داستان

شاهی که گاو شد : داستان

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
 در زمان های قدیم شاه ستمگر و پلیدی زندگی میکرد.
 او هر شب یک مهمانی بزرگ ترتیب میداد و حیوانات بی گناه زیادی را قتل عام میکرد.
 او روزانه حدود ده گاو را برای مهمانی به قتل میرساند.
 شبی دیگر و مهمانی دیگری نیز به پایان رسید و پادشاه به اتاق خود رفت تا بخوابد.
 صبح که از خواب بلند شد احساس سنگینی عجیبی داشت.
 فکر میکرد برای پرخوری دیشب است.
 خواست پتو را کنار بزند ولی نتوانست.
 به سمت راست غلتی زد و بر روی زمین افتاد.
 سعی کرد روی پاهایش بایستد اما نتوانست و چهار دست و پا روی زمین باقی ماند.
 سر خود را کمی بالا آورد تا نگاهی به خود در آینه بیاندازد و وقتی خود را دید از ترس فریادی از ته دل کشید.
 پشت هم فریاد میکشید و فریادهای او تبدیل میشد به نعره های گاوی که به آن تبدیل شده بود.
 دو سرباز پشت هم و با قدرت در را میکوبیدند و شاه را صدا میکردند و شاه هم با نعره های خشمگین جوابشان را میداد.
 ناگهان در اتاق شکسته شد و دو سرباز با تعجب به شاه خیره شدند.
 شاه خشمگین شده بود و پشت هم بر سر سربازها نعره میکشید.
 سرباز ها هرکدام یکی از شاخ های شاه را میکشیدند و سعی میکردند تا او را از اتاق بیرون کنند.
 شاه به سختی خود را از دستان دو سرباز آزاد کرد و مشغول دویدن شد.
 دو سرباز داد و فریاد به راه انداختند و شاه هم با نعره های خود باعث جلب توجه شد و کم‌کم همه نگاه ها به او جلب شد.
 شاه در تالار قصر میدوید و خود را به در و دیوار میزد و اشیاء درون تالار را خراب میکرد و سرباز ها هم در تلاش برای گرفتن او بودند.
 ناگهان سربازی با دارتی بیهوشی او را زد و پادشاه به زمین افتاد و از پا درآمد.
 وقتی به هوش آمد خود را در طویله یافت.
 وقتی تمام حواس خود را جمع کرد فهمید در چه دردسری افتاده است.
 او در قسمت گاوهای کشتار همان روز بود و فهمید مانند تمام گاوهایی که در این قسمت قرار داشته‌اند و خوراک مهمانی هایش شده اند او هم قرار است کشته شود.
 ناگهان قصاب ها به دنبال کشتار‌‌های آن روز آمدند و میخواستند گاوها را به کشتارگاه ببرند.
 چهار مرد قوی هیکل با طناب های قطور دانه به دانه گاوها را به کشتارگاه میبردند‌.
 اکثر گاوها با مقاومت کمی راضی به رفتن میشدند و به جز شاه که وقتی برای بردنش طناب ها را دورش انداختند مقاومت زیادی از خود نشان میداد‌.
 گاو با نعره کشیدن سعی میکرد به قصاب ها بفهماند که او شاه است اما انگار فایده ای نداشت.
 او با دست و پا زدن و نعره کشیدن سعی میکرد جلوی این اتفاق نحس را بگیرد اما با جثه های قوی قصاب‌ها و طناب هایی که به قطوری طناب دار بودند تلاشی از پیش نبرد.
 زمانی که داشت به ته خط نزدیک میشد با دیدن کشتارگاه از دور،تمام بدنش سرد شد و ناامیدی تمام وجودش را در بر گرفت.
 هرچه به کشتارگاه نزدیک‌تر میشد احساس سستی بیشتری در پاهایش میکرد.
 قصاب ها شاه را به زانو درآوردند و شاه که خود را در یک قدمی مرگ میدید اشک هایش روان شدند.
 قصابی با تبرش گردن شاه را نشانه گرفت و گردنش را با ضربه ای از تن جدا کرد.
 با کشته شدن شاه و خروج روح از کالبدش جسم او به حالت اولیه برگشت و افراد حاضر در صحنه شاه خود را با سری جدا از تن یافتند.
 پایان
با تشکر از آراد و بهراد برومند بابت همکاری در نوشتن داستان و طراحی لوگو  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.