قسمت 1

من و نخور!

نویسنده: Hanieh_M




سارا با هیجان دور خانه می‌دوید. صدای خنده هایش همه جا را پر کرده بود. مادر مدام قربان صدقه‌اش می‌رفت. او هم برای خود شیرینی آواز می‌خواند:


_امید اخماش تو همه، داره از ترس می‌لرزه.


چند باری سرش داد زدم که اینطور نیست ولی گوشش به این حرف ها نبود. مادر آخرین وسیله را داخل سبد گذاشت و گفت:


_امید پاشو دیگه. نزن تو ذوق خواهرت.


دست بر سینه زدم و بر روی مبل نشستم.


_تو ذوق من بخوره مهم نیست!؟


مادر دستی بر سر سارا کشید و با لحن بچه گانه‌ای گفت:


_ببین سارا چقدر شجاعه. دختر خوشگل مامانه.


سارا ریز خندید و خودش را در آغوش مادر جا کرد. اخم هایم در هم رفت. هیچ کس متوجه وضع من نبود. حتی پدر هم که بیشتر اوقات از من طرفداری می‌کرد حالا طرف مادر و سارا بود. اصلا چرا باید با آنها به گردش می‌رفتم؟ خودشان همیشه می‌گفتند من سفرشان را خراب می‌کنم.


_نمی‌خوام، نمیام!


مادر کیفش را برداشت و گفت:


_هرجور مایلی. انگار موندن تو خونه رو به بیرون رفتن؛ خوردن چیزای خوشمزه و شهر بازی ترجیح می‌دی.


مادر دست سارا را گرفت به سمت در رفت. سارا قبل از بیرون رفتن زبانش را برایم در آورد و شادمان به سمت ماشین راه افتاد. هیچ کس درک نمی‌کرد! با خودم کلنجار رفتم. تابستان بود، فصل حشرات ریز و درشت بدترین زمان برای من و بهترین زمان برای خانواده بود. چرا که پدر بعد از مدت ها مرخصی گرفته و تنها شانس گردش خانوادگیمان محسوب می‌شد. آب دهانم را قلپی قورت دادم. دلم نمی‌خواست مسخره‌ام کنند اما با این اوضاع مجبور بودم از مسخره ترین روش استفاده کنم. لباس مخصوص زنبور دارها پوشیدم و کلاه توری را بر روی سرم کشیدم. کیفی را که از دیشب آماده کرده بودم را برداشتم. با خودم تکرار کردم:


_مهم نیست مردم بهم بخندن!


نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم. با شمارش معکوس در را باز کردم و به سمت ماشین دویدم. مادر که از دیدن من شوکه شده بود؛ گفت:


_چه خبر شده!؟ زنبورا حمله کردن!؟


سارا بلند خندید. پدر در صندوق ماشین را بست و سریع سوار شد. با دیدن لباس گل گلی پدر بلند خندیدم:


_بابا این چه لباسیه!


پدر عینک آفتابیش را زد و گفت:


_استایل جدیدیه که مامانت تدارک دیده.


مادر کمربندش را بست:


_انگار امیدم تصمیم گرفته لباس های خاصی بپوشه.


به هیچ کدام از حرف هایشان گوش نکردم. با این لباس ها در امان بودم. سارا به محض حرکت ماشین، شیشه پنجره پایین کشید. این کارش باعث شد سرش غر بزنم ولی او هیچ توجهی نداشت. با خودش می‌خندید و آواز می‌خواند. گاهی فکر می‌کردم آیا این دختر واقعا خواهر کوچک من است؟ تنها کاری که بلد است حرص دادن من بود. آن هم به بهترین شکل ممکن. وقتی به محل کمپ رسیدیم سارا بالا پایین پرید و بلند گفت:


_هورا!


درکش نمی‌کردم. برای من اینجا خط مقدم جنگ بود. جنگ با حشرات! مادر و پدر وسایل را از ماشین بیرون می‌آوردند. سارا هم برای خودش ول می‌چرخید. من هم اطراف را از زمین گرفته تا برگ درختان همه جا را موشکافانه بررسی کردم. امن بود، البته فعلا. سارا لی لی کنان به سمتم آمد و با صدای جیغی گفت:


_داداش..ببین.


دستش را جلو آورد و یک مشت کرم را بر روی صورتم پرتاب کرد. با دیدن کرم هایی که بر روی کلاه توری می‌لولید فریاد کشیدم. دور خودم چرخیدم و سعی کردم با دست کرم ها را کنار بزنم اما چسبیده بودند! هر طور شده به سختی کلاه را از سرم بیرون آوردم و به گوشه ای پرتاب کردم. با دست هایی لرزان بر روی چمن ها نشستم و نفس نفس زدم. آنطرف تر سارا از خنده ریسه می‌رفت. چشم غره‌ای برایش کردم ولی دست بردار نبود. بالاخره وقتی مادر صدایش زد از من دور شد و به سمت چادر رفت. هنوز هم بدنم می‌لرزید. صحنه کرم ها از جلو چشمانم کنار نمی‌رفت. دهانم از ترس خشک شده بود و بدنم تکان نمی‌خورد. در دلم گفتم:


_سرت تلافی می‌کنم!


 خواستم کلاه را بردارم اما وقتی یاد کرم ها افتادم منصرف شدم. به سمت چادر رفتم و گفتم:


_میشه یه توری هم به در چادر بزنین!؟


مادر یک پارچه راه راهی را بر روی زمین جایی که چمن های کمتری داشت پهن کرد و گفت:


_محض رضای خدا بس کن امید. اومدیم خوش بگذرونیم. از هوا لذت ببر.


خواستم اعتراضی کنم که پدر گفت:


_خیلی خب. کاری نداره یه توریه دیگه.


پدر چشمکی به من زد. مثلا حواسش به من هست. اگر واقعا حواسش به من بود پیشنهاد پیک نیک و چادر زدن در طبیعت را نمی‌داد. مادر میوه ها و خوراکی را چید. سارا سریع به سمت زیرانداز رفت و کنار مادر نشست. پدر توری را درست کرد و پیش بقیه رفت. سارا گفت:


_تو هم بیا امید.
با تنفر نگاهش کردم. باز هم خودشیرینی هایش شروع شده بود.


_همینجا تو چادر راحتم.


سارا شانه هایش را بالا انداخت و یک مشت پفک در دهانش جا داد. سپس با دستان کثیفش برایم دست تکان داد و خندید. این دختر واقعا یک مشکلی داشت. با اینکه خیلی رو اعصابم بود ولی خب گاهی هم دوست داشتنی بود. زمین سرد و نم خورده بود با این حال بر روی زمین دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم. با خودم تکرار کردم:


_اینجا امنه. تو چادر خبری از حشره ها نیست.


با این فکر کم کم چشم هایم گرم شد. آن موقع فکر می‌کردم خواب شیرینی است ولی...


وقتی بیدار شدم همه چیز را تار می‌دیدم. حتما به خاطر خواب آلودگی بود. پدر و مادر را بیرون نمی‌دیدم. فقط سارا را می‌دیدم که بر روی زمین خم شده و گل بازی می‌کرد. سعی کردم بلند شوم ولی پاهایم را احساس نمی‌کردم‌. سعی کردم دستم را تکان دهم اما نمی‌توانستم. نکند یک جانور سمی نیشم زده باشد!؟ با ترس خواستم سارا را صدا بزنم ولی هر چه سعی کردم صدایی نشنیدم. احساس سبکی می‌کردم؛ انگار که بر روی هوا شناور باشم. یکدفعه سارا از جا بلند شد و به سمتم آمد. برای اولین بار از دیدن سارا خوشحال شدم. فقط چرا انقدر بزرگ بود؟ چشم هایم را بستم و دوباره باز کردم ولی همچنان بزرگ به نظر می‌رسید. سارا توری را کنار زد و با حیرت اطراف را نگاه کرد. خواستم فریاد بزنم:


_سارا بیدارم کن. زودباش فکر کنم یه چیزی نیشم زده.


ولی سارا هیچ واکنشی نداشت. یعنی من به این بزرگی را نمی‌دید؟ سارا دستش را به سمتم دراز کرد. از ترس به خودم لرزیدم. دستانش بزرگ بودند، خیلی بزرگ. سارا با صدایی که باعث می‌شد گوش هایم درد بگیرد گفت:


_داداش امید از حشرات بدش میاد. تو نباید اینجا باشی. الان میگیرمت.


با وحشت داد زدم:


_من امیدم! هی! من رو نمی‌بینی!؟


حرف هایش را تحلیل کردم. سارا از حشره حرف زده بود. یعنی من...من...


سارا با انگشت شست و اشاره اش من را هدف قرار داد. چطور چنین اتفاقی افتاده بود؟ یعنی قرار بود به دستان خواهرم له شوم!؟ سعی کردم تکان بخورم ولی بی فایده بود. وحشت زده با صدایی که نداشتم فریاد زدم:


_نه بس کن سارا! این منم، منم امید!
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.