قلبمو لمس کن : فصل اول

نویسنده: colopartmis

مامان: رز این دیگه اخریننننن کاریه که برات جور کردم جان من خرابش نکن مادر
من: باش مامان جونم بااااش
مامان: قول میدی؟
من: قول میدم
مامان: باش مادر مواظب خودت باش
من: باش مامان جون فعلا
مامان: خداحافظ
گوشیمو زدم به شارژ ....و رفتم یه شو میز سفید با دامن چاک دار سیاه که تا بالای زانوم بود پوشیدم و کفشای سیاهمم پوشیدم
یه زره ارایش کردم و موهامو از بالا بستم
سلام من رزم...یه دختر۲۴ ساله که کل عمرش نفرین شدس حالا میپرسید نفرین من چیه
من وقتی شوک زده میشم یه حالت خوابو بیداری بهم دست میده و فقطو فقط وقتی که تو اغوش یااااارم باشم میتونم بخوابم و اگه حس ارامش بهم دست داد و تونستم راحتتتت بخوابم دیگه این نفرین برداشته میشه و دیگه این شکلی نمیشم البت بگم این یه نفرین نیس یه بیماریه...منم برا درمان بیماریم از وقتی که یادمه سگ دو میزدم که یارمو پیدا کنم و همیشه به پوچی میخوردم ...خلاصه چند سالم هس که بی خیال شدم و راستشو بخواین عادت کردم
ولی قسمت امید بخش میدونی کجاس؟
من یه انسان واقعی نیستم:)
یعنی نه انسانم نه نیستم میدونی چی میگم؟ یعنی من با یه قدرتی به دنیا اومدم حالا قدرتم چیه؟
زور زیاد:/
شاید فکر کنی زور زیادو همه دارن اما برا من خیییلی زیاد
ما زنای خانوادمون این قدرتو دارن و ازش در راه خوبی هم استفاده میکنن اما اگه یکی به یکی از ادمای بی گناه بزنه و جونشو بگیر قدرتش برا همیییشه خدا از بین میره برا همیشه
و اخرین مورد اینه که من دو رگم نصفش چینی نصفم المانی
خب داستانو طولانی نکنیم بریم سر اصل مطلب

گوشیمو از شارژ کشیدم بیرون و کیفمو برداشتم و بدو بدو رفتم طرف شرکتی که قرار بود اونجا کار کنم راستش یه منشی برای یه خواننده مشهور میخواستن و کی بهتر از من ...(اعتماد به سقفم خودتون دارید)
خلاصه وسط راه بودم یه قهوه گرفتم و داشتم با خیال راحت نوش جان میکردم و از خیابون رد میشدم که یه ماشین مازراتی سیاه با سرعت خیلی زیاد به سمتم اومد من تنها کاری که کردم چشامو بستم و دستامو گرفتم جلو صورتم بعد از چند ثانیه چشامو باز کردم که ببینم تو بهشتم یا تو جهنم دیدم یه پسره اومد جلوم و پرسید
پسره: خوبی؟
من هولش دادم و گفتم
من: هووووی سر نمیبری که داشتی زیرم میکردی هاااا
پسره: تو خودتو انداختی جلو ماشینم

اااا عجب پروییه بزارید بزنمش نه جلومو نگیرین بزارید بزنمش
یه نفس عمیییییق کشیدمو گفتم
من: احمق چشای کورتو باز کن ببین چراغ داره علامت عابر پیاده رو نشون میده
من: نکنه چشاتم کوره ندیدی؟
پسره : عجب دختر پرویی
من: به تو رفتم
پسره: عجبااااا
و سوار ماشینش شدو رفت
من: گمشوووووو باباااااا
اسکللللللل
اههه قهومم به عن رفت قهوه مورد علاقم بود

خدا به مرده رحم کنه چون اگه دوباره ببینمش زندش نمیزارم

خلاصه همین طوری راه میرفتمو غر میزدم که رسیم به شرکت یه نفس عمیق کشیدمو رفتم تو دوستام که تو اون شرکت کار میکردن پریدن سمتم و با یه موفق باشی و دیر کردی سریع منو تو دفتر مدیر پرت کردن
خودمو جمع کردم و گفتم
من: سلام من منشی جدید هستم
همون موقع صندلی چرخید
من:تو؟؟؟؟؟؟
پسره:توووو؟؟؟
پسره: دنبالمی؟
من: اخخخخ بمیرم که چقدر شاه زاده پریونی
پسره: بفهم چی میگی
من؛ نفهمم چی میشه اون وقت؟
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.