شیرینی، مطابق میل : پیک نیک

نویسنده: loyal

همانطور که هر کدام سبد را به طرف خود می کشیدند آتش مانند دیوی جنگل را می بلعید و زایده هایش را باقی می گذاشت. در بین این کش و قوس سبد پاره شد و هر چه درش بود به زمین ریخت. شیرینی ها و فلاسک چای. سایه بر طبق غریزه به سمت آن ها هجوم برد و مانند پرنده ای که برای آشیانه اش خوردنی جمع می کند شیرینی ها را به دست و دندان خود گرفت. از جنگل فرار کرد. او به دنبال سایه رفت. در حالی که از این بازی مسخره ی بدوبدو خسته شده بود متوجه شد سایه در یک نقطه ایستاده است و دیگر تکان نمی خورد. به جلو رفت و به سایه خیره شد. کم کم شباهتش به او بیشتر شده بود. حالات مختلفی در صورتش دیده می شد. حالا اخم خفیفی در خط ابروهای دیده می شد. مثل یک مجسمه ی تراشکاری شده که با اخم کوچکی بر ابهتش اضافه شده است. مثل مجسمه ی داوود اثر میکل آنژ. بیخیال صورت خود و سایه اش به آن صورت پرهیبت هیچ شباهتی نداشت. چهره اش خطوط نرمی داشت که اگر لبخند می زد بسیار زشت به نظر می رسید. یا حداقل در مورد خودش اینطور فکر می کرد.
"متاسفم. من جنگل رو آتیش زدم."
هاااا؟
دیگه واقعا بیخیال. چنین جمله ای از سایه ای که تکان نمی خورد بیرون آمد. دراین لحظه فقط دهانش می جنبید. 
"من ازش متنفر شدم. برای همین شروع کردم به آتیش زدنش." 
این جملات را به آرامی به طرف مقابلش می گفت اما مدت کمی گذشته بود که نعره ای زد و دوباره شروع به فرار کرد. این بار به سمت درخت بلوط می دوید. او هم با اینکه هنوز متعجب بود شروع به دویدن کرد. معمولا شخصیتی داشت که وقتی به چیزی فکر می کرد یک جا ثابت می ماند و درباره اش فکر می کرد وگرنه ممکن بود رشته ی نازک افکارش زود پاره شود و تمرکزش را برای فکر کردن و تصمیم گرفتن از دست بدهد. با اینحال در رویایش فقط دنبال سایه اش بود پس به افکارش بسنده نکرد و باز هم دنبالش دوید. در ذهنش دنبال چند دلیل برای رفتارهای سایه می گشت. 
نزدیک ترین دلیل برای کارهایش می توانست دوگانگی رفتارش باشد. سایه ای که حرف نمی زد و شبیه به یک نوزاد فقط نعره می کشید و سایه ای مانند خودش می توانست صحبت کند و در واقع حرف هم زده بود. 
اوه..
خدایا...
همه ی این ها در سایه ای جمع شده بود که گاهی این شخصیتش را نشان می دادو گاهی آن شخصیتش را. به احتمال زیاد شخصیت اولش را بیشتر نشان می داد. 
خب که اینطور بود. حالا کورسوی امیدی بود. زمانی که فکر میکرد با کسی مثل حیوان سروکار دارد اعصابش بهم ریخته بود. حیوانات به سختی رام می شوند. حتی از زمان های بسیار دور که بعضی از آن ها اهلی شده اند دیگر حیوانی نیست که اهلی شده باشد. حتی حیوانات اهلی هم خوی غریزی قوی ای دارند که از خطرات و هر گونه احساس ناخوشایند دور می شوند. 

سایه رفت و زیر درخت بلوط نشست. در این رویای وارونه او شیرینی ها و فلاسک چایی را که گویی اولین بار بود می دید،کنار خود قرار داد و مانند بچه های کوچک که برای خود به پیک نیک می روند در حالی که در خانه شان هستند و جای نرفته اند و تنها در ذهن خود آن فضا را مجسم می کنند او نیز برای خود پیک نیک خیالی در نظر گرفته بود با این تفاوت که او در جایی که زندگی می کرد و خودش به منزله ی یک محیط بیرونی محسوب می شد به پیک نیک رفته است. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.