داستان

صندلی چرخدار : داستان

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
گلمراد که داشت از خرید بر میگشت و به خانه میرفت در کوچه بغل صدایی شنید.
 دو مرد در حال اذیت کردن دختر همسایه یعنی مریم خانم بودند.
 گلمراد که از دیدن این صحنه به خشم آمده بود به سرعت به سمت آن دو مرد رفت. 
چاقوی خود را از جیب در آورد و با آن در ماست را برید و روی سر یکی از مردها ریخت.
 سپس حشره کش را در آورد و جلوی صورت آن یکی مرد گرفت و کل حشره کش را روی صورتش خالی کرد. 
گلمراد با رعایت پروتکل های بهداشتی به سرعت با مریم خانم راهی خانه اشان شد و تا به در خانه مریم خانم رسیدند با دار و دسته باقر تک چشم روبرو شدند.
 گلمراد به مریم خانم گفت فرار کند تا او دخل باقر تک چشم و دار و دسته اش را بیاورد و مریم خانم هم فرار کرد.
 باقر تک چشم کمربند خود را درآورد و گلمراد هم کمربند خود را در آورد و شروع به کمربند بازی کردند.
 باقر تک چشم کمربند خود را چند ثانیه در هوا چرخاند و سپس ضربه ای به چشم گلمراد زد.
 گلمراد هم که بعد ضربه ای که خورده بود عصبانی شده بود یک لنگه کفشش را درآورد و به کمربندش وصل کرد و با ضربه ای به سر باقر تک چشم او را بیهوش کرد.
 دار و دسته باقر خان بعد دیدن این صحنه به سمت گلمراد هجوم آوردند و شروع به کتک زدن او کردند.
 ناگهان آقامیرکریم که پدر گلمراد بود با صندلی چرخدار آمد و ناگهان همه نگاه ها به او خیره شد.
 آقامیرکریم آرام آرام از روی صندلی چرخدار بلند شد و با حرکات زیبای کاراته دمار از روزگار دار و دسته باقر تک چشم درآورد.
 گلمراد که از دیدن این صحنه شگفت زده شده بود از پدرش پرسید:((پدر جان مگر شما فلج نبودی؟))
 آقامیرکریم لبخندی به پسرش زد و گفت:((نه باباجان فقط کمی تنبلم)). 
پایان
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.