اَبَر گاو : افسانه(قسمت پایانی)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
چند ساعتی از ماجرای دستگیری بِن بد گنده و نوچه‌هایش گذشته بود و تاریکی،بر زمین حاکم شده بود.
اَبَر گاو هنوز در مزرعه آقای بونز بود،به درخت سیبی تکیه داده بود و شیرسیب می‌نوشید.
ناگهان گَرِت¹،الاغ پیر و در واقع رئیس حیوانات،کنارش نشست و به او ملحق شد.
گَرِت نگاهی به شیرسیب در دست اَبَر گاو کرد و پرسید:((این چیه داری میخوری.))
اَبَر گاو مقداری دیگر نوشید،سپس رو به گَرِت کرد و گفت:((شیر سیبه،میخوری؟))
_نه،این مزخرفات چیه میخوری؟یه موقع به کشتنت ندن.
_نه رفیق،شیر و سیب خیلی مقوّین و تو حیطه کاری من نیاز میشه.
_باشه شیرسیبو ول کن،حالا که بِن بد گنده رفته زندان و امنیت برگشته میخوای چیکار کنی؟
_میدونی،همین الان داشتم بهش فکر می‌کردم،امروز بِن بد گنده ناکار شده،ولی دو روز دیگه چی؟اَبَر گاو نمیتونه تا ابد پایدار بمونه،به یه چیز بیشتری نیازه گَرِت،به یه افسانه!
گَرِت خنده ای سر داد و گفت:((مثل اینکه شیرسیب زیاد بهت نساخته.))
_برو بابا عجب الاغی هستی،دارم جدّی باهات صحبت می‌کنم.
_باشه،باشه‌،حالا بگو چی تو فکرته.
_هیچی،زیاد سخت نیست،من از اینجا میرم و بگو تو یه سانحه مُرد،بعدش یه مجسّمه‌ای،تندیسی چیزی واسم بسازین،ردیفه؟
_برو خیالت راحت.
سپس هردو بلند شدند و همدیگر را بغل کردند و اَبَر گاو،به سمت موتورش دوید.
گَرِت در حال نظاره کردن او بود که اَبَر گاو،با موتورش دور شد و سایه اش به تاریکی پیوست.
سال‌‌ها از آن ماجرا گذشت،و یاد و خاطره اَبَر گاو نسل به نسل بین حیوانات منتقل شد و به عنوان نمادی از امید بین آن‌ها یاد می‌شد.
پایان
1.Garret





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.