غار : قسمت دوم

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
مرد به روبرو نگاه میکند و گودالی میبیند.
سگی کنار گودال است و دارد آب میخورد.
مرد به سمت سگ قدم برمیدارد.
سگ صدای قدم‌های مرد را میشنود و فریاد میزند:((پِروس!!!))
پِروس که شگفت زده شده است می‌ایستد و زیر لب میگوید:((این سگ حرف میزند!))
سگ به سرعت نزد پِروس میاید و میگوید:((پِروس!من چند بار تکانت دادم ولی هیچ عکس العملی نشان ندادی.فکر کردم مرده‌ای)).
پروس که هنوز هم گیج است میپرسد:((چگونه داری حرف میزنی؟))
سگ با تعجب به او نگاه میکند و میگوید:((یعنی چه چگونه حرف میزنم؟فکر کنم سرت بدجور به سنگ خورده است)).
پِروس که هنوز گیج مانده بود گفت:((نمیدانم،شاید.شاید سرم انقدر محکم به سنگ خورده است که مرده‌ام و وارد دنیای دیگری شده‌ام)).
سگ که مانند پِروس گیج شده بود گفت:((شاید،ولی حالا وقت این حرف‌ها نیست.باید به جست‌و‌جوی خود ادامه بدهیم)).
پِروس که با هر جمله سگ بیشتر گیج میشد گفت:((جست‌و‌جو؟کدام جست‌و‌جو؟تو که هستی؟ما اینجا چه میکنیم؟چه خبر شده است؟))
سگ نگاهی به پروس انداخت گفت:((اذیت میکنی یا واقعا به یاد نداری برای چه به اینجا آمده‌ایم؟))
پِروس چشم‌غره‌ای به سگ رفت و سگ هم گفت:((باشد.باشد.بیا کنار گودال بنشینیم و من هم ماجرا را تمام و کمال برایت تعریف میکنم)).
پِروس و سگ به کنار گودال رفتند و هردو مقداری آب خوردند و نشستند.
سگ سرفه ای کرد و گفت:((خب،من "گایدو" سگ "اوماروس"خدای صلح هستم.هنگامی که تو به مقبره اوماروس آمدی او به تو ماموریت داد که در صورت برگرداندن شمشیرش از دست راهزن‌ها به تو ثروت زیادی عطا خواهد کرد و سپس...))
پِروس سخن گایدو را قطع گفت:((احتمالا برای پرداخت طلب‌هایم قبول کردم.خب ادامه بده)).
گایدو با اخم ریزی به پِروس نگاه کرد و گفت:((همین کار را میخواستم بکنم.خب داشتم میگفتم‌.و سپس پس از پذیرفتن تو من را با تو فرستاد تا در پیدا کردن و شناسایی شمشیر به تو کمک کنم)).
پروس گفت:((با وضعیتی که من داشتم فکر نکنم زیاد موفق عمل کرده باشیم،درسته؟))
گایدو با تکان سری گفت:((کاملا درسته.بعد دنبال کردن رد راهزن‌ها به غار رسیدیم و من پایم به تله انفجاری ورودی غار خورد و سقف ورودی فرو ریخت و تو پرتاب شدی و روی زمین افتادی)).
پِروس که حالا گیجی‌اش کم‌کم داشت برطرف میشد گفت:((بقیه‌اش هم که خودم میدانم.خب،حالا ردی از راهزنان پیدا کردی؟))
گایدو سرش را به سمت انتهای غار کرد و گفت:((درزی در انتهای غار است و چند رد پا روی زمین دیده‌ام.احتمالا رد پای راهزنان است)).
پِروس از جایش بلند شد و گفت:((منتظر چه هستی؟برویم)).
گایدو هم بلند شد و با هم به سمت رد پا رفتند.
پایان
ادامه دارد...


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.