ققنوس : قسمت دوم: دژاوو

نویسنده: emadkimiagari

«چی؟ بتا ازت خواسته که بری به اون کشتارگاه؟ دوباره؟؟؟» 

آرمین با عصبانیت دستش را روی صورتش گذاشت و غر غر کرد. 

«آروم تر میخوای همه بفهمن؟ آره حتی کل خونوادمو تهدید کرده. این بهترین و بدترین انتخابمونه.» میکا همین طور که توی سالن ورزشی میدوید ایستاد و به دیوار تکیه داد. 

«نمیشه اونجا بری که. این دفعه میکشنت.» 

«نمیتونیم بر خلاف میل اونا عمل کنیم. عملا کیش و مات شدیم.» 

آرمین مشتش را به دیوار کوبید. عصبانیت از تمام وجودش می بارید. بالاخره بهترین دوستش بود و مثل یک برادر دوستش میداشت. سعی کرد کمی خودش را آرام کند. رو به میکا کرد و گفت: 

«من میتونم بیام. شاید بتونم کاری کنم.» 

میکا تعجب کرد. نگاهی به آرمین انداخت. آرمین گفت:



«چیه؟ چندین سال هنر های زرمی کار کردم که به درد این روزم بخوره.» 

میکا خنده اش گرفت. اولین بار بود چنین چیزی از آرمین می شنید. 

«بیخیال. میدونی چندین نفر اونجا دارن از شرکت محافظت میکنن؟ متر به متر اونجا از زیر چشمشون در نمیره.» 

زنگ مدرسه به صدا در آمد. میکا و آرمین به سمت رختکن رفتند. هنگامی که داشتند لباس عوض میکردند، آرمین حواسش به میکا بود. میکا غرق در فکر بود ولی چهره اش غمگین. آرمین دلش به حال میکا سوخت. آرزو میکرد آنقدر قوی بود که میتوانست از او محافظت کند. آرمین فقط یک سال از میکا و سارا کوچک تر بود. به یاد آن روزی افتاد که تازه به این مدرسه آمده بود. جک مثل همیشه به تازه وارد ها زور میگفت. جثه بزرگی داشت و قوی بود ولی مغزش به اندازه بدنش کار نمیکرد. جک آرمین را گوشه ای برد و او را تهدید کرد که باید تحت فرمان او باشد و هر کاری بگوید انجام دهد. از قضا میکا جک را دید. از جک خواست که آرمین را تنها بگذارد و هیچوقت به او نزدیک نشود. جک هم که از قبل خاطرات بد درگیری با میکا را داشت، آرمین را رها کرد. از آن روز بود که آرمین بهترین دوست میکا شد و حتی از او الهام گرفت و به صورت جدی به یادگیری هنر های رزمی پرداخت. حتی بعد از مدتی به حدی از سریعی و چابکی رسید که حتی میکا هم حریف او نمیشد. 

سارا جلوی در منتظر بود. میکا و آرمین شانه به شانه هم دیگر سر رسیدند. میکا میخواست آخرین خداحافظی اش را بکند ولی آرمین میدانست اتفاقی نخواهد افتاد و همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرود. 

«قوی باش پسر. ترس به خودت راه نده. هیچ اتفاقی نمیفته.» 

آرمین سعی می کرد به میکا امید و قوت قلب بدهد. رو به سارا کرد و ادامه داد: 

«مواظب داداشت باش. چنین آدم هایی کمتر تو این دنیا پیدا میشن.» 

«باشه. سعی خودمو میکنم.» 

میکا گفت: «میدونی، ما شاید هم دیگه رو نبینیم. احتمالا این آخرین خداحافظی ما باشه.» 

آرمین با این حرف دلش ریخت. حق با میکا بود. شاید دیگر هرگز او را نمی دید. این افکار مثل بغض در گلوی آرمین گیر کرد. میکا را در آغوش گرفت. قطرات اشک از چشمانشان بیرون آمد. لحظه سختی برای همه بود. چند لحظه ای در آغوش هم بودند. میکا از آغوش آرمین بیرون آمد. آرمین نگاهی به سارا کرد. سارا ناراحت بود از اینکه ممکن بود دیگر هیچ کس را نبیند به خصوص آرمین را. خودش را در آغوش آرمین انداخت. 

«دلمون برات تنگ میشه مرد کوچک.» 

آرمین سارا را از آغوش خود بیرون آورد، به چشمانش خیره شد و گفت: 

«هر اتفاقی بیفته ما هیچوقت همدیگه رو فراموش نمیکنیم.»

میکا و سارا آرام آرام به سمت پل راه رفتند. آرمین به نگاهش آن ها را بدرقه کرد و بعد به راهش خودش ادامه داد. 

از دبیرستان تا پل بالا شهر خیلی فاصله ای نبود. میکا در فکر فرو رفته بود. دنبال راهی میگشت تا کاری کند همه چیز به خوبی پیش برود. سارا از کنار چشمش او را زیر نظر گرفته بود. با عوض شدن حال میکا حال او هم تغییر می کرد. نمیدانست چه اتفاقی خواهد افتاد. ترسیده بود. هیچ چیز نبود که امنیت آن ها را تضمین کند. سارا با اینکه میخواست از میکا محافظت کند ولی برای خودش هم نگران بود. 

بالاخره پس از چندین دقیقه پیاده روی به پل رسیدند. نزدیک پل چند نفر سیاه پوش کنار چند ماشین طوسی رنگ ایستاده بودند. از تیپشان پیدا بود مأمور های شرکت هستند. یکی از آن ها میکا را دید و با بیسیم به بقیه خبر داد. سارا یک لحظه ایستاد. قلبش تند تند میزد. میکا برگشت و به سارا نگاه کرد. از چشمانش خواند که میخواست منصرف بشود. دستش را به سمت سارا برد و منتطر ماند تا سارا دستش را بگیرد. سارا نفس عمیقی کشید. دست میکا را گرفت و با هم به سمت ماشین ها حرکت کردند.



به مأمور ها که رسیدند، بزرگترین آن ها جلو آمد. 

«میکا و سارا جونیور؟» 

«بله» 

«کارت شناسایی؟» 

هر دو از جیبشان کارت شناساییشان را بیرون آوردند و به مأمور نشان دادند. مأمور سیاه پوش نگاهی به کارت ها و عکسشان کرد. وقتی مطمئن شد تطابق دارد گفت: 

«دنبال من بیاید. شما باید سوار اون ماشین بشید.» 

میکا و سارا به دنبال مأمور رفتند و سوار ماشین شدند. مأمور به بقیه دستور حرکت داد. ماشین ها روشن شدند و به راه افتادند. 

میکا کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد. چشمش به باشگاه هنر های رزمی افتاد که قبلا می رفت. آن موقع هنوز به دبیرسان نرفته و وقت بیشتری داشت. شهر تازه جان گرفته بود و این باشگاه تازه باز شده بود. آن زمان هنوز پل بین شهر ها را نساخته بودند و هر شهر مثل یک جزیره از هم جدا بود. شهردار بالا شهر دستور ساخت پل ها را داد تا همه قسمت ها را یکپارچه کند. خانواده میکا تازه به این شهر آمده بودند تا جزیره ها را به کمک بقیه بسازند. به هر سه قسمت شهر به یک اندازه توجه میشد و تقریبا هیچ مشکلی در شهر ها نبود. بعد از اینکه همه جا یکپارچه شد یک کشور کوچک بوجود آمد ولی آن قدر کوچک بود که مردم هنوز شهر صدایش می کنند. شهر لِتیسا. شهر ایده آلی که میکا به آن افتخار می کرد. فکر کردن به این خاطرات لبخند به لب میکا می آورد و مشکلاتش را فرامو‌ش می کرد. روز آشنایی با آرمین، اولین دعوایش با جک، روزی که پدرش در شرکت بتا در ساخت اعضای مصنوعی استخدام شد و به خیلی ها کمک کرد. به یاد روزی افتاد که خودش به شرکت رفت. لبخندش محو شد. نگاهی به سارا انداخت. دستان سارا می لرزید. نگرانی و ترس در چشمانش دیده میشد. سارا متوجه نگاه میکا شد. سارا که همیشه میخواست از میکا محافظت کند، حالا با چشمانش از میکا میخواست که مواظب او باشد. میکا دستش روی شانه سارا انداخت. سارا که آرام تر شده بود، مثل بچگی هایش سرش را روی ‌شانه میکا گذاشت تا آرامش میکا در وجود سارا برود. 

بعد از یک انتظار کوتاه در شرکت بتا دیده شد. ماشین به داخل حیاط رفت و جلوی در ساختمان ایستاد. یکی از محافظان به سمت ماشین آمد و در را باز کرد. میکا و پشت سر او سارا از ماشین پیاده ‌شد. میکا نگاهی به ساختمان بتا کرد. از آخرین باری که اینجا آمده بود تغییراتی روی ساختمان و بخش هایش کرده بودند. کلاود مدیر کل شرکت بتا از در بیرون آمد و از آن ها استقبال کرد. 

«خوش آمدی مرد کوچک. به شرکت بتا خوش آمدی.» 

میکا نگاه سرد و جدی به کلاود کرد طوری که کلاود یک لحظه جا خورد ولی خودش را جمع و جور کرد و گفت: 

«نگران نباش مرد کوچک. من قصد آسیب بهت رو ندارم.» 

میکا پوزخندی زد و گفت:



«بستگی داره "آسیب" برای تو چه معنی دا‌شته باشه.» 

کلاود دستش را روی شانه میکا گذاشت. 

 «بیخیال دوست من... » 

میکا دست کلاود را انداخت. 

«من دوست تو نیستم. و دیگه من رو مرد کوچک صدا نکن.» 

«باشه باشه. هر چی تو بگی.» 

«از من چی میخوای؟» 

«بیاین تو. خیلی چیزا هست که باید بهتون نشون بدم. از وقتی که رفتین خیلی چیزا تغییر کرده.» 

«آره کاملا معلومه.» 

کلاود و پشت سرش میکا و سارا وارد ساختمان شدند. دو مأمور درشت هیکل هم پشت سر آن ها در حرکت بودند. طبقه اول ساختمان محل ساخت مواد اولیه اعضای مصنوعی بود. ماشین های عظیم که هر کدام غالب های مخصوص خودشان را داشتند. کلاود داشت هر قسمت را به آن ها توضیح می داد. 

«...در این قسمت ما قطعات فلزی پروتز ها رو میسازیم. پیچ ها، مهره ها، صفحه ها و توپی ها همه اینجا ساخته میشن. جنسشون هم از تیتانیوم هست هم از فولاد آبدیده....» 

میکا ظاهرا داشت گوش می داد ولی حواسش به اطراف بود تا اگر مجبور شدند فرار کنند راهی داشته باشند. ولی مثل اینکه هیچ راهی نبود. همه جا در یا حفاظت بود یا اصلا نمیشد از آن راه استفاده کرد. 

«مرد جوان؟ داری گوش میدی؟» 

میکا به خودش آمد. فهمید کلاود شک کرده است. 

«آره دارم گوش میدم.» 

«نگران نباش. به اون قسمت هم خواهیم رسید.» 

همه به سمت آسانسور رفتند و سوار آن شدند. کلاود دکمه طبقه دو را زد. در ها بسته شدند و آسانسور به حرکت افتاد. آسانسور شیشه ای بود و کل بخش های ساختمان و پشت ساختمان معلوم بود. همینطور که آسانسور بالا میرفت، میکا چشمش به اتاق بزرگی پشت بخش اصلی افتاد. آن جا یک نفر را دید که داشت تمرین های حرکتی انجام می داد. اتاق خارج از دید میکا بود و فقط یک لحظه دیده شد. میکا مشکوک شد. فهمید کاسه ای زیر نیم کاسه هست و کلاود چیزی را مخفی می کند.



آسانسور به طبقه دوم رسید. 

در طبقه دوم بخش مونتاژ بود. همه قطعات اولیه از بخش اول به اینجا آورده می شد و به هم وصل می شد و یک عضو جدید می ساخت. میکا غافلگیر شده بود. چنین چیزی به این وسیعی تا به حال ندیده بود. بی دلیل نبود که شرکت بتا یکی از بهترین سازندگان اعضای مصنوعی بود. میکا عاشق تکنولوژی بود و با هوشی که داشت، همیشه به بهترین شکل از آن استفاده می کرد. حتی خودش دستکشی ساخته بود که به عنوان یک گجت همه کاره استفاده می شد. همین باعث شد تا آن را بهبود بدهد و یک تراشه همه کاره را بسازد. ولی تراشه بدون یک نیروی قوی کار نمیکرد و اگر از برق یا چیز دیگری استفاده می شد، به کاربر آسیب می زد. 

بخش دوم پر از ماشین آلات بود و هر کدام کالایی را مونتاژ می کرد و به بخش سوم می فرستاد. میکا به وجد آمده بود ولی سعی کرد هیجانش را جلوی کلاود نگه دارد. کلاود همچنان داشت در مورد بخش دوم توضیح می داد. تام پدرش هم در این بخش کار می کرد ولی دفتر جدا در آخر سالن داشت و ایده های جدیدی طراحی می کرد. سارا جلوتر آمد و به کلاود گفت: 

«تا اینجا اومدیم یه سر به پدرمون بزنیم. چند روزه که ندیدیمش.» 

کلاود برگشت و گفت: «پدرتون امروز خیلی سرش شلوغه. پیشنهاد میدم تا چند ساعتی مزاحمش نشید. حالا از این طرف بیاین.» 

کلاود میکا و سارا را به سمت آسانسور آن طرف ساختمان هدایت کرد. سوار آسانسور شدند و به طبقه سوم رفتند.



کلاود جلوتر رفت و گفت: 

«این طبقه دو بخش داره. بخش سوم که توش قطعات رو آزمایش می کنند...» 

کلاود همان طور که آن ها را به بخش چهارم می برد گفت: 

«و بخش چهارم که بخش اجرای ایده های من هست و همچنین بخشی که ما قراره با هم کار کنیم.» 

لیندا سرپرست آن قسمت پشت دستگاه ها نشسته بود و با آن ها کار می کرد. میکا به محض این که بخش چهارم و مخصوصا لیندا به چشمش خورد خاطرات جدیدی به ذهنش آمدند. خاطراتی که هیچوقت آن ها را به یاد نمی آورد حالا داشتند میکا را مانند یک دژاوو از خطر پیش رو مطلع میکردند. پاهایش سست شدند. چشم هایش کمی سیاهی رفتند ولی کنترل خودش را حفظ کرد. 

«حالت خوبه مرد جوان؟ میخوای برات آب بیارم؟» 

میکا با عصبانیت به کلاود نگاه کرد و گفت: 

«ما قرار نیست با هم کار کنیم. مثل اینکه یادت نمیاد دفعه قبلی چه بلایی سر من آوردی. جدی واقعا انتظار داری گول حرفاتو بخورم و دوباره بشم موش آزمایشگاهیت؟» 

کلاود به ظاهر کمی ترسید و گفت:



«آروم باش مرد جوان. همون طور که بهت گفتم من نمیخوام به تو آسیب بزنم...» 

«من باور نمیکنم.» 

کلاود آهی کشید و گفت: «گوش کن. کلید به کار انداختن تراشه دست منه.» 

میکا شوکه شد. اصلا نمیخواست چنین چیزی را تصور کند. 

«منظورت اینه که اون...» 

«آره تون قدرت پیش منه. من وارث این قدرتم.» 

میکا خشک شد. بهت زده به کلاود نگاه کرد. از افسانه ها شنیده بود که هنوز اثرات نیروهای خارق العاده هنوز در این دنیا هست. میکا قلبا به آن ایمان داشت فقط نمیدانست کجا پیدایش کند. 

«باور نمیکنم. داری دروغ میگی. کاملا مشخصه داری دروغ میگی.» 

کلاود دست به سینه ایستاد و گفت: 

«میخوای باور کن میخوای نکن. دفعه قبل ما مجبور بودیم یه ریزتراشه توی بازوت جاساز کنیم تا بتونیم نیروی بدنت رو به تراشه منتقل کنیم. ببین، این اختراع تو رو مشهور ترین آدم دنیا میکنه. تو فقط باید قبول کنی که با من کار کنی.» 

سارا وسط صحبت آن ها پرید و گفت:



«پس اون روباتی رو که پایین نگه داشتی چی؟ اونم جزو نقشته مگه نه؟» 

میکا تعجب کرد. آیا سارا داشت از همان شخص حرف می زد؟



کلاود خنده استرسی کرد و گفت: 

«کدوم روبات؟ ما اینجا اجازه نداریم حتی یه هوش مصنوعی بسازیم. از چی داری حرف میزنی؟» 

سارا گفت: «اون روبات رو سال پیش این شرکت ساخت تا راهی پیدا کنه که احساسات انسانی رو به اون منتقل کنه.» 

سارا جلوتر آمد و به چشمان کلاود زل زد. 

 «نقشت چیه کلاود؟ چی تو سرته؟!» 

کلاود از حالت نرمی در آمد و روی واقعیش را نشان داد و گفت:



«میبینم خوب بلدی توی کار دیگران سرک بکشی دختر. باشه. بهتون میگم. اون اولین روبات ساخته شده با احساسات انسانی هست. یه نمونه اولیه برای اینکه ببینم چطور میشه یه انسان رو به ماشین تبدیل کرد.» 

میکا گفت: «پس نقشه تو این بود. که راهی پیدا کنی که همه آدما رو به ماشین های بی احساس تبدیل کنی.» 

«اشتباه میکنی مرد جوان. من دارم انسان ها رو به موجوداتی بی نقص تبدیل میکنم. اونا همه خصوصیات انسان رو دارند و جاودانه هستند.» 

«تو داری زندگی انسان ها رو در قبال شهرت و ثروت عوض میکنی.» 

«بهت گفتم من دارم یه دنیای جاودانه میسازم. دارم به انسان ها کمک میکنم بیشتر زندگی کنند... و تو به من کمک میکنی تا به هدفم برسم.» 

میکا یک قدم به عقب برداشت و گفت: «نمیذارم این کار و بکنی.» 

کلاود به محافظان اشاره کرد تا آن ها را دستگیر کنند. 

«متأسفم. این انتخاب تو نیست.» 

محافظ اول به دوم گفت: «استیو من سارا رو میگیرم. تو برو سراغ میکا.» 

استیو گفت: «مواظب باش تایلر. دختره خیلی سریعه.»

تایلر دست سارا را گرفت و او را از میکا جدا کرد.



سارا تقلا می کرد و داد میزد: «هی! دستتو بکش! ولم کن!» 

«دست کثیفتو بهش نزن.» میکا به سمت محافظ هجوم برد.

استیو که هیکلی تر بود جلوی میکا ایستاد. میکا ترسید و عقب رفت.



کلاود از آن طرف گفت: 

«مقاومت نکن. میدونی که به ضررت تموم میشه.» 

میکا گفت: «کاری به کارش نداشته باش. این فقط بین من و توعه.» 

کلاود گفت: «نمیتونم بذارم بره و همه چیز رو لو بده...» 

ناگهان چشم میکا به اسلحه استیو خورد. اسلحه اش مانند کلت بود ولی پیشرفته تر و با الکتریسیته کار می کرد. این اسلحه ها برای این ساخته شده بودند که فقط کارکرد بدن رو از کار بیندازند تا آسیب به حداقل خودش برسد. همه اسلحه های این شهر از همین نوع بودند. خیلی وقت بود اسلحه های سربی ممنوع شده بودند و استفاده از آن ها عواقب خیلی بدی داشت. 

میکا خودش را از زیر دست استیو بیرون آورد و اسلحه را از کمرش بیرون کشید و به سمت کلاود نشانه رفت. 

«آروم باش مرد جوان. ممکنه به خودت آسیب بزنی.» 

«میدونی که من خوب بلدم چطوری از این استفاده کنم کلاود.» 

استیو که حالا خلع سلاح شده بود، به سمت میکا دوید تا اسلحه را از دست او بقاپد. میکا فهمید. سریع چرخید و به استیو شلیک کرد. تیر مستقیم به سینه استیو خورد و او را از پا در آورد. به تایلر که سارا را گرفته بود نگاه کرد و گفت:



«ولش کن.» 

تایلر عصبانی شده بود و سارا را عقب تر برد. 

میکا با عصبانیت گفت: «من حرفمو دو بار نمیگم.» تایلر به کلاود نگاه کرد. کلاود به نشانه تأیید سرش را تکان داد و تایلر سارا را رها کرد. سارا به سمت میکا دوید و کنار او ایستاد. 

«حالا در ها رو باز کن و بذار ما بریم.» 

کلاود به آرامی دستش را پشتش برد تا اسلحه خودش را بیرون بیاورد. ناگهان در پشتی سالن باز شد و تام وارد بخش شد. داشت به کاغذ های روی دستش نگاه می کرد و می گفت: 

«کلاود ما باید این قطعات رو سریع به دست مردم برسونیم اونا بهشون نیاز...» 

سرش را بالا آورد و آن صحنه را دید. استیو روی زمین افتاده و میکا با اسلحه به کلاود نشانه رفته. تام خشک شده بود. بعد از چند ثانیه سکوت گفت: 

«اینجا چه خبره؟ میکا اینجا چیکار میکنی؟» 

سارا گفت: «ولی بابا تو به ما گفتی که بیایم اینجا. ما با هم تلفنی حرف زدیم.» 

تام که داشت شاخ در می آورد گفت: «من؟ من حتی وقت اینو نداشتم که بهتون زنگ بزنم. چی داری میگی؟» 

سارا به کلاود نگاه کرد و گفت: «تو صداش رو تقلید کردی؟ ما رو کشوندی اینجا و برامون تله گذاشتی؟» 

کلاود گفت: «او! فک کنم از نقشه من خبردار شدی مگه نه؟» 

پس همه این کار ها زیر سر کلاود بود. سارا از درون آتش گرفت. با خشمی غیر قابل تصور گفت: 

«ای عوضی. خودم میکشمت!» 

با سرعت برق و باد اسلحه را از دست میکا کشید، به سمت کلاود نشانه رفت و شلیک کرد. کلاود هم اسلحه اش را بیرون کشید و شلیک کرد. گلوله کلاود به دست سارا خورد ولی گلوله سارا خطا رفت و به دستگاه مبدل نیرو که تراشه هم در آن بود خورد و اسلحه هم از دست سارا افتاد. دستگاه ناپایدار شده بود و هر لحظه ممکن بود منفجر شود. کلاود به سمت در اصلی دوید. لیندا از پشت میز بلند شد ولی دیگر دیر شده بود. دستگاه در همان لحظه منفجر شد. 

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.