گذر در زمان : قسمت سوم:گذر در زمان

نویسنده: Maedeee

سرم درد میکنه 
روی تختم درازکشیدم 
احتمالا وقتی از حال رفتم منو اینجا خوابوندن 
باید یکم از این ادا ها دربیارم تا بیخیال شه 

نشستم 

حوصله نداشتم از تخت پایین بیام 
و مثل همیشه خودمو انداختم رو تخت دونفرم 
صدای اخی شنیدم 
سریع از روش بلند شدم 
باز الهه آتیش پاره اومده اتاق من طفلی یا نگرانم بوده یا ترسیده تنها باشه تو اتاقش 
ولی ، ولی صدای یک مرده بود اینکه 
من ، منکه حجاب ندارم 
بابا یا عموم که صد درصد نیستن 
پس فقط میمونه سامان که جلو اونم حجاب میکنم 
بلند شدم و بر احتیاط حجاب کردم 
لباسام انگاری بیشتر شدن چندتا جدید بودن احتمالا مامان باز برام لباس خریده 

مرده  بیدار شد و رو تختم نشست 
چی این ، اینکه پارساست 

رو تخت نشستم
–تو اینجا چه غلطی میکنی 
–نمیدونم راستی چیشد 
–چی چیشد
–یک لحظه سرم گیج رفت 
–حتما بیهوش شدی همین اتفاق واس منم افتاده 
–احتمالا بعدشم مارو دیدن همینجا خوابوندن کار مامانمه تا تورو به من بچسبونه 
–ولی فعلا تو بم چسبیدی ، چرا باهم این اتفاق افتاده نکه چیز خورمون کردن 
–توهمی شدی احتمالا قرصای خوابم تاریخشون گذشته اینجوری شدم 

–به هرحال پاشو ....گمشو ....از ....اتاق من بیرون 

‐اه اه چه بی ادب ، منم دلم نمیخواد اینجا باشم 
بلند شد از روی تخت 
اولش یکم تلو تلو خورد و رو تخت کنار من نشست تا یکم حالش جا بیاد بتونه راه بره 
من عاشق نقاشی هستم و اتاقم روی هر دیوارش چهارتا تابلو هست 
هردومونبا حیرت به تابلو بالای تختم زل زده بودیم من اونجا عکس خودمو کشیده بودم و زده بودم ولی الان یک تابلو دیگه بود 
نفسای پارسا تند تند شد و دستشو روی قفسه سینش گذاشت 
من فقط یک کاری کردم بلند جیغ زدم و بعد از حال رفتم 
با حس اینکه یکی داره رو صورتم آب میریزه بلند شدم و نشستم 
تو اتاق رو تخت بودم 
مامانم گفت –دورت بگردم چی شد یکهو چی دیدی جیغ زدی این پارسا که چیزی نمیگه انگار یک چیزی شمارو شوکه کرده چی دیدین شما 
مادربزرگم–چشمشون کردن 
مادرجون–خوبی دخترم 
رفتم تو بغل مادر جون ، احساس ارامش کردم کمی 
از بغلش اومدم بیرون 
–کار کی بود 
همه گیج بم نگاه کردن 
–کی اون عکسو فتوشاپ کرده ، کار هرکی بود مارو ترسوند به قصدش رسید 
الهه گیج گفت–یکی یک عکس ترسناک فتوشاپ کرده بتون داده ؟
به اون عکس اشاره کردم و گفتم –هر احمقی که اونو درست کرده و اونجا گذاشته خودم خفش میکنم یالا عکسو بردار 
عمه:منظورت عکس تو و پارسا تو لباس عروسو دوماده ؟ 
–دقیقا ، خودم برش میدارم 
رفتم روتخت واستادم و تابلو رو برداشتمو کبوندمش به میز کامپیوتر کنار تختم که تابلو چند تیکه شد 
همه متعجب بم نگاه میکردن 
–ها چیه ،دیگه از این شوخیا نبینم حالام میخوام بخوابم 
عمه خانوم–پارسا زنت چش شده ؟
اونم که هنوز تو شک بود و داشت به تابلو عروسی و حلقه‌ی توی دستاش نگاه می‌کرد 
–کی تابلو منو از اینجا برداشته کجاست ها؟
الهه به گوشه اتاق که تابلو شکسته شده بود و افتاده بود اشاره کرد 
چی 
جیغ زدم –نه 
رفتم تیکه های تابلو رو برداشتم 
–کدوم ..............................این کارو کرده ؟ 
الهه با چشمای پر نگرانی و دهن باز گفت :خودت 
–حوصله ی چرندیات ندارم زود باشه اعتراف کنه کی جرعت کرده دست به اموال شخصی من بزنه تا ازش به جرم دزدی شکایت کنم 
و دندونامو روی هم سابوندم 
اون پسره هم با گوشیش به یکی زنگ زدو رفت احمق 
–زود یالا کار کی بوده 
مادر جون – الناز جانم شاید این بازیو راه انداختی تا تو مهمونی امشب نیای ولی مجبوری دختر قشنگم 

–همین دیشب مهمونی داشتیم اصلا من تا چقدر بیهوش بودم 

پارسا اومد تو 
الهه–قرصاتو خوردی؟
–چه زری زدی دوباره بزن تا 
پارسا –عزیزم 
–تو یکی دهنتو ببند که هرچی آتیشه از 
اومد جلو و جلو دهنمو گرفت 
پارسا–عزیزم خفه شو فقط 

مثلا خواست مهربون حرف بزنه هه 
عمه :چطونه شما 
پارسا هیچی برید بیرون حال این عجوزه خوبه 
دستشو گاز گرفتم و محکم پاشو لگد کردم که ازم دور شد 
–عجوزه هفت جدته
مامان –باشه بهتره بریم ازش خوب مراقبت کن 
همه رفتن بیرون الهه موند و جلو پارسا واستا 
–دلیل اینکه آبجیم غش کرده رو پیدا میکنی تا لهت نکردم 
و رفت بیرون 
–اوه خدای من تابلوم اونا به من اتهام میزنن اصلا تو چرا گفتی بیرون برن، چرا تو باشون نرفتی چرا بم گفتی عزیزم 
پارسا – اینو ببین 
رمز گوشیشو زد 
آخرین بار تو گالریم عکس چند نمونه رنگ مو بوده فقط ولی الانو نگاه 
گالری گوشیشو اورد 
عکس منو اون تو پارک ، عکس منو اون درحال خندیدن، عکس منو اون تو اتاق روی همین تخت ، عکس منو اون با عینک افتابی تو یک‌جایی مثل باغ 
همینجوری هی عکسارو نشون میداد 
عکس عروسیمون، عکس اون درحالی که گونه ی منو میبوسه 
–کافیه ظرفیت ندارم دیگه 
گوشیشو از عصبانیت پرت کرد که صد تیکه شد 
منم برای اینکه عصبانیتم خالی شه تابلو شکستمو پرت کردم وسط اتاق که از چهار تیکه شیش تیکه شد 
نه کافی نیست 
هرچی شکستنی تو دستم اومد پرت کردم که شکست 
با دنیای بیرون اونجا چطور کنار بیام 

لطفا نظر بدید 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.