سردرگم

نویسنده: Ali13601380

قسمت چهارم
در راه بیمارستان بودیم. راننده انگار اصلا تعادل روحی نداشت، خیلی اعصابش بهم ریخته بود و با اخم های در هم فرو رفته پایش را روی پدال گاز فشار می داد و پشت سر هم بوق می زد و به این و آن فحاشی می کرد. با این وضع رانندگی‌اش جدی جدی داشت همه مان را به کشتن می داد.
از ترس جانم با نگاهم به پریسا اشاره دادم تا به این راننده دیوانه بگوید که یواش تر براند، ناسلامتی تازه تصادف کرده بودم، دوست نداشتم دوباره تصادف شدید تری رخ بدهد.
پریسا گفت: ببخشید خانم میشه یکم آروم بری؟ خون ریزی نداره که بخوایم سریع برسیم. 
راننده با عصبانیت گفت: شاید خون ریزی داخلی کرده باشه مگه نمیبینی درد داره. ایشون چیزیش بشه شما جواب میدی مگه!؟
پریسا گفت: میشه بپرسم چرا این قدر عصبانی هستی؟ شما زدی به ما. ما باید عصبی باشیم نه شما. 
راننده گفت: همش تقصیر اون عوضی آشغاله. اگر نمی‌رفت رو اعصابم. تصادف نمیکردم. 
پریسا با تعجب به زن نگاه کرد و سکوت کرد. 
راننده گفت: مرتیکه الدنگ فکر کرده من خرم. ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم که بهم داره خیانت می کنه. اِ اِ اِ یکی نیست به این احمق بگه آخه من چی کم گذاشتم برات؟ چی کار باید می کردم که نکردم؟
پریسا با ترس گفت: این کتک های روی صورتتون هم کار اونه؟ 
راننده با بغض گفت: الهی که دستش بشکنه. امیدوارم تیکه تیکه بشه جشن بگیرم. 
هنوز حرفشان تمام نشده بود که جلوی ورودی محوطه بیمارستان رسیدیم و چند ثانیه بعد هم رو به روی درِ ورودی ساختمان بیمارستان بودیم. پریسا به علیرضا گفت: یالا پسرجون زیرِ بغل مادرتو بگیر تا با هم ببریمش داخل بیمارستان
بعد هم رو کرد به راننده و گفت: شما هم سریع یه جا پارک پیدا کن و خودتو برسون به ما.
راننده هم که فقط میخواست از شر ما خلاص شود، قبول کرد.
پریسا تا قبل این حرف هایش با من هماهنگ نکرده بود. تازه فهمیده بودم چه سلیطه ای است.
دو نفری کمکم کردند تا از ماشین بیرون بیایَم. پایم بد جور درد می کرد. وارد بیمارستان شدیم. به پریسا گفتم: خب خانوم خانوما الان نقشت چیه؟
پریسا گفت: نگران نباش. به پدرام توی ماشین پیام دادم که بیاد از در پشت بیمارستان سوارمون کنه. 
منم که از این همه کلک و زرنگیِ این دختر مات و مبهوت مانده بودم، چیزی نگفتم، فقط میخواستم هر چه سریع تر از این مهلکه بیرون بیایم. هر طور بود خودمان را به در پشتی بیمارستان رساندیم. و طبق برنامه ریزیِ پریسا، پدرام همانجا منتظر ما بود و با استرس فراوان سیگار میکشید. وقتی دید ما آمدیم سیگارش را از شیشه ماشین بیرون انداخت.
پدرام تا ما را دید گفت: من از همگی معذرت میخوام. ببخشید بچه ها ولی دست خودم نبود نمیدونم چرا خشکم زد. اخه من از تصادف خاطره خیلی بدی دارم. 
با عصبانیت به پدرام گفتم: فعلا فقط خفه شو و ماشین رو روشن کن بریم. 
به محض اینکه سوار شدیم گازش را گرفت و با سرعت هر چه تمام تر از آنجا دور شدیم. همه ما نفسی راحت کشیدیم و حالا که نفس گرفته بودیم باید بکوب راجب اتفاقاتی که گذشت حرف می زدیم.
با عصبانیت گفتم : پدرام توله سگ مگه برق گرفته بودت که اون طوری سنگ کوب کرده بودی؟ به جهنم که خاطره بد داری. 
پریسا با خشم گفت: هوی خانوم درست صحبت کن. 
گفتم: تو بهتره با گندی که امشب زدی اصن نزدیک من نشی پس تو یکی فقط خفه. 
پدرام گفت: دعوا نکنید. من عذرخواهی کردم که. 
پریسا گفت: اِ اِ اِ تو چقدر پرویی! اگر من نبودم امشب تو الان اینجا نبودی.
علیرضا گفت: پریسا خانم  لطفا خط قرمزها رو رد نکن و احترام خودتونو نگه دارید.
منم آهی کشیدم و گفتم: این همه پامم داغون شد آخرشم دشت امشبمون صفر بود. 
هیچی نصیب هیچ کسی نشد که دیدم علیرضا دستش را در جیبش کرد و یک مشت پول نقد از جیبش در آورد.
علیرضا با لبخند گفت : امشب خیلی هم دست خالی نیستیم. من جیب زنه رو زدم. 
همه‌مان اول شوکه شدیم و بعد خوشحال. پسرک دست شیطان را از پشت بسته بود.
پریسا گفت: سهم ما رو فراموش نکنی بچه جون. 
حالا دخترک از پول علیرضا هم سهم می خواست، از آنجایی که نمی خواستم علیرضا پولش را با آنها تقسیم کند با عصبانیت گفتم: زنیکه تو بی خود میکنی سهم می خوای. مگه این جز نقشه بود که علیرضا جیب طرف رو بزنه. 
پریسا با قلدری گفت: حواس راننده رو من پرت کردم که تونسته جیب طرف رو بزنه. 
بحثمان بالا گرفت، تا آنجا که سلیطه خانم تحدیدمان کرد که ما را به پلیس لو می دهد.
 گفتم: منم میگم که تو و این نره خر با ما بودید. هر کاری کنی شریک جُرمی.
او هم که امکان نداشت کم بیاورد گفت: به قیافه خودت تو آینه نگاه کردی بدبخت! کی حرف یه معتاد مُفنگی و یه پسر بچه رو باور میکنه اخه؟
ناراحتی جای عصبانیتم را گرفت چون می دانستم راست می گوید و هیچکس برای حرف ما تره هم خرد نمی کند. در نهایت تصمیم بر این شد که هر چه پول بود را ۵۰-۵۰ تقسیم کنیم و هر چه بینمان گذشت را فراموش کنیم.
در همان خیابان بالای پارک من و علیرضا را پیاده کردند و رفتند.
علیرضا را با عصبانیت نگاه کردم و گفتم : بچه تو نمیتونی دو دقیقه زبون به دهن بگیری. عقل نداری تو؟ خوب شد حالا؟
علیرضا گفت : حالا که چیزی نشده.
 گفتم: نه اصلا چیزی نشده فقط نصف دشت امشب رو اون عوضی با دوست پسرش گرفتن و رفتن. بچه ای دیگه کاریش نمیشه کرد.
علیرضا گفت: ببخشید فکر کردم که چون کمک کردن باید اونا هم سهمی داشته باشن. 
با سرفه شدیدی گفتم: حالا بیخیال ولی یادت باشه این مردم بهشون خوبی نیومده. عوضی گند زده به کل برنامه امشب اون وقت مدعی هم هست.
علیرضا نگران از سرفه های من بود و گفت: حالت خوبه؟میخوای آب بیارم برات ؟
گفتم: نه خوبم. 
علیرضا گفت: چرا سرفه هات روز به روز بیشترمیشه؟ سرما خوردی؟
گفتم: حالا کجاشو دیدی. بعضی وقت ها سرفه های خونی میکنم. هر چی بدبختی هست مال آدم بدبخته. کم درد داشتم سرطان هم بهش اضافه شده. پول دوا و درمون هم خیلی زیاده.
علیرضا با ناراحتی گفت: قول میدم پول شیمی درمانی رو جور کنم. هر جور شده باید خوب بشی. مطمئن باش من تا آخرش کنارتم.
گفتم : مرسی عزیزم ولی تو همین که گند نزنی خودش پول جور میشه. 

نویسندگان:
پارسا سلیمانی
علی عسگری 
ویراستار: 
پارسا سلیمانی
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.