مقصر

مقصر : مقصر

نویسنده: mrboring808

در گوشه ای از ذهنت با خودت خلوت کرده ای. کسی نیست. سکوت است و تاریکی. ظلمتی پر از اندوه، پر از فشار، پر از حرف. گریه می‌کنی، خودت را به دیوار تنهایی می‌کوبی و فریاد می‌زنی ولی سکوت صدایش بلند تر است. کسی صدایت را نمی‌شنود. زانوانت را محکم تر در آغوش می‌کشی. فقط خودت هستی، فقط خودت. بی هیچ آغوش گرمی که بتواند آرامت کند. شاید تقصیر از خودت است. زیاد می‌دانستی، زیاد فکر می‌کردی و شاید هم زیاد به فکر بودی یا زیاد انتظار داشتی!

ناراحتی های کوچک، چیز های کم ارزش، زخم های خفیف، همگی تل انبار شده اند. حال نمی‌دانی از که یا چه اندوهگینی. می‌دانی حالت ناخوش است اما نمی‌توانی توضیح دهی که چرا. کسی هم نمی‌تواند کمکت کند چون اصلا دردت را نمی‌داند که درمانت کند.
راه حل چیست؟ ماندن در همان کنجِ تاریک و انتظار برای یک ناجی؟ انتظار بیخودیست. کسی برای نجاتت نمی‌آید و تو می‌پوسی. این حال تو تقصیر آنهاییست که به حال خودت رهایت کردند؟ نه! تقصیر خودت است تو باید زودتر رهایشان می‌کردی. هیچ چیز تقصیر دیگران نیست. همیشه این تو هستی که مقصری حتی اگر واقعا تقصیرکار نباشی! 

اینکه نمی‌توانی حال بدت را توضیح دهی، اینکه فکرت درگیر است یا گوشه گیر شده ای تقصیر خودت است نه آنهایی که باعث این حال‌تو هستند. نمی‌توانی گردن کسی بیندازیَش یا بهتر بگویم کسی گردن نمی‌گیرد. تو محکومی چون خودت آن دیگران را به زندگیت راه دادی.

خوب، حال چه؟ حال که باعث و بانی همه این حالِ بدت خودت هستی چه؟ حال که توضیحی نداری چه؟
اندکی فراغ می‌خواهی. شب هنگام قلم را بر می‌داری تا به بخشی از افکارت در قالب کلمه غلبه کنی. ذهنت لب به لب پر است از بیهودگی اما هر چه می‌کنی نمی‌توانی به کلمه تبدیل‌شان کنی.

در ظلُمات نجوایی به گوشَت می‌رسد:《خودت را نجات بده، خودت را نجات بده!》.

سرت را از روی زانویت بلند می‌کنی. صدا توجه‌ات را جلب کرده. می‌خواهی بلند شوی و به دنبال صدا به راه بیفتی اما اگر از دیوار تنهایی جدا شوی ممکن است برای همیشه در تاریکی گم شوی. ریسک بزرگیست. تصمیمت را می‌گیری. گریان به سمت صدا می‌دوی و فریاد می‌زنی:《من اینجام، اینجا!》.

 به امید همان ناجیِ ناممکن. ناگاه دیگر صدایی نمی‌آید. ترس تمام وجودت را فرا گرفته. نگران به اطراف نگاه می‌کنی و تا چشم کار می‌کند سیاهیست. دستاویزی نداری. تنها دیواری هم که تکیه‌گاهت بود ترک کردی. خودت ماندی و خودت.

آن صدا می‌گفت که خودت را نجات بده اما هیچ‌وقت نگفت که نجاتت می‌دهد! و باز هم تو مقصری چون فکر می‌کردی کسی برای نجاتت می‌آید.

هنوز قلم در دستت است و کلمه ای ننوشته ای. کاغذ زیر دستت با باران اشک هایت تاوان کلمات نانوشته را می‌دهد. حال عجیبی داری، انگار که باری از روی دوشت برداشته شده و دیگر هیچ حسی نداری.  گریه‌ات هم بند آمده است. چیزی درونت تغییر کرده. میز و صندلی را رها می‌کنی، دراز می‌کشی و چشمانت را می‌بندی و بی هیچ دغدغه ای به خواب فرو می‌روی.
صبح است. مثل همیشه آفتاب از شرق طلوع کرده و به نظر یک روز معمولی دیگر است. اما نه! تو دیگر آن آدم دیروز نیستی. این همان صبحیست که خودت درباره‌اش نوشته بودی:《و سرانجام صباحی سر می‌رسد که دیگر همه چیز را رها کرده‌ام و بی‌خیال‌تر از همیشه به زندگی ادامه می‌دهم》.
مگر دیشب چه اتفاقی افتاد؟ شاید هر کسی که آن حال تو را هم دیده بود می‌گفت:《چند قطره اشک ریختی دیگر این اطوارت چیست؟》،  ولی کسی نمی‌داند که تو در تاریکی خودت تاب نیاوردی. و کسی در این‌باره بازخواست نمی‌شود. چون تو زیاد حس می‌کردی و در واقع نقص از تو بوده. کسی نمی‌فهمد که تو آن شب روی زمین سرد در آن سیاهی دراز کشیدی و برای همیشه چشمانت را بستی.

تو هم شبیه آنها شدی. راستش را بخواهی اینجوری برای خودت هم بهتر است. تا همین الانش هم در برابر این تغییر زیادی مقاومت کرده بودی. از این پس دیگر نه دردی را احساس می‌کنی و نه درد بقیه برایت مهم است. با خیال راحت روح و احساس دیگران را از هم می‌دری بدون هیچ عذاب وجدانی یا حتی از این کار لذت هم می‌بری و اگر اینطور است، که چه بهتر! تو آزادی که هر کار غلطی را انجام بدهی و اکنون دیگران مقصرِ اشتباهات تو.            

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.