گذر در زمان : قسمت هفتم: اتهام

نویسنده: Maedeee

–بیا اینجا 
پیراهنای جلفشو داخل یک اتاق نه متری که بیشتر شبیه انباری بود گذاشتم 
–نگاه اینارو تا من اینجام فراموش کن 
–توهم نقاشی کشیدنو تموم کن ۲۴ساعته سرت تو اونه صبر کن این دوره بگذره بعد 
–اوکی توهم نه موهاتو رنگ میکنی نه مدلای جلفی میزنی 
–باشه توهم دیگه شب پیش دوستات نمونی 
–توهم باید بری شرکت باباتو اداره کنی 
–فکرشم نکن 
– مجبوری ، قرار شد انجام بدیم 
–باشه پس توهم فکر تدریس طراحی  رو از سرت بیرون 
–باشه همه ی اینا داخل همین اتاق میمونه تا اون روز فرا برسه و میتونی در اتاقو باز کنی در ضمن دیگه با رفقای قبلت در ارتباط نباید باشی 
–ولی 
– همین که گفتم 
حرسی گفت باشه و رفت تو اتاق که بخوابه 
منم رفتم تو اتاق کارم که تمام وسایل نقاشیمو اینجا بودن و همونجا گرفتم خوابیدم 
               ....................
–هی بیدار شو ، هوی ، بلند شو 

–چته ، ساکت باش خوابم بپره خفت میکنم 
–ساعت دو ظهره تورو جون همون نقاشیات بلند شو 
–هی جون خودتو بزار وسط 
–بلند شو دیگه 
نشستم و بالشتمو پرت کردم سمت سرش 
–چون بد بیدارم کردی خوابمو فراموش کردم خیلی زیبا بود  
– دهنت سرویس دو ساعته دارم صدات میکنم ، زن باید صبح زود پاشه واس شوهرش صبحانه آماده کنه 
–اون واس کساییه که میرن سر کار نه تو علاف
–صبح بیدار شدم طبق گفتَت رفتم پیش بابام و گفتم مدیریت شرکتو بده به من 
–جدی ؟آفرین به تو ، بابات قبول کرد؟ مثلا نگفت تجربه نداری ؟
–چی میگی ، تو هوا حرفمو قاپید وسایلشو جمع کرد رفت خونه ، راستش الان پشیمونم 
–واسه چی مرد واس کارکردنه
–حتما سخته که بابام با خوشحالی خودشو بازنشسته کرد 
–خوشحالیش واسه اینه که آدم شدی 
–حرف دهنتو بفهم یعنی قبلا نبودم 
و با عصبانیت منو نگاه کرد 
منم با خونسردی گفتم – نه نبودی 
و رفتم تو آشپزخونه تا فکری بر ناهار کنم 
پارسا–اخه زحمت نکش خانومی دستات درد میگیرن 
–بی نمک نیمرو بیشتر درست نمیکنم خیالت راحت 
–خب چون خیالم از این بابت راحت بود تو راه یه چیزی خوردم به فکر شکم خودت باش 
و رفت 
ای نامرد 
یک نیمرو پختمو خوردم 
رفتم بالا تو اتاق تا آماده شم برم بیرون کارامو کنم 
عین جنازه گرفته خوابیده ، باید عادت کنه فعلا 
رفتم بیرون ، حالا باید با تاکسی برم  ، کاشک ماشینمو نمی‌فروختم 
با تاکسی به آدرسی که سمیرا واسم فرستاده بود رفتم 
با کلیدی که بم داده وارد خونه شدم 
 نمیدونم چقدر میتونم از این خونه استفاده کنم ولی جای خوبیه چون هیچ کس آدرسشو نداره به سمیرام تاکید کردم به کسی آدرسشو نده 
چند ساعت طول کشید تا حیاط و داخل خونه رو گردگیری کردم تا گوشیم زنگ خورد شماره نا شناس 
الناز–بله 
الناز–بفرمایید خودم هستم 
الناز–بله درست گرفتید امرتون 
–طلب کار؟من به کسی طلبی نداشتم 
–خاستگار ؟ آقا مزاحم نشو 
–چون شغلو این جور چیزامو میفهمی یعنی باور کنم خاستگارم بودی قبلا ؟ من ازدواج کردم محض اطلاع 
–فهمیدم کی هستی 
داد زدم –پارسا میکشمت دلقک 
و قطع کردم 
آخه چه زنیم که شماره شوهرشو نداره 
دوباره زنگ زد جواب ندادم 
دفعه سوم که زنگ زد کلافه بر داشتم 
الناز–چه مرگته 
پارسا–یه شوخی بود دیگه جنبه داشته باش 
–کارتو بگو 
–کجایی 
–فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه 
–نگاه ما زنو شوهرم نباشیم ولی باهم زندگی می‌کنیم پس باید بفهمم 
–پس داری مجبورم میکنی به دروغ بگم پیش دوستمم ؟
– واقعا حرفی واسه گفتن ندارم ، سارا اومده دید نیستی داشت میرفت ، نزاشتم بره گفتم خیلی دوست داری ببینیش زنگ میزنم میای 
–اگه بازم دروغ 
–نه بابا میخوای گوشیو بدم 
– پذیرایی کن ازش خودمو میرسونم 

تو کمترین زمانی که میتونستم خودمو رسوندم 

–سلام سارا خانوم چه عجب یادی ازما کردی 
–دیگ به دیگ میگه روت سیاه ، خودت چی که از وقتی ازدواج کردی یادی از ما نکردی 
–خب اون به اون در ، چه خبرا 
–خبرای خوبی ندارم 
–چیزی شده 
–نه برو لباساتو عوض کن بیا که یک دنیا حرف دارم بت بزنم 
 وقتی لباسامو عوض کردم رفتم کنارش نشستم 
–خب چه خبرا 
–اون روز تو مهمانی ، پارسا زد تورو 
– خب 
–نمیدونی چه حرفا که دربارت نمیزنن
–اه احتمالا احساس ترحم دارن بم چندشم میشه 
–کاشک اون بود بیشتریا بت مارهفت خط میگن 
–جان ؟ چرا 
–میگن اون جزو نقشت بوده 
–اخه چه نقشه ای 
–دقیقا نمیدونم هرکی واسه خودش یک حدسی میزنه 
–چرا همچین فکری میکنن
–اخه کی جرعت داره تورو بزنه ، کسی بزنه تورو با ماشین زیرش میکنی بعد به پارسا چیزی نگفتی 
– تو خودت چی فکر میکنی 
– اومدم از خودت بپرسم 
–خب از زندگی با پارسا پشیمونم میخواستم اون کارو کنم که بقیه هیچی حداقل پدرجون کمک کنه طلاق بگیرم 
– تو چطور توقع داشتی پدر جون کمکت کنه 
–خب احتمالش بود حدس بزنه من بش گفتم اونکارو کنه ولی میفهمید که من پارسا رو نمیخوام 
–توقع هیچ کمکی از اونا رو نداشته باش 
–اخه چرا پس کی میتونه کمکم کنه 
– اون روز دلیلش چی بود که عکس عروسیتونو شکستی بعدشم حرفای چرتی زدی 
–نگاه ماجرا رو بت دقیقا نگفتم چون متمعینم باور نمیکنی 
و نشستم تمام ماجرا رو بش گفتم 
–با اینکه از باور دوره ولی تو حتی برادر شوهرتم نشناختی 
–من فقط دوبار پارسا رو دیدم فرداش نزدیک بود مادر بچش باشم واسم خیلی سخته 
یکم فکر کردو گفت –توکه به من دروغ نمیگی پس باور میکنم ، بهتره دنبال دلیلش باشی 
–هرچی بیشتر دنبال دلیلش میگردم گیج تر میشم در نتیجه دنبال دلیلش نباشم بهتره 
–پس بهتره روی طلاق از پارسا تلاش نکنی و بهش بیشتر بچسبی 
–نکنه دیوونه شدی 
–درسته نمیشناسیش ولی تو گذر زمان آشنا میشید و باهم‌کنار میاید
 – چی میگی من به زور مجبورش کردم بره سر کار هروز داره لحظه شماری میکنه از شر من خلاص شه بره زندگی مجردی شو بگذرونه ، ما اصلا همو به عنوان زنو شوهر نمیدونیم چون عروسی نداشتیم آشنایی نداشتیم و اگرم داشتیم خودمون حضور نداشتیم اصلا تو چرا چنین حرفی رو میزنی
–چون اگه باش باشی حداقل فامیل اون پشتت شاید جایی در بیاد 
–این چه حرفیه من خیلیا رو دارم که پشتم بخواد دراد چرا جوری حرف میزنی انگار واقعا یتیمم 
–اروم باش ، از خانوادت هرکسی بخواد کاری کنه به خاطر آقا جون نمیتونه کاری کنه 
–اون به جای اینکه خودش
–تو برخورد خوبی نداشتی با آقا جون 
–منکه 
–میدونم ولی همین مدتی که گفتی یادت نمیاد برخورد خیلی زشتی باش داشتی بر ع‌کس طرف خانواده پارسا بودی 
–دارم دیوونه میشم دیگه اخه من چم بوده 
– پس مسمم هستی واسه جدا شدن 
–آره 
–منم کمکت میکنم عزیزم کار دارم باید برم دفعه دیگه تا دعوتم نکنی یک ناهار نمیام 
– باشه تخم مرغ زیاده یک نیمرو میزنیم 

رفت 
خیلی ذهنم درگیر شده 
آخه چرا باید چنین برخوردی باشون داشته باشم 
 رفتم اتاق پارسا 
داشت با گوشیش کار می‌کرد 
–پارسا 
–چیه 
–به نظرت ماجرا چیه 
–کدوم ماجرا 
–خودتو به اون راه نزن میدونم حرفامونو گوش دادی بگو نظرت چیه 
–نمیدونم ولی راضی کردن خانوادم برای طلاق بامن خانواده توهم با خودت 
–اونا با من کاری ندارن 
–چرا خب ، برو عذر خواهی کن 
–روم نمیشه سارا میگفت حرفای خیلی زشتی زدم 
–برو واقعیت رو بگو 
–آره که دیوونه خونه منو بفرستن 
–اینجوری میتونیم به خاطر دیوونه بودنت طلاق بگیریم 
و زد زیر خنده 
–تو چه زری زدی ؟ عجب ایده ی نابی زدی تو هدف 
گیج گفت –منظورت چیه 
–منکه خسته شدم تورو نمیدونم 
–منکه مشکلی ندارم دارم زندگی مو میکنم 
– تو اگه خانوادت اونجوری بات برخورد میکردن چه حسی داشتی یک زره احساس درک داشته باش 
و سریع آماده شدم 
پارسا–هی صبر کن ، چرا ماشینتو فروختی ؟ 
–باید به توهم جواب پس بدم ؟ 
– با ماشین من برو 
–نمیخوام ، تو برو زندگی تو کن 
مستقیم رفتم سمت خونه پدر جونم 
زنگ آیفون رو زدم 
–بله 
–منم درو باز کن 
–امرتون 
–میگم منم این کوفتی رو باز کن 
خدمتکار بود 
–خانوم تورو خدا اگه بر دعوا اومدید برید الان آقام عصاب ندارن 
– باز میکنی یا 
در باز شد 
رفتم داخل 
–آقا جونم کجاست ؟
–بالا تو اتاقشون 
خواستم از پله ها برم بالا که خودش وسط پله ها اومد واستاد 
–سلام آقا جون 
–سلام ، کارت چیه 
–خونه بابا بزرگمه باید حتما کاری داشته باشم که برم 
–بیا بالا 
رفتیم تو اتاق کارش نشستیم 
–خودتم میدونی که من بابا بزرگت نیستم 
–منظورتون چیه 
–نوه من نیستی 
–آقا جون اون زمانا که موفق بودم داشتم خوب زندگی میکردم که نوه گلت بودم الان که تو هچل افتادم شدن غریبه 
–صداتو جلوم بالا نبر اون موقع اخلاقت عوض نشده بود الان اصلا اون آدم نیستی 
–باور کنید اون من نبودم من اینم پدر جون من به شما تابحال تو نگفتم 
–احتمالا حدس زدی جوابم چیه پس فقط کارت این نبوده 
یک نفس عمیق کشیدم و آشک هایی که تو چشام جمع شده بودنو پاک کردم 
–بله میخواستم در مورد خانوادم بدونم من دقیقا کی هستم ،  هیچ وقت نپرسیدم چون واسم مهم نبود ولی الان مهم شده ، مادر بزرگم یک بار گفت که من جزو فامیلشونم
–تابحال درمورد عموی دومت شنیدی؟
–من دوتا عمو داشتم ؟
–آره اون دوتا دختر داشت که طی یک حادثه همه‌ی خانوادشون فوت میکنن و فقط یکی زنده میمونه اونم تو بودی 
–یعنی بابام در اصل عموم میشه ؟ 
–آره یعنی از همون فامیلی و دیگه حق نداری منو پدر جون صدا کنی حالا اگه کارت تموم شده برو 
حرفش خیلی برام سنگین بود 
–باشه ، من مثل همیشه به حرفتون احترام قائل میشم و گوش میدم 
و پا شدم برم 
–در ضمن شما گفتی با من فامیل نیستید پس میتونم بدون اجازه ی شما طلاق بگیرم 
با حرس گفت –اگه احمقی برو این کارو کن همون تنها فامیلم از دست بده 
–چشم 
و رفتم بیرون 
تا وقتی خونه رسیدم ذهنم بدجوری مشغول بود 
پارسا–هی میری ، کجا میری تو 
–میدونستی من من دختر داییتم ؟
–عجب چیز جدیدی گفتی خب این که مشخص بود 
–نه دختر اون داییت که فوت کرده تو آتش سوزی
–آره یک چیزایی درموردش شنیدم ، حالا داری جدی میگی؟
–آره قبلا فقط میدونستم‌ که خانوادم با آتش سوزی مردن و یک خانوادم فامیل بودن با پدر مادرم ولی نمیدونستم بچه برادر پدرم بودم 
–زیاد ذهنتون درگیرش نکن چیز مهمی نیست 
–پدر جونم گفت دیگه از فامیل اونا نیستم و دیگه پدرجون صداش نکنم در نتیجه نظر اونا تو طلاق دیگه مهم نیست فقط رضایت خانواده تو مهمه 
اومد کنارم نشست 
–چرا اینجوری میگی ، خانواده من خانواده ی تو هست ما باهم فامیلیم 
–نه نیست پارسا ، اونا به تنها چیزی که فکر میکنن اینه که فقط بچه بیارم همین 
–ولی تو خیلیا رو داری هنوز 
–نه ، اگرم کسی بخواد کمکم کنه نمیتونه الان فقط خودمم که میتونم ، راستی چجوری خانوادتو راضی میکنی 
–همینجوری بگذره مامانم بیاد ببینه چقدر اذیتم میکنی راضی میشه 
و یک چشمک زد 
پارسا–مامانم روم خیلی حساسه 

            ..................

پارسا رسید خونه دستش شیرینی بود 
–مناسبتش چیه ؟
–تو بگو مناسبت غذایی که درست کردی چیه 
–حوصلم سر رفته بود خب مناسبت 
–اولین حقوقی که خودم گرفتم خیلی حال داد 
خندیدم بش 
صدای آیفون اومد 
–کیه 
–یا سمیرا یا سارا یا الهه یا پویا 
پارسا–اوه اوه مامانمه 
–چییییی؟
–یا خدا نقشمون به فنا رفت با این غذا 
–اون با من تو به میوه هایی که خریدی برس ایش 

سریع وسایلو جمعو جور کردم 

اومدن تو یا خدا 
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم 
رفتم پیششون 
–سلام
–سلام الناز خانوم 
–خوبید 
–آره شما درچه وضعیتی هستید 
پارسا –توقع داشتی تو چه وضعیتی باشیم ، منکه خیلی خسته از این وضعیت 
–دلتم بخواد عجب بوی غذایی 

الناز–همسایه گازش خراب بود اومد اینجا غذا درست کرد 

رفت خونه رو یک دور بازرسی کرد 
یک هفته طول کشید تا اینجا رو کثیف کردم 
رفت تو آشپزخونه پارسا هم داشت با باباش حرف میزد 
منم دنبالش رفتم 
الناز –همسایه مهمانی داشت میوه هایی که خریده بودم اورد اینجا دیگه 
–خودت غذا چی درست کردی 
– تخم مرغ 
–دیروز چی ؟
–نخم مرغ با رب 
–ناهار چی 
–تخم مرغ با پیاز 
–و دیروزش نکنه بازم تخم مرغ
–نه نیمرو 
و ریز خندیدم 
عصبی نفس عمیقی کشیدو گفت –اصلا بگو اخرین باری که به خودت زحمت دادی چیزی درست کردی چی بوده ؟
–چرا به خودم زحمت بدم اخه هرچی بخواد بره رستوران داره 
–چی میگی غذا های اونجا سالم نیستن 
–فکر نکنم اونش دیگه به من ربطی داشته باشه 
و از آشپز خونه اومدم بیرون 
رفتم تو اتاق پارسا 
داشتیم لباسامو تو آینه یکبار دیگه چک میکردم که باز مادرفولادزره اومد تو اتاق آفرین جای خوبی اومد 
–چرا این اتاق اینقدر نا مرتبه انگار توش جنگ بوده 
– اتاق پسرته از اون بپرس 
چشماش گرد شد و گفت :منظورت چیه
بدون اینکه جوابشو بدم رفتم پیش بقیه گذاشتم خودش ‌کشف کنه 
بعد چند دقیقه عصبانی اومد
پارسا–آره بابا  اون مرده که گفتی اخلاق نداره هم اومد یک جوری جوابشو دادم که دهنش بسته شد 
–کار خوبی کردی اگه چیزی نمیگفتی بش شاخ درمی‌آورد 
–آره بعدشم اون فامیلش چی آقای 
عمه–پارسا 
–بله 
به خودتون زحمت نمی‌دید خونتونو مرتب کنید 
–منکه کل روز شرکتم 
–منم تدریس دارم وقت نمیشه 
پارسا یک چیزی تو گوش باباش گفت که باباش به زور جلو خندشو گرفت 
مامانش اومد کنارم نشست و گفت –تو هرکاری کنی بازم باید تو این خونه عمرتو بگذرونی ، و یک نوه واسم بیاری 
–میخوام ببینم کی مجبورم میکنه 
–توکه میخواستی این شکلی زندگی کنی چرا از اول قبول کردی که باش ازدواج کنی 
–بزار رو حساب حماقت
–بعضی راه ها قابل برگشت نیست
– واسه من هست ، اگه اینقدر جوش بچتون میخوری با خودت ببرش بش قورمه سبزی بده 
–خوبه که اینجا خونه خودشه ها 
–پس طلاق 
–حرفشم نزن ، پاشو بریم 
و با عصبانیت رفت 
باباش با خنده اومد کنارم 
–زیاد به دل نگیر حرفاشو 
–نه بابا 
–چرا از اول ماجرا رو نگفتی به من پارسا بم گفت 
–نمیدونستم واکنشتون چیه 
–واقعا نمیخوای زندگی کنی؟
–خود شما بهتر میدونی خانواده مادریم دیگه حتی بام حرف نمیزنن و حتی تازگیا بم گفتن که از فامیل شما هستم نه اونا این از وقتی ازدواج کردم شکل گرفته شاید با جدا شدن وضعیت بهتر شه و بعدشم اصلا با پارسا کنار نمیام 
لبخند زدو گفت –با اینکه میدونم یک چیز دیگم هست که به من نمیگید ولی منم سعی میکنم اشرفو راضی کنم 
و رفت 
–چیا بش گفتی 
یک چیزایی که حتی خودتم نمیدونی حقیقت رو  
– پارسا چرت نگو


–باشه اروم باش همه چیو گفتم جز اون ماجرا رو
 –با اینکه بازم نفهمیدم ولی کار خوبی کردی 
 –حالا بیا بریم غذا بخوریم که خیلی گرسنمه


باشه


رفتیم میزو چیدیم و غذا خوردیم


پرو پرو داشت بلند میشد که بره
 –هی میزو جمع کن 
 –باور کن سنگین شدم نای ندارم  
–باور نمیکنم یالا


انگشتام خورشتی شده بود که لیسشون زدم
 –اه چندش این چه کاریه دست به چیزی نزن برو بشور 
 –نه میخوام با همین دستام اینجا رو جمع کنم


اومد منو سمت شیر کشیدو گفت 
–باشه بابا تو دستاتو بشور خودم جمع میکنم


اه این چقدر سوسوله


داشتم غذا لای دندونامو میکشیدم بیرون 
 –محض رضای خدا ، نخ دندون هست
 –نه اون جوری حال نمیده


–باشه ظرفا رو میشورم فقط لطفا


دستامو شستم 
 –مرسی که کمکم میکنی


و یک خنده به اصطلاح شیطانی کردم   
 ...............
 پارسا –هی دوساعته به چی فکر میکنی 
 –هیچی


و بلند شدم رفتم اتاقم


بدجور ذهنم درگیره ، هزاران علامت سوال ذهنمو گرفته و دارن منو روانی میکنن


پارسا اومد تو اتاقم
 – برو آماده شو یادت که هست مامانت زنگ زد گفت شام امشب اونجا باشیمض
  –آره، باشه


بعد اینکه آماده شدیم راه افتادیم


پارسا– الناز مامانت تو این شرایط تورو ببینه نگران میشه یکم اخماتو باز کن بخند


–به نظرت واسم مهمه؟


–منظورت چیه


–اون زن عمومه واسم مهم نیست چه حسی داشته باشه


رسیدیم و وارد خونه شدیم


این خونه چه حس قشنگی به آدم میده


با خنده رفتم با همشون احوال پرسی کردم


بعدش وقتی تو آشپزخونه منو مامانم تنها شدیم


–الناز چرا گفتی پویا روهم دعوت کنم


–یکبار بم گفت اگه به حرفش گوش ندم تهدیدشو عملی میکنه


–یا علی چه تهدیدی تورو کرده ؟


–خودمم یادم نمیاد مامان میخوام امشب از زیر زبونش بکشم بیرون ببینم ماجرا چیه


–باشه


رفتیم تو پذیرایی


مامان–بیا بریم تو حیاط کبابا رو آماده کنیم


و همه پا شدن و رفتن


دست پویا رو گرفتم و نزاشتم بره زنشم واستاد


پویا –عزیزم تو برو منم میام


و زنشم رفت


پویا –هان چیه


–چرا تهدیدتو عملی نکردی


یک نیش خند زد و گفت –مثل اینکه عجله داری بقیه بفهمن


–نگاه من کاری نکردم که بخوام نگرانش باشم برو بگو تا منم بفهمم چه کاری کردم که بقیه نباید بفهمن


–باشه ولی خودت خواستی ، من چیزی نگفتم چون میدونم تو ابرو داری نمیخواستم آبروت بره ولی خودت خواستی


و رفت تو حیاط منم دنبالش تو حیاط رفتم


پویا –بزارید کمکت کنم پارسا


پارسا از خدا خواسته کنار کشیدو کار کبابا رو به پویا سپرد


مشخص بود اونم بی صبرانه منتظر حرف پویاست مثل من


پویا –شما کمک نمیکنی الناز خانوم


–داری کباب درست میکنی کوه که نمیکنی


– البته حواسم نبود الان یادم اومد ، عمرا غذایی که شما درست کنی رو بخورم


و یک نیش خند حرس درار زدو گفت–طفلی داداشم که مجبوره غذای تورو بخوره و پیش تو زندگی کنه البته خدارو شکر مامانم گفته غذا درست بکن نیستی


رفتم رو به روش واستادم


–احترامت رو به عنوان پسر عمم نگه میدارم چیزی نمیگم ولی خجالت نمیکشی چنین حرفای بی اثباتی رو جلوی خانوادم میزنی در ضمن برنجو من درست کردم میتونی کبابا رو با نون بخوری


رو به بقیه گفت :شما غذایی که یک معتاد درست کنه رو می‌خورید


و سوالی به داداشش نگاه کرد 








        
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.