خنزرپنزرهای ذهن : {در هم تنیده!}

نویسنده: husss

_نظراتتون برام با ارزشه :}
عربده خاموشی را آغوش گرفت زبان را بر سطوح کلمات کشید



+تلخ است!



تلخ 



تَل خ!



صدای حرکت دندان هایِ افکار بر ضمیربرخاست...!



-همچو؟



+زن پیری که جان معشوقش را ستاند!



حرکاتِ شهوتزای اندامِ عریانِ باکره اش...



-سطوح افکارت تر است!



+خون!



و خونی که دیدگانِ او بود



ترشحاتی رغبت انگیز است



-لیسی بر خون-



تلخ است!



-چه؟



+خون!



رگ های حیات، و فشارِ خونی که فوران کرده!



-زن چه؟



+مُرد!



آنگاه که دلدادهِ جوان اش را هلاک ساخت و بلعید،مُرد!



آه،سکناتِ پیکرِ برهنه اش...!



اغواگرانه ترین بود!



همچو پندیِ شیطانی!



و مَن،عبوس از طعم چوب!



-چوب؟



+چوب!



درختی که او به آن یله داده بود!



عطر او را داشت! کامجویی  امانم نداد! جوییدمش!



-چگونه...چگونه مُرد؟



_صدای خنده ی خشک،خنده ای که مو های حیات را هم سیخ میکند-



+باکره ترین زیبا!



یادم است!



یادم است...نگاهش حزن داشت



انبوهی از رنج،تلنبار شده در ابرِ نگاهش!



گیس هایش گِلی



و خون میل انگیز از میان لبان چروکیده اش میچکید!







درهم تنیدیم! گیس هایش گِلی



اندامِ همچو طفلش سرخ و آلوده به خون



پستان هایش بیکس



و شرمگاه هایی که هوایِ نفس را می افکند!



نگاهم نکرد،



او هیچگاه نگاهش را به نگاهم ندوخت



این من بودم



این من بودم



این من بودم



که رگ هایش را نوشیدم



افکارش را دریدم و بینِ اندامش دویدم!



درهم تنیدیم!



من او و معشوقِ داخلِ بطن اش!



و من ماندم و او و معشوقش در بطن !



-در بطنِ زندگی، این روند ادامه دارد-

____
_زن چه؟
+مُرد :>
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.