داستان

غیرت : داستان

نویسنده: AmirRezaBoroomand


به نام خدا
 گردنتو میزنم.
 این را برادر دخترک هنگامی که مشغول فحاشی با دوست پسر دخترک پشت تلفن بود گفت.
 دخترک گریه و التماس میکرد که برادرش سراغ دوست پسرش نرود ولی رگ غیرت برادر باد کرده بود و به سمت آشپزخانه رفت تا چاقویی بردارد.
 کشو اول را باز کرد و یک چاقوی تیز برداشت و به سمت در حرکت کرد.
 خواهر که همچنان گریه و التماس میکرد خود را به پای برادر انداخت تا مانع او شود.
 برادر هم دخترک را هل داد و سرش به تیزی دیوار خورد و مرد.
 برادر هم غافل از این ماجرا خانه را ترک کرد و به سراغ دوست پسر خواهر رفت. 
پدر خانواده که قضیه را فهمیده بود در خانه را با لگد شکاند و از فرط عصبانیت نفهمید چه بلایی سر دختر آمده و با کمربند به جان دختر افتاد و هنگامی که کمی آرام شد فهمید چه بلایی سر دختر آمده و فکر کرد قتل کار او بوده و به پلیس زنگ زد.
 ماموران نیروی انتظامی هم به سرعت آمده و او را دستگیر کردند.
 برادر هم با ضربات متعدد چاقو دوست پسر خواهرش را به قتل رساند و پدر و پسر با هم به زندان افتادند.
 در زندان پدر ماجرای قتل دخترک را برای پسر شرح داد و پسر که یادش آمد مسبب اصلی قتل او بوده به این حقیقت اعتراف کرد و پدر هم که شوک عظیمی به او وارد شده بود پسرش را با دستانش خفه کرد و رگ خود را با تیغ زد و مرد.
 پایان
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.