کلک بزرگ

آقای کاردار : کلک بزرگ

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
خورشید با قدرت می تابید و با نورش،اتاق را مانند چراغی روشن می کرد.
آقای کاردار شلنگ قلیان را در دستانش گرفت و شروع به کشیدن کرد.
آب در قلیان مانند چشمه آب گرمی می جوشید،آقای کاردار دود قلیان را بالا کشیده و با دماغش بیرون می داد.
آشنایان و بستگان همیشه ضررهای قلیان را به او گوشزد می کردند و اینکه برای یک جوان بیست ساله سّم است ولی او گوشش بدهکار نبود و در جواب آنها می گفت:((همش دروغه.))
در حال کام گرفتن با قلیان بود که مادرش از هال او را صدا کرد و گفت:((امیررضا جان،بیا برو دو تا نون بخر،واسه صبحونه نون نداریم،بیا مادر جان.))
آقای کاردار لب و لوچه اش را آویزان کرد و با کراهت گفت:((چشم مادر.))
_قربونت بره مادر،پولو گذاشتم کنار در.
آقای کاردار شلوار کردی اش را به پا کرد و به سمت درب خروجی راه افتاد،جلوی آینه کنار در رفت تا خود را ورانداز کند،دستی بر سبیل پرپشتش کشید و نگاهی به چشمان سبز زیبای خود در آینه انداخت، سپس پول را برداشت و از خانه خارج شد.
نانوایی با خانه آقای کاردار زیاد فاصله نداشت و دو سه کوچه آن ورتر بود.
در مسیر رسیدن به نانوایی بود که پسر بچه ای جلوی راهش سبز شد.
پسر  در حالی که نفس نفس می زد و عرق از او سرازیر شده بود به آقای کاردار گفت:((آقا تورو خدا کمکم کنین،دو تا مرد نامرد دارن خواهرمو اذیت میکنن.))
اخمی بر روی صورت آقای کاردار پدیدار شد و رو به جوان گفت:((برو بریم تا به حسابشون برسم.))
به سر کوچه که رسیدند آقای کاردار چشمش به دو مرد و دختر افتاد و خونش به جوش آمد.
چوبی از روی زمین برداشت و در حالی که به سمت آنها می دوید فریاد کشید:((ولش کنید نالوطیای بی همه چیز.))
سپس با چوب به سر یکی از مرد ها زد و مرد به زمین افتاد.
خواست مرد دیگر را هم بزند که مرد به روی او پرید و پشت هم به صورتش مشت کوبید،تا این که دختر به او فرمان داد که بس کند.
دختر لبخندی به پسر بچه زد و گفت:((خوب گولش زدی،بگردینش ببینین چی داره.))
مردی که آقای کاردار را خونین و مالین کرده بود او را گشت و یک پنج هزار تومانی درآورد و رو به دختر کرد.
_فقط همینو داشت.
_فقط همین؟خاک تو سرتون کنن،بجنبین در بریم.
مردی که آقای کاردار او را با چوب زده بود از جا بلند شد و چوب را در دست گرفت.
آقای کاردار که بر روی زمین افتاده بود و در حال بی هوش شدن بود،مرد را دید که بالای سر او ایستاده است و با چوب ضربه ای به سر او زد.
پایان


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.