عقاب ها : انقلاب(قسمت اوّل)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
عقاب پیر دانا روی درخت مشغول سیگار کشیدن بود.
با گوشی خود صدای اسپیکر بلوتوثی خود را زیاد کرد و با آهنگ های داریوش کام گرفت.
هر پُکی که به سیگار میزد او را بیشتر ناراحت میکرد و به یاد بدبختی های آینده می‌انداخت.
سیگارش که تمام شد اسپیکر را خاموش کرد و به لانه اش رفت تا قبل از شروع جلسه صبحگاهی کمی استراحت کند.
اطلس عقاب جوان و تنومند،پسر عقاب پیر دانا و ادامه دهنده ژن عقاب ها و سلاطین مزرعه بود‌.
اطلس بر روی صحنه رفت و آهنگ شادی پخش کرد و آماده نرمش صبحگاهی شد.
بر سر حیوانات فریاد کشید و فحاشی کرد تا سریعتر صفی تشکیل داده و آماده نرمش شوند.
نرمش صبحگاهی شروع شد و بعد یک ساعت به پایان رسید.
در واقع هدف از نرمش صبحگاهی خسته کردن حیوانات تنبل مزرعه برای نشستن پای سخنان گوهربار عقاب پیر دانا بود و اینکه اگر حتی یواشکی از در طویله خارج شدند نتوانند بدوند و سگ نگهبان بتواند آنها را به سادگی برگرداند.
عقاب پیر دانا وارد طویله شد و سگ نگهبان به احترام او زوزه ای کشید.
بقیه حیوانات هم که نای تکان خوردن هم نداشتند کاری نکردند.
اطلس آن عقاب جوان و تنومند صندلی پادشاهی عقاب پیر دانا را آماده کرد و عقاب پیر دانا نشست.
عقاب پیر دانا میز قلیان را کمی به خود نزدیک کرد و کمی قلیان کشید،سپس رو به حیوانات کرد و گفت:((خب عزیزانم،میدانید که چقدر نگران شما هستم.خودتان شاهدید چقدر قلیان و سیگار میکشم و از امروز هم میخواهم به مشروب رو بیاورم تا با شراب خواری و دود و قلیان و آهنگ های داریوش درد چیزی که میدانم را تسکین دهم‌)).
خوک دانا که سخت عصبانی شده بود فریاد زد:((کدام درد و نگرانی؟ما عین سگ باید کار کنیم و تو دود کنی و بنوشی.کدام درد و نگرانی ای عقاب...)).
خوک دانا خواست به عقاب فحشی بدهد که سگ نگهبان با دارت بیهوشی او را بیهوش کرد و به بیرون برد.
عقاب پیر دانا سرفه ای کرد و گفت:((همانطور که عرض کردم به خاطر چیزی که میدانم نگرانم...)).
گربه که روی زمین دراز کشیده و داشت شیر پاکتی میخورد حرف عقاب پیر دانا را قطع کرد و گفت:((خب بنال ببینیم چه میدانی)).
حیوانات از خنده غلتی بر روی زمین زدند.
اطلس خواست یک درس حسابی به گربه بدهد که عقاب پیر دانا مانعش شد و در گوشش گفت:((نمیخواهد،بعداً دوتایی به حسابش میرسیم)).
عقاب پیر دانا در ادامه حرف هایش گفت:((همانطور که عرض میکردم،نگرانی من از آینده و مرگ شما توسط مزرعه دار است.باید انقلاب کنیم و مزرعه را به طور کامل در اختیار بگیریم)).
گاو جوان نادان گفت:((مزرعه دار که گیاهخوار است)).
موش که از لانه اش در سوراخ دیوار همه چیز را شنیده بود بیرون آمد و گفت:((بمیرید که بهتر است،اینگونه به سرزمین شادی میروید و تا ابد شاد خواهید بود)).
سگ نگهبان یک دارت بیهوشی به سمت موش پرتاب کرد ولی موش به سرعت به لانه اش برگشت و دارت به دیوار خورد و کمانه کرد و به سگ اصابت کرد و سگ بیهوش شد‌.
عقاب پیر دانا از عصبانیت فریادی کشید و گفت:((کدام احمقی آن سگ را برای نگهبانی کار گذاشته؟))
اطلس آن عقاب جوان و تنومند با شرمندگی گفت:((شما قربان)).
حیوانات از خنده دوباره غلتی زدند و در و دیوار طویله را گاز زدند.
عقاب پیر دانا که به شدت عصبانی شده بود بلند شد و با فحاشی و نفرین طویله را ترک کرد.
عقاب پیر دانا به لانه اش برگشت تا برای تسکین دردهایی که از ناحیه حیوانات قدرنشناس کشیده بود کمی خود را آرام کند.
جعبه مشروب را باز کرد و تا میتوانست خورد‌.
شب هنگام هم به خاطر مستی زیاد،به اشتباه به جای شربت سرماخوردگی مرگ موش خورد و مرد.
ادامه دارد...


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.