گذر در زمان : قسمت نهم : فاش شدن راز 

نویسنده: Maedeee

الناز –الهه دهنتو ببند الان جای شوخی نیست 
بابا ‐خب ادامه بده پارسا 
‐ماجرا عجیبه چون فقط الناز اونجوری نشده منم این دوره از زمانو یادم نمیاد 
الناز–وقتیم بیدار شدم هم آقا جون بام دیگه حرف نمیزد هم این فامیل گرمتون فقط واسم حرف درمیاوردن الانم که میگم من معتاد بودن واقعا برام سخته 
و سعی کردم اشکام نریزه 
–تازه آقا جونم گفت دیگه حق ندارم خودمو از فامیلشون بدونم چون من برادر زاده ی شمام و هیچ نسبتی با مامان ندارم 
مامان–حقم داره 
تعجب زده به مامانم نگاه کردم نکنه اونم میخواد منو کنار بزنه 
مامان–منظورم این نیست که راست میگه فقط بش حق میدم تو یادت نمیاد ولی بد باش برخورد کردی هربار میدیدیش فوشای زشتی بش میدادی فقط طرف خانواده پدرت بودی و به عمه هات چسبیده بوده با ارز پوز مثل سگ به حرف اونا گوش میدادی همه میگفتن به خاطر ازدواجت اینجوری شدی بعضیام میگفتن خانواده شوهرت تهدیدت کرده بر سر یک ماجرای مجهول به همین خاطر این شکلی شدی 
غریبه ترین ادمی که فامیل خیلی دوریه فهمیده من تو دردسر افتادم اونوقت شما کاری نکردید 
بابا–کی 
–همون پسره که گمونم پلیسه شما گفتی بر نمایشگاهم اونم دعوت کنم چون عاشق این جور چیزاست 
–پسر همکارمه بت چی گفته ؟
–میگه روز عروسیم چیزی دیده که نباید می‌دیده و فهمیده تو درسر افتادم حدس میزنیم به ماجرای اعتیاد ربط داشته باشه 
–شرمندم واقعا کوتاهی کردم راسش حتی منم ازت نا امید شده بودم چون با مام برخورد درستی نداشتی و ازمون دوری میکردی تو اون دختری که من تربیت کرده بودم نبودی 
پارسا‐خب جای عجیبه ماجرام همین‌جاست میگن منم عجیب بودم میگن مشروب میخوردم منکه حتی لب به سیگارم نزده بودم وقتی اینو گفتن از تعجب شاخ درآوردم 
بابا–چرا چنین مسئله ی مهمی رو زودتر نگفتی 
–گفتم بابا ولی شما توجه نکردی ماجرا همش عجیبه 
الهه–پیش روانشناس رفتید ، احتمالا یک بیماری گرفتید باید درمان شه 
مامان–راست میگه 
–من یک روانپزشک خوب میشناسم بهتره برید ازش مشاوره بگیرید
–میگید چرا قبلا نگفتم ؟به همین خاطر الانم که گفتم بم میگید روانی دیوانه اصلا پدر جون مثل همیشه حرف حقو میزنه من از خانواده شما نیستم 
و رفتم سمت در خروجی 
به ماشین رسیدمو سوارش شدم و منتظر پارسا موندم 
بابا و پارسا باهم اومدن بابا جای راننده نشست و پارسا هم بیرون منتظر موند 
‐دخترم پدرجونت ناراحت بوده یک چیزی گفته 
– احمق بودم من تا الانم محبتش فقط از سر دلسوزی و ترحم به یک یتیم بوده آدما تو شرایط سخت خودشونو نشون میدن آدما چقدر احمق بودم که فکر میکردن کلی آدم هستن که تو دردسر بیوفتم کمکم میکنن 
بابا–هرچی باشه تو اگرم منو پدر خودت خطاب نکنی عموت که میشم و تو خود خانواده ی منی 
چرا این اینقدر خونسرد حرف میزنه 
–این حرفو دیگه نزن تو پدر منی ولی 
–ولی چی؟
–یک آدم منطقی هستید ماجرای من از منطق دوره پس شما نمیتونی کمکم کنی 
–اصلا به اوج فاجعه پی بردی هردوتاتون شدین یک مشت معتاد 
–ازتون خواهش میکنم دوباره این کلمه رو تکرار نکن 
–رفتی دنبال اون پسره همون پسر همکارم 
‐نه لطفا خودتون پی ماجراشو بگیرید من مغزم کشش نداره
– دلم بر پدرت تنگ شده 
متعجب شدم چرا یکهویی اینو گفت 
–ما سه تا داداش خیلی باهم رفیق بودیم و کار خاصی با ابجیام نداشتیم 
–چرا 
–خودت که میبینی حتی بر چاپلوسی از مامانمم شده به حرفاش گوش میدادن و کاری که اون میگفتن انجام میدادن مامان منم که فقط به فکر ادامه دار بودن خاندان ماست 
–این یکم عجیب نیست ؟ حتی خانواده خودشم نیست خانواده شوهرشه که اینقدر جوش میزنه و ازدواج فامیلی رو تاکید میکنه 
–به نظرت ادمی که اینقدر ازدواج فامیلی براش مهمه خودش ازدواج فامیلی انجام نمیده 
–یعنی 
–آره اونم با فامیل وصلت کرده 
– میشه راهنمایی کنید چیکار کنم واقعا کم آوردم 
–دختر من که اهل کم آوردن نبوده 
–انگاری یک چیزی خیلی ذهنتونو درگیر کرده 
–تابحال بکسی نگفتیم منو عموت ولی میگن احتمال اینکه پدرت زنده باشه هست 
–چیییییی
گلوم درد گرفت از صدای بلندم پارسا به ما نگاه کرد تا ببینه چی شده 
–نگاه امید وار نباش ولی گفتن همسایه ها که بعد آتش سوزی پدرت تونسته از خونه بیاد بیرون و دیدنش گفتن فقط دستش خیلی سوخته بود همین 
–یعنی چی امکان نداره پس قبر کیه ، اونی که من میرفتم سر قبرش کی بوده 
 –میگم فقط دو درصد وجود داره که راست گفتن ولی با ازمایش ها مشخص شده جنازه ی پدرت بوده 
–زدی بابا ذهنمو درگیر کردی 
–ما چند سال دنبال بابات گشتیم که آخر نا امید شدیم مامان بزرگت هی به ما میگفت احمقا مگه نشنیدین. فتن جنازه خودش بوده 
–یکجورایی نمیخواستین باور کنین احتمالا سخت بوده براتون 
–بر ما سه نفر خیلی سخت بود و سنگین 
–شما سه نفر ؟
‐منو عموت و بابا بزرگت ، اونکه سکته کرد که دید پسر بزرگش مرده 
–پس واقعا دوران سختی رو پشت سر گذاشتید 
–من اینا رو نگفتم که ناراحتت کنم فقط گفتم که بدونی همه ی آدما تو زندگیشون سختی میکشن ولی آخر این به پایان میرسه
–پایان بد هم وجود داره 
–نه بر خانواده ی من وجود نداره 
–چیشد تصمیم گرفتین منو بزرگ کنید 
–تو عزیزدل ما بودی اصلا یک دعوا منو عموت راه انداختیم که کی بزرگت کنه 
و خندید 
منم لبخند زدمو گفتم–جدی ؟
–آره، عموت میگفت من تنهام زن ندارم من بزرگش میکنم باز من میگفتم تو پسر داری ولی من بچه ندارم پس من بزرگش میکنم باز دوباره میگفت اگه زنت قبولت نکنه بزرگش کنه افسردگی میگیره وقتی بزرگ شدباز من میگفتم بهتر از اینه که اصلا مادر نداشته باشه در اخر به خاطر مادرت تورو دادن به من 
–چرا به خاطر مامان 
‐اون موقع میگفتن نمیتونه بچه دار شه به همین خاطر اونم زورشو زد تا بیای پیش خودمون 
یک لبخند زدم 
‐بعد به چنین خانواده ای میگی شما خانوادم نیستی 
–شرمنده
– دشمنت شرمنده باشه دخترم به عموتم یک سری بزن بم میگفت چقدر چشم سفید شدی 
–اون میگه طرف خانواده شما بمونم یعنی پاچه مال مادربزرگ شم 
–به خاطر خودت گفته اگه نری پیشش دیدی یک کاری کرد که پشیمون بشی 
و زد زیر خنده خدافظی کردو رفت تو خونه 
پارسا –چقدر حرف می‌زنید اخه 
–حرکت کن 
‐راه حلی ندادبت 
–فقط میتونم صبر کنم همین تا نتیجه بگیریم 

         .......................

پارسا–تا چه قدر دیگه باید صبر کنیم ؟
–چیه خسته شدی فقط سه ماه گذشته؟
–نه میخوام فقط بدونم تاکی میتونم از این غذا های خوشمزه بخورم خداروشکر از خیر نقش بازی کردن جلو مامانم گذشتی 
و ریز خندید
–آره نکه تو براش مهم نبودی ، دیدم نقشم بی نتیجست 
و آخرین قاشق غذامو خوردم 
پارسا–من برم دیگه شرکت دیرم میشه 
–هی کجا کجا ظرفا رو بشور بعد برو به سلامت 
–میگم دیرم میشه 
–باشه برو ولی اگه دیدی ظرفا خوب شسته نیست به منچه 
–باشه میشورم ولی ناراحت نشی اگه باسرعت زیاد مجبور بشم برم 
یک نفس عمیق کشیدم 
–بت یک آوانس میدم وقتی اومدی میتونی ظرفا رو بشوری یالا برو دیرت نشه 
خندید و گفت –آخيش تو یک نقطه ضعف پیدا کردی ازم باش شیرمو کشیدی بیرون منم حرکت متقابل میکنم و خندیدو رفت 
ای پسره ی لوس 
–پس قول دادی با سرعت نری ها 
و رفت 
خودمو سرگرم ظرف شستن کردم که زنگ آیفون بلند شد 
باز این چی جا گذاشته 
درو باز کردم و دور خونه رو یک نگاهی انداختم ببینم چی جا گذاشته 
در با شدت باز شد و مادر پارسا و پویا وارد خونه شدن 
یا خدا اینا بودن من فکر کردم پارساست 
–اِشمایید سلام فکر کردم پارساست خوبید بشینید الان چایی میارم 
خواستم برگردم که عمه منو یک سمت هل داد
–چی شده عمه 
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود 
داد زد –دختره ی بی چشمو رو حیف ما که زحمت کشیدیم بزرگت کردیم حالمو به هم زدی 
این چی زر میزد 
–اولا تو بزرگم نکردی بابام بزرگم کرده دوما مگه چی شده خب اول بگید چی شده 
پویا یک نیش خند زد 
عمه یکی محکم تو گوشم زد که گوشم سوت کشید 
عمه–گفتی طلاق میخوای ما گفتیم نه زدی آبروی خانوادمونو بردی عوضی 
و پشت سر هم دو بار زد تو گوشم 
کشیدم عقب 
– چته
–چته؟بی ادب،ادبتم مثل اینکه پریده 
عصبانی شده بودم مثل خودش داد زدم
–ببند دهنتو زنیکه ی خرفت بی ادب تویی که داری حرف ناپسند میزنی هی بنال ببینم چی شده 
و خون گوشه ی لبمو با دستم پاک کردم 
تعادلم از دست دادم به پارسا قول داده بودم با مامانش با احترام حرف بزنم 
پویا –پس خبر نداری رازت فاش شده برو خونه مامان جونت میفهمی مام میریم همونجا ، منتظر توضیح جناب عالی هستم 

و به زور مامانشو برد تا دیگه منو نزنه

از چی حرف میزدن ؟نکنه باز یک گند کاری دیگه کردم اوه 
سریع آماده شدم و رفتم خونه مامانم 

وقتی وارد خونه شدم عمو و سامان و مادر و پدر و برادر پارسا با خانواده من اونجا بودن 
بابام با پاش رو زمین ضرب گرفته بود از کلافگی 
بابا–بیا اینم خودش ، منکه میگم دخترم اهل این کارا نیست 

خوشحال میشم بعد خوندنش نظر بدید 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.