قسمت 1

شهر بازی احساس

نویسنده: chamcory_firquoise

به نام خدا


راست گفتی سهراب!!!
من هم در تردیدم...
من هم در این عرصه اغشته به بغض

لب خندان دیدم...
چشم گریان دیدم....
گریه کردم اما....
بارها خندیدم...
رمز بیداری را....
پشت بیخوابی های این ثانیه ها فهمیدم

تو به امار زمین مشکوکی
من به دل های زمین مشکوکم

نـــــیـــاز


نگاه به ساعتِ مچیم که مشکی هوشمند بود انداختم، فقط ده دقیقه وقت داشتم 
ده دقــــــــــیقـــه
دستمو گذاشتم روی هدفنِ بی سیمم و همینطوری که با دقت دور و اطرافمو بررسی میکردم آروم آرش رو صدا زدم:
-آرش
+……..
-هوی،آرشششش
+دختر آخه تو چه مرگته یه دقیقه دندون رو جیگر بزار داره تموم میشه 
-ای بابااااا آرش چیکار میکنی مگه ؟ خواستی یه دوربینو هک کنیاااا 
+نیــــــــــــــــاز
همین که صدام زد سه متر پریدم بالا با ترس و هول گفتم:
-چیشده؟چیشده؟
اینو که گفتم آرش زد زیر خنده
-مررررگ چته؟ یچیزی بگو چیشده اخـــــــه؟
آرش خوب که خندشو کرد بعد یه نفس کشیدو گفت:
+هیچی حله برو داخل اتاق فقط یادت باشه پنج دقیقه بیشتر وقت نداری بعد از اون دوربینا فعال میشن 
-آرش حواست به زمان باشه ده ثانیه قبل از اتمام زمان بهم خبر بده اوکی؟
+حله نیو 
به رضا پیام دادم که برقا رو قطع کنه و آژیر رو بزنه همین که صدای آژیر رو شنیدم پریدم تو اتاق به سمت قاب عکس بزرگ رفتم که روش نقاشی از دریا و طوفانو خورشید و همین چرت و پرتا کشیده شده بود قاب عکسو سریع گذاشتم پایین 
خــــب خب به جای حساس رسید، نگاهی به ساعتم انداختم فقط سه دقیقه وقت داشتم باید گاوصندوق رو باز میکردم دستگاهمو در آوردمو و چسبوندم به گاوصندوق و روشنش کردم،
عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود کلافه به دور و برم نگاه میکردم پنج ثانیه ای شده بود که صدای تیک مانندی اومد،ایوللللل باز شد سریع مدارکو اسناد رو زیر و رو کردم تا فلش رو پیدا کردم همین که میخواستم بردارمش صدای دستگیره ی در اومد و پشت سرش داد اون نره غول کامران: بچه هاااا یکی داخله اتاقِ رئیسه در قفله
 اه باز اون سیریش
چون همهمه زیاد بود و از همه مهم تر صدای آژیر خطر بسیار بلند و گوش خراش بود کسی صداشو نمیشنید،منم از فرصت سواستفاده کردمو سریع فلشو برداشتم و گذاشتم توی لباس زیرم و از هدفن به آرش گفتم تمومه 
خواستم از پنجره ی اتاق برم پایین که درو شکوند اومد داخل 
همین که منو دید مات و مبهوت بهم خیره شد 
زینـــــــــب؟ (زینب اسم قلابیمه)
از یه طرفه دیگه آرش داشت میگفت نیاز برو برو بروووو فرار کـــــــن
یه قدم گذاشتم عقب یهو به سمتم دویید منم قرار رو به فرار ترجیح دادمو موندم همین که به یه قدمیم رسید خم شدمو با پام پیچ پاش کردم که افتاد زمین اومد بلند شه پریدم روش و با کله زدم به بینیش همین که درد کله بدنشو گرفت دستمو بردم پشت سرش به سمت گیج گاهیش، دو انگشتمو گذاشتمو و ترق بیهوش شد اووووف
از پنجره ی اتاق پریدم پایین و
صدای آژیر ماشین پلیس…….. 

☆☆☆☆☆

- بابا ببین این نقشه ی کشتیی هست که فاروک قراره با دارو دستش بره اونجا معامله کنه

+خب؟

-خب نداره که،ببین (اشاره کردم به یه قسمت از نقشه که راه خروجی رو نشون میداد)اینجا رو ببین راه خروجیش اینه مصلماً کسی ازش خبردار نیست چون بروبچ که تحقیق کردن از نوچه های این یارو شنیدن اسمش چی بود؟

چشامو تنگ کردمو با انگشت اشارم دو ضربه ی آروم به طرف مخم زدم،بابا هم داشت متفکرانه بهم نگاه میکرد

-عااا فا...فاروک، پس اگه فاروک هم راه خروجی رو بلد نباشه من تکی میتونم اون مدارکو بدست بیارم
اما اگه بخوایم در حین ارتکاب جرم گیرشون بندازیم ممکنه خیلیا جونشونو از دست بدند،حالا نظر شما چیه؟ به هر حال تجربه بیشتری دارید

یه دور همه رو از نظر گذروندم که داشتند فکر میکردن و هر کسی به یه نقطه ی نامعلوم خیره بود یهو آرش گفت:
+من با نیاز موافقم اما تنهاییم نمیذارم بفرستنت،پس منم باهات میام 
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختمو گفتم:
-تو که میدونی تک نفری حریف ده نفرم چرا میخوای بیای؟

+میگن احتیاط کن حتی در احتیاط 

-نگاه کی داره میگه اینووو

+ سرورت داره میگه 

اومدم جواب بدم که با حرفه بابا خفه خون گرفتم:
بابا:کافیه 

من نگاهی به آرش انداختم و واسش خط و نشون کشیدم اونم اَدامو در آورد و یه چشمکم زد وایییی چقدر حرص آدمو در میاره این بشر 

بابا:من فکرامو کردم اول نظر شما ها رو بپرسم مهدی نظر تو چیه؟

(مهدی سرگُردِ): منم فکر میکنم حق با نیازِ اما نباید خودخاهانه تصمیم بگیریم،یعنی...

-یعنی چی؟حرفتو بزن خو

+یعنی ممکنه جونت تو خطر بیفته نباید همچین ریسکی کنیم حدقل باید پنج شش نفر رو همراهت بفرستیم

-اوهوووو پنج شش نفر زیاده سرگرد من میگم خودم تنهایی میتونم، میدونید که اگه از پسش بر نیام که باهاتون رودروایسی ندارم میگم آقا من نمیتونم 

+(سرهنگ جمشید):اره درسته اما اینا مثله قبلیا نیستن آدمای خطرناکین
با حرص نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-یعنی خطرناک تر از جبار اینا که شوک الکتریکی به مغزم وصل کردن؟

اینو که گفتم یهو آرش از کوره در رفت 
+که چی نیاز؟ ببین اون باره قبل که پاتو توی یه کفش کردی و گفتی یا تنهایی یا اصلا نیستم چیشد؟ مگه نرفتی تو کُما؟ درس عبرت نشد واست؟ چیو میخوای ثابت کنی؟ مثلا تنهایی میتونی از پس همه چی بر بیای؟ هان؟

رفته رفته تن صداش بلند تر میشد و صورتش قرمز شده بود و رگ پیشونیش برآمده

+جواب بده دیگه،مگه حافظتو همه کوفتو زهرمارتو بخاطر لجبازی و یه دندگیت از دست ندادی؟ مگه پیش هزار دکتر نبردیمت تا مثه روزه اول شی؟ آدم نشدی؟اصن میدونی ما تو چه حالی بودیم وقتی تو روی اون تخت جون میدادی؟
کاش میشد بیای و از چشمای ما که تو اون حالت دیدیمت روز به روز آب میشدی رو ببینی که نمیتونستیم کاری کنیم که تنها دقدقمون تو بودی که هیچ کدوممون نمیرفتیم سرکار و بالا سرت میموندیم که هیچکس حاضر نمیشد از پشت اون شیشه لامصب تکون بخوره و همه منتظر پلک زدن تو بودیم
اشک تو چشماش جمع شده بود دستاشو مشت کرد 

دیگه صبر منم لبریز شد یه قدم به سمته آرش برداشتمو تو چشماش زل زدمو گفتم:
 بسه بسه مگه من کم زجر کشیدم؟ مگه کم عذاب کشیدم؟ دیدی چه درداییو تحمل کردم دیدی و بازم داری اون خاطراته تلخ و مزخرفو به یادم میاری 
دیدی که مثله یه مرده ی متحرک شدمو بازم داری یاد آوری میکنی؟

 ایندفعه با داد گفتم:آخه توعه سگ مصب چی میفهمی وقتی به هوش اومدمو هیچی یادم نمیومد آرزوی مرگ داشتم 
میفهمی مــــــــرگ

یه قدمه دیگه به سمتش رفتمو با مشت زدم تو میز و گفتم:
میدونی وقتی یه چیزای سیاه و سفید میومد تو مغزمو جونمو بازی میداد من چه حالی میشدم؟
میدونی وقتی تشنج میکردمو چشمای ترحم آمیز بقیه رو میدیدم بغض تو و بابامو و عزیزامو میدیدم چه جوری نفسم میگرفت؟ 
میدونی چقدر سخته روانی نباشی ولی بخاطر اینکه ترس از خودکشی کردنت داشته باشند توی تیمارستان روانیا بستریت کنند؟
سرو صورتمو گوشام داغ کرده بود و دستام میلرزید، ایندفعه دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه اش و هولش دادم:نه نمیفهمی چون گاوی گاو
آرش داد زد:خفه شووو درکت کردم و درکت میکنم ولی تو رو جان عمو حشمت توام ما رو درک کن اگه چیزیت بشه ما میسوزیم مـــــا 
پلکام از داد بلندش تکون محکمی خورد و چشامو محکم رو هم گذاشتم تا اشکام که آماده ی ریختن هستن راه خودشونو باز نکنن 
یهو مهدی اومد دست گذاشت رو شونشو گفت: داداش آرومتر

+با این نمیشه آروم صحبت کرد نمیشه بخدا نمیشه باید با داد و دعوا و مشت و لگد بهش بفهمونی که چی به چیه

اومدم چیزی بگم که بابام با چشم و ابرو اشاره کرد ساکت باشم

آرش:نیاز تنهایی نمیری فهمیدی؟ نمیــــزارم ببینم تنهایی بخوای بری اینجا رو روی سرت خراب میکنم

با لجبازی و یه دندگی تمام زل زدم به چشماش و اونم زل زد به چشمام و قاطع و محکم گفت: حتی فکرشم نکن

سرگرد جمیشد:بسه دیگه تموم کنید این بحثو، اینجا نیومدیم واسه دعوا 

منو آرش همزمان یه نفس عصبیی کشیدیم و بابا گفت: آرش و نیاز بیرون همین الان

آرش چون به در نزدیک بود زودتر رفت بیرون و منم وقتی که از اتاق خارج شدم درو محکم زدم به هم 
پــــــوف
آرش برگشت و نگاهی بهم انداخت خواست به سمتم بیاد که من به سمته دره خروجیه اداره رفتم

☆☆☆☆
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.