلی زود! 
گردنبند را همراه خود داشته باش، به کسی اطمینان نکن،دوستان زیادی خواهی دید، ولی همه برای کمک به تو نزدیک نخواهند شد... آوین مراقب تو خواهد بود و تو را تا رسیدن به زمان همراه و محافظت می‌کند. 

منتظر دیدار با تو آدرینا... الهه زمان 


با دیدن یه لکه انگار چیزی یا آب روی نامه ریخته شده باشه، به بیبی اش نزدیکش کرد و بو کشید. 


با حس درد گرفت سرش، نامه رو بلافاصله از صورتش دور کرد، صورتش رو با دست گرفت 

+خوب...فکر کنم نامه رو خوندی پسر جون! 

آگرین ،با چشم های درشت شده به اون روباه نگاه کرد

+خوب انگار میشنوی، که چی میگم،پس من آوین هستم، توی راه همراتم! 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.