آگرین و الهه زمان :   PT. 2

نویسنده: mayda9600

 چشماش رو باز کرد ونگاهش به سقف اتاقش افتاد.
روی سقف اتاقش رو به رنگ های مختلف طراحی کرده بود،ولی خوب هر کی نگاهش به سقف میافتاد، میگفت، این کار یه بچه 2 ساله است!
ولی از نظر اون، این رنگها جوری توی هم ترکیب شده بودن، که انگار داره، به یک کهکشان راه شیری، که خودش به وجود اورده بود ، نگاه میکنه!
ولی اون تنها چیزی نبود، که وقتی به سقف نگاه می‌کرد، به یادش میفتاد؛ اون توی خواب گم میشد، پس این سقف تنها نشونیش از دنیای واقعی بود!

از روی تخت بلند شد و سمت دستشویی رفت و بعدش سمت آشپز خونه... 
با دیدن عموش داشت با تلفن حرف می‌زد و به ظاهر خیلی ناراحت و آشفته می‌رسید
همونجا که بود، وایساد و نزدیک تر نرفت، یه جورایی  منتظر بود؛ منتظر این بود که عموش بفهمه اون هم اونجا حضور داره!

همینکه عموش صحبتش تموم شد، به ظاهر گلوش رو صاف کرد، با دیدن چشمای قرمز و پوف کردش، اینو گرفت که احتمالا یه اتفاق بد افتاده,اونم خیلی بد...
اون فقط یه بار عموش رو اینطوری دیده بود، اونم وقتی فهمید زن و بچش مُردن!

_عمو... اتفاقی افتاده؟ چرا گریه کردی؟
نزدیکش رفت و روبه روش ایستاد
جوزف مچ دسته پسرک رو گرفت و اون به خودش نزدیک کرد و در آغوشش گرفت
+آگرین *هق*... پسرم... *هق*
اشکهای عموش دونه دونه میرخت و تیشرت اگرین رو خیس میکرد
 یه حس درونی داشت، که بهش میگفت، احتمالا برای چی گریه میکنه و همون حس هی انکارش میکرد
فقط صبر کرده تا عموش خودشو خالی کنه...
وقتی دید که عموش اروم تر شده یکم از خودش دورش کرد، تا صورتش روببینه

_عمو الان حالت بهتر! بهم بگو چیشده؟ 
با لحن آرومی از عموش پرسید؛ جوزف نمیدونست چطوری به اگرین بگه ...اون الان کلمه ای توی ذهنش نمیتونست بچینه 
با دستش صندلی سمت چپش به خودشون نزدیک کرد و  اگرین رو روش نشوند

_عمو جوزف حرف بزن چیشده؟

جوزف لب هاش رو کمی تر کرد، حس خفگی داشت بیشتر می‌شد 
+پسرم... آگرین ،خوب... پدر رو مادرت... اونا

پسرک متوجه شد، مشخص بود! اون...اون حتی دیگه نیاز نداشت، به بقیه حرف عموش گوش کنه 
انگار زیر یه گالون آب یخ نشسته بود.
سردش بود انگار داشت یخ میزد، چرا باید الان یتیم میشد! 

............................. 

یه هفته از مراسم تشییع جنازه پدر و مادر میگذشت؛ اصلا نفهمید چطور روزا میگذشت. 
هر روز بی معنی تر میشد
هر روز بی رنگ تر
هر روز...
دیگه نمی‌دونست چیکار بکنه! 
گوشه اتاقش نشسته بود،و پاهاش رو تو بغلش گرفته بود، سرش و روی زانوهاش گذاشته بود. 
اشکاش خشک شده بودن، و دیگه گریه نمی‌کرد. 
با حس نگاه کسی، سرش و بالا آورد؛ از جاش بلند شد و سمت میز تحریرش رفت، اون گردونبد ساعتی رو برداشت. 
صندلی رو عقب کشید و روش نشست، اون نامه و اون ساعت، درست توی این موقعیت... 
مغزش کار نمی‌کرد، این ساعت به درد تحقیقات مادر و پدرش می‌خورد، نه اون! 
یکی از ساعتا آبی بود، یکی قرمز
یکیش شکل کره زمین بود، یکیش هم که انگار خراب بود و کار نمی‌کرد، ولی اونی که از همشون بزرگتر و توی پشت این ساعتا بود، شکل یه ساعت بود شن و ماسه دارن توش حرکت میکنن. 



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.