اَبَر گاو : زندان(قسمت چهارم)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
خورشید،وحشیانه بر چشمان اَبَر گاو می‌تابید و به او حمله می‌کرد.
اَبَر گاو،به سختی چشمانش را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
خوک پیری با لپتاپی بر پایش سمت راست او کنج سلول نشسته و بِن بد گنده سمت چپ او ایستاده بود.
روبرویش هم حیاطی بود و انواع حیوانات اعم از گاو،خر،گوسفند،سگ و ... در حیاط سرگردان بودند.
خود او نیز بر روی زمین دراز کشیده بود،خواست تکانی بخورد ولی توانش را نداشت،سرش را رو به بِن بد گنده کرد و گفت:((چه بلایی سر من آوردی؟))
بِن بد گنده بر روی زمین نشست و گفت:((موقّتاً فلج شدی،تاثیر گاز‌های بدنمه،داریم ازش انواع و اقسام سلاح،بمب،دارو و ... درست می‌کنیم،خودتم که امتحانش کردی و کیفیت کار رو میدونی،اسمشم گذاشتم بی.ام.جی¹،یعنی گاز های ساخت بِن.))سپس با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
اخمی بر صورت اَبَر گاو پدیدار شد و گفت:((زیاد به باد شکمت دلخوش نباش،وقتی بلند بشم تورو با همون گازات میفرستم هوا.))
بِن بد گنده که از حرف اَبَر گاو عصبانی شده بود،از جایش بلند شد و در حالی که بر کف سلول قدم می‌زد گفت:((یه سوال ازت دارم،یک دقیقه برای تو چیه؟))
اَبَر گاو خنده ای سر داد و گفت:((خب یک دقیقه یک دقیقه است دیگه،این چه سوال احمقانیه.))
بِن بد گنده بر روی زمین نشست و در حالی که با اَبَر گاو رخ به رخ شده بود، به او گفت:((برای همینه که هیچ‌وقت نمیتونی منو شکست بدی،یک دقیقه برای تو که رو زمین بزرگ شدی یک دقیقه است،ولی من توی این چاه و زندانی که الآن توشی بزرگ شدم،یک دقیقه برای من شصت ثانیه است،برای همینه که من از اون دیواری که روبروته تونستم برم بالا و صعود کنم،و این کاریه که تو یا هیچ‌کس دیگه هیچ‌وقت نمیتونین انجام بدین،حالا هم میخوام تو مزرعه بونز انقلاب کنم و این قانون رو تو کل دنیا رواج بدم،و تو یا هیچ‌کس دیگه هیچ کاری نمیتونین بکنین.))
سپس آمپول بی‌هوشی بی‌‌.ام‌.جی را به اَبَر گاو تزریق کرد،اَبَر گاو هم بعد چند ثانیه چشمانش تار شدند و بی‌هوش شد.
ادامه دارد...
1.B.M.G:Ben Made Gas


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.