گذر در زمان : قسمت ششم:خانه ی مشترک 

نویسنده: Maedeee

عمو –پدر بزرگت چی گفت ؟ دعوات کرد 
–عمو ، چرا منو دعوا کنه اون بیشعوری کرد 
–توقع نداشتی که هیچی بهت نگه بعدشم طلاق ؟میدونی یک سال طول میکشه اول رسمیات فامیل ، چند جلسه باید خانواده ها باهم بزارن بعدم دادگاه ، به نظرم باش زندگی کن تو بودی که بلند گفتی عاشقشی ، گفتی هیچ جوره ازش جدا نمیشی 
و رفت 
تصورشم کاری میکنه از خودم بدم بیاد 
              ..................

فامیل مادریمم پشتمو خالی کرد 
اصلا دوست دارم بگم گور بابای فامیلم 
درخواست طلاقو بدمو برم 
اما کجا ؟ 
من همیشه دلم میخواست یک خونه مجردی داشته باشم ولی مامانم خیلی وسواسی بود میگفت اگه تنها زندگی کنی خطر ناکه یا همچین چیزی منم فقط به خاطر دل اون بی خیال شدم ولی الان که هیچ کس حرفمو قبول نداره اصلا منم قبول ندارن چرا منی که فقط میگفتن بم افتخار میکنن 

با کلید در انبارو باز کردم پنج تا از تابلو هامو برداشتم 
 رفتم در خونه ی همون پسره که گفت تابلو هارو بدون امضا میخواد 

درو باز کرد 

–اِ شمایی خانوم رحمانی ؟ 
–آره به پیشنهادت فکر کردم تابلو هارو اوردم ولی با امضا اگه میخوای 
–بله بله خیلی با شنیدنش خوشحال شدم 
–فقط کجا میبرین اینا رو 
–تو نمایشگاه تابلو هام 
–خوب ازشون محافظت کنید ، مبادا بشون پیش‌شما بد بگذره ، مجبورم عزیزای دلمو بفروشم  خواهش میکنم خورابشون نکنید با ارزش تر از اونیه که فکرشو میکنید 
و اشکمو پاک کردم 
–اینم شماره کارتمه امشب پولو واریز کنید 
و سریع رفتم تو ماشینم نشستم 
هیچ وقت به فروششون فکر نکرده بودم هروز کلی باشون حرف میزنم 
هی الناز خودتو جمع کن .
صدای در ماشینم اومد که باز شد 
سرمو از رو فرمون برداشتم ببینم کیه 
همون پسره بود اومد صندلی کنارم نشست 
–میدونید خانوم رحمانی ، من شمارو درک میکنم،  من عاشق هنرم ولی به اجبار پدرم رفتم یکجا دیگه من ارزش تابلو هارو درک میکنم 
–ممنونم 
–نمیدونم چه اتفاقی براتون افتاده ولی میدونم که اتفاق خوبی نیست که مجبور شدید اونارو بفروشید این شماره ی منه ، من کارم گرفتن افراد خلاف کارو این جور چیزاست ، اگه کمک خواستید در خدمتم 

–الان از شغلت استفاده کردید و به من شماره دادید؟
لبخند زدو گفت –نمیدونم چرا همچین فکری کردید من حس کردم شما واقعا تو هجل افتادید 
–اونوقت علم غیب دارید ؟ 
–نه ، من روز عروسیتون حضور داشتم ، صحنه هایی رو دیدم که در اصل نباید میدیدم همونجا فهمیدم تو هچل بزرگی گیر کردید شماره ی منه هر موقع کمک خواستید 
و رفت 
از سامان گرفته تا یک غریبه فکر میکنن تو هچل افتادم 
سامان دلایل کافی نداشت وولی این یک چیزایی گفت که بد ذهنمو درگیر خودش کرده ولی میدونم چیزی نمیگه اگرم ازش بپرسم فکر میکنه ترسیدم که اون چیزو که نمیدونم چیه دیده 
شمارشو تو داشبورد گذاشتم 
بعدش رفتم مستقیم ماشینمو فروختم 
زنگ زدم واسه رفیقم 
–الو سمانه 
–سلام شما ؟
–ایش منم دیگه الناز 
–تحویل نمیگیری مارو از وقتی ازدواج کردی 
–الان حالم خوش نیست حوصله گلایه ندارم 
–باشه چیکار داشتی 
–به بابات بگو یک خونه ای که آماده هست کاملا برام آماده کنه اندازش مهم نیست فقط قیمتشو برام پیامک کنی 
–دیوونه شدی اندازش مهم نیست ؟ویلایی یا آپارتمانی 
–ویلایی باشه حیاطم داشته باشه فقط فردا میخوام توش برم قیمتم هرچه سریع تر میخوام 
–باشه چیزی نمیپرسم ولی وقتی سرت خلوت شد باید بیای بشینی کل ماجرا رو بگی 
–حتما ، خدافظ راستی یادت باشه دیشبو من پیش تو بودم ها 
رفتم خونه 
الهه–سلام ، دیشب کجا بودی ؟
–به تو نیم وجبی هم باید جواب پس بدم ؟
–کجا بودی؟
–اِ سلام مامان خوبی پیش سمانه بودم 
–بی‌خبر چرا یک هویی رفتی 
–مامان ، من شوهر دارم بازم باید جواب پس بدم ؟
–خب نگرانی های مادرانست برو لباساتو عوض کن بیا ناهار 
–میل ندارم 
و رفتم تو اتاقم 
افسردگی بعد فروش تابلو گرفتم ایش 
گوشیمو برداشتم و رفتم تو گالری 
مثل همیشه ناباورانه عکساشو نگاه کردم 
 من حتی تو این شیش ماه دندونامم درست کردم 
خواستم لباسای پارسا رو دونه دونه از کمد بردارم و تو یک ساک بذارمشون همچنین وسایلشو 
ولی باید خودش جمع کنه اینجوری ظاهر بهتری داره ، یک دسته اشغال تو اتاقم بم ضرری نمیرسونه 
رفتم سر میز کنار بقیه نشستم 
همه داشتن غذا میخوردن 
–چرا وسایل اون مردیکه اینجاست مگه خونه نداره ؟
بابا با تعجب منو نگاه کرد اول بعد از اون حالت دراومدو گفت –خونتون هنوز آماده نشده به همین خاطر قرار شد موقتی بیاید اینجا 
–خب وقتی خونه آماده میشد عروسی می‌گرفتیم 
الهه–اتفاقا پیشنهاد خودت بود که تا حاضر شدن خونه اینجا باشید 
–اَکه هِی من چه غلطا کردما 
بابا بم یک نگاهی انداختو گفت –شنیدم تابلو هاتو فروختی 
ها چی اینا از کجا میدونن 
–کی همچین غلطی کرده من عزیز دوردونه هامو به کسی نمیدم 
–پس قبول نمیکنی که فروختیشون ؟
–تو به من بگو کی اینو گفته خودم خفش میکنم 
–سامان 
–اون نخود کی بوده 
–ظاهرا دیشب دنبالت بوده و زیر نظر داشته چیکار میکنی 
مامان –ضمنا خونه سمیرام نبودی هواسم بت هست 
–چرا همچین کار اشتباهی کرده ؟
الهه–بت مشکوکه 
–مشکوک 
نیش خند زدم 
–نکنه مشکوک به حمل مقدار زیادی نمکم یا قاچاق تابلو یا 
مامان–خودمونم سر در نیاوردیم ولی مراقب اطرافت باش ، سامان به شدت نگرانته چون دیشب یکی دیگه هم تورو میپایید 

‐جانم ؟مگه فیلم پلیسیه ؟ 
الهه–سامان روانی شده دقیقا مثل تو و پارسا ، اینجا چه خبره خدا میدونه 

–حالا بگذریم چه خبرا مامان
همشون هم زمان به من نگاه کردن 
–چیه 
الهه –سیر شدم مرسی 
مامانم یک نفس عمیق کشید و بشقاب خودشو و الهه رو جمع کرد 
الناز–ای دختره خیره سفره رو میذاری واسه مامان جمع کنه تنبل 
منم باش کمک کردمو سفره رو جمع کردیم 
داشتم با گوشیم کار می‌کردم که مامانم اومد گفت –شوهرت بود ، گفت آماده شو داره میاد دنبالت 
–نگفت کدوم گوری منو میبره ، یعنی شوهر عزیزم نگفت منو کجا میبره 
– گفت دلش واست تنگ شده 
این پسره مثل اینکه سرش به تنش اضافی کرده ، اصلا حوصله ی اونو ندارم 
رفتم پیش مامان بابا 
–من یک خونه خریدم تا وقتی که خونه آماده میشه من اونجا میرم 
–چرا مادر ، اخه این چه کاریه ، اگه دلت میخواد با شوهرت تنها باشی 
–اتفاقا میخواستم درمورد اونجا به اون نگی به هیچکی نگید 
–حالا کجاست 
–خب هنوز اتنخاب نکردم ولی میخرمش
بابا– پول که داری 
–آره تابلو هامو به اون خاطر فروختم 
رفتم آماده شدم و با تاکسی رفتم خونه سمیرا 
سمیرا–واقعا خودتی ، الاغ 
– پس توهم کره الاغی 
–منتظر بودم ناراحت شی دهنت سرویس بیا تو بیا تو 
اونم خونه مجردی داره 
–چرا منتظر بودی ناراحت شم 
دلخور گفت –خیلی نامردی ، من بی صبرانه منتظر روز عروسی رفیقم بودم بعد حتی دعوتمم نکردی 
خندیدم و گفتم –باور کن خودمم نبودم 
–منظورت چیه 
نشستم تمام ماجرا رو بش گفتم 
الناز–میدونم از عقل دوره ولی میدونی که دروغ نمیگم 

–آره کلا اخلاقت عوض شده بود ، زنگ زدم گلایه کنم اول که نشناختی بعدم در جواب فوشام ناراحت شدی که به نظرم حقت بود هرچی گفتم 

–این ماجرا با عقل جور در نمیاد 
–چند احتمال هست میتونه فراموشیه موقت باشه 
–خانوم روانشناس منم کلی حدس زدم ولی امکان نداره هم من هم اون این شکلی شیم 
– همین شمارو به اشتباه انداخته ، شاید یک چیزی که شمارو اینجوری میکنه خوردید یا همچنین چیزی اشتباهی ، یک خاطرات محوی یادت نمیاد ؟
–چرا اتفاقا ، همیشه یک خاطرات محوی دارم ولی نمیدونم دقیقا چیه ،دفعه های اول فکر میکردم شاید یک تیکه از خوابم باشه 
–پس الان روی همین گزینه کلیک میکنیم ولی میذاریمش کنار 
–خب پس 
–میخوای چیکار کنی
–طلاق ، اصلا باهم نمی‌سازیم خیلی رو مخمه 
–یک مدت باهم باشید کم کم دعوا راه بندازید 
–اتفاقا همین کارو داریم میکنیم 
–نه بابا شما زیاد باهم نیستید ، هرکیم دعواتونو ببینه میگه باهم زیاد نبودن یا برن سر خونه زندگیشون باهم کنار میان 
–عجب چرا قبلا خودم بش فکر نکردم 
–خلاصه گفتی خونتون آماده نیست ، هرچه سریع تر وارد یک خونه شید دیگه اون خونه ای هم که گفتی واردش نمیشی اگرم خریدیش ، بر گاهی اوقات بدرد میخوره ولی فعلا نه 
–باشع پولش تو این کارته حساب کنی
 
–اوکی 
–من برم کارای خونه رو راستو ریست کنم بازم حتما میام دیدنت 
–اگه اتفاق جدیدی افتاد بم خبر بدی  
–حتما 
زنگ زدم به اون پسره 
و گفتم باید  چیکار کنیم 
بعدش اون اومد دنبالمو رفتیم به خونه سر زدیم 
 –اوه پارسا اینجا چقدر بزرگه 
–آره دیگه راستش نمیدونم کی اینجارو پسند کرده ولی به پسند من نیست 
–آره خیلی بزرگه واسه دو نفر ولی نیاز واسه سخت گیری نیست ، یه چند روزی باهم زندگی کنیم کافیه 
–اوهوم باشه ، میگم وسایلمونو بیارن 
–از الان بگم اون اتاق گنده هه مال من 
–هواست هست که 
–آره منظورم اتاق کارم بود 
یک یک هفته درگیر اوردن وسایل چیدنشون بودیم که بلاخره تموم شد 
–اینم از این خونه ی مشترک ما 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.