ققنوس : قسمت سوم: فرار

نویسنده: emadkimiagari

دود تمام سالن را گرفته بود. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. فقط صدای جلز ولز دستگاه که منفجر شده بود می آمد. کم کم هوشیاری سارا برگشت. چیزی روی بدنش سنگینی می کرد و نمی توانست بلند شود. چشمانش را باز و سرش را بلند کرد و بدن بی حال میکا را روی خودش دید. میکا هنگام انفجار خودش را سپر سارا کرده بود. سارا وحشت کردکه نکند بلایی سرش آمده باشد. همانطور که اسمش را صدا میزد آرام بدنش را روی زمین گذاشت. 

«میکا! میکا! صدامو میشنوی؟ خواهش میکنم جواب بده.»

چند بار آرام به صورتش زد ولی میکا جواب نمیداد. رو به تام کرد و گفت: 

«بابا جوابمو نمیده!» 

تام بلند شد و به سمت میکا دوید. سارا داشت به گریه می افتاد که میکا سرفه ای کرد. سارا که خوشحال شده بود، سعی کرد سر میکا را بالا نگه دارد. تام او را چک کرد و گفت: 

«حالش خوب میشه. باید از اینجا بریم بیرون. هر لحظه ممکنه اینجا رو سرمون خراب بشه.» 

تام به او کمک کرد تا بلند شود. زیر بغلش را گرفت. میکا با درد زیادی روی پاهایش ایستاد ولی نمی توانست راه برود. تام او را روی کولش انداخت. چشم سارا به لیندا خورد که از شدت انفجار به دیوار پشت سرش خورده بود. میخواست نجاتش بدهد ولی فقط سرعتشان را کم می کرد.

تام به در پشتی سالن اشاره کرد و گفت: 

«باید از اون در بریم. اون راهرو میرسه به راه پله پشت ساختمون. از اونجا کسی بالا نمیاد.» 
همه به سمت در دویدند که صدای ناله لیندا به گوش سارا رسید. برگشت و به لیندا نگاه کرد. لیندا چشمانش را باز کرد و سارا را دید. سارا دو دل بود. اگر مأمور ها و آتشنشانان زود نمی رسیدند همه آن هایی که آنجا بودند، با ساختمان دفن میشدند. صدای مأموران از دور به گوش می رسید و نزدیک تر می شد. لیندا به زور با تکیه به دیوار بلند شد، دستش را به سمت آنها تکان داد و گفت: 

«شماها برید. من طوریم نمیشه..... آخ...... هوووف.... نگران من نباشین.» 

سارا خیالش راحت شد و پشت سر تام به دویدن ادامه داد. از پله های ساختمان پایین رفتند. میکا را توی ماشین گذاشتند و کمربند ایمنی اش را بستند. تام سریع استارت ماشین را زد و پایش را روی گاز گذاشت. در محوطه بسته بود ولی تام اهمیتی نداد و با ماشین در را شکست. سر دسته مأموران که فهمید گول خورده سریع بیسیمش را برداشت و به همه اعلام کرد: 
«همه واحد ها توجه کنید. مظنون با ماشین مدل سیرو در حال فراره. پل پایین شهر رو ببندید. تکرار میکنم همه واحد ها مظنون در حال فراره. پل پایین شهر رو ببندید.» 

لیندا هنوز گیج بود و چشمانش تار میدید. سرش به دیوار خورده بود و بینایی اش مختل شده بود. مأمور ها و آتشنشانان وارد سالن شدند. دود تقریبا از بین رفته بود. لیندا گفت: 

«همه رو ببرید بیرون. ساختمان رو تخلیه کنید. هر لحظه ممکنه کل ساختمان بریزه. از ساختمان برید بیرون همین الان!» 
کلاود و بقیه زخمی ها را از سالن بیرون بردند. فقط لیندا مانده بود. دنبال چیزی می گشت. چشمانش بهتر می دید ولی چیزی که میخواست را پیدا نمی کرد. کنار دستگاه را گشت و بلخره پیدایش کرد. خم شد و تراشه را برداشت و داخل جیبش انداخت. به سمت راه پله دوید و از ساختمان بیرون رفت. چند لحظه بعد صدای مهیبی همه را شوکه کرد. تمام دستگاه های طبقه سوم یکجا منفجر شده بودند. شیشه های ساختمان همه شکستند. لیندا به ساختمان نگاه می کرد. تمام آرزوها، هدف ها و تلاش هایش همه از بین رفته بودند. نفس عمیقی کشید، کارت شرکت را از روی کتش کند و به سمت پایین شهر حرکت کرد. 

 صدای انفجار شرکت آنقدر زیاد بود که به گوش تام هم رسید. سرعتش را بیشتر کرد. وارد پایین شهر شده بود و به سمت پل پایین شهر می رفت. از پل که رد می شد دیگر دست کلاود به آن ها نمی رسید. ولی کلاود فکر همه چیز را کرده بود. پل پایین شهر را بسته بودند. تام ماشین را متوقف کرد. افراد کلاود از ماشین پیاده شدند و اسلحه هایشان را به آن ها نشانه رفتند. یکی از آن ها با بلندگو گفت: 

«تسلیم بشید. هیچ راهی برای فرار ندارید. از ماشین پیاده بشید و دستاتون رو ببرید بالا.» 

تام نمیدانست چکار کند. راه خروج را بسته بودند و اگر بر میگشت از پشت سر گیر می افتادند. میخواست در را باز کند که سارا گفت:

«کجا میری بابا؟ نمیتونیم الان تسلیم بشیم.» 

تام گفت: «با من پیاده شو و میکا رو بیار بیرون. تا من نگفتم هیچ کاری نکن. با اشاره من فقط بدوید و از اینجا دور بشید.» 

هر دو از ماشین پیاده شدند. سارا در عقب را باز کرد و به میکا کمک کرد تا از ماشین پیاده شود. میکا گفت: 

«نیازی نیست. خودم میتونم روی پاهام بأیستم.» 

«ولی تو حالت خوب نیست...» 

«گفتم من خوبم.» 

سارا و میکا کنار تام ایستادند. چند مأمور آمدند تا آن ها را ببرند. تام هنوز اسلحه میکا پیشش بود. منتظر بود تا مأمور نزدیک تر بشود. همین که میخواست اسلحه را بیرون بکشد، صدای آژیر پلیس به گوش رسید. همه تعجب کردند. چندین ماشین پلیس وارد صحنه شدند و جلوی آن ها توقف کردند. همه از ماشین پیاده شدند و با اسلحه جلوی مأمور ها ایستادند. رئیس پلیس هم آمده بود رو به میکا کرد و گفت: 

«شماها برید. ما کنترل همه چیز رو به دست میگیریم.» 

از پشت سرشان چند ماشین مشکی از راه رسیدند. رئیس پلیس فهمید تو دردسر افتاده گفت: 

« همین الان برید. ما سرشون رو گرم می کنیم.» 

سه نفر به سمت کوچه های کنار خیابان دویدند. چند مأمور پشت سرشان آن ها را دنبال کردند. درگیری شروع شد و از همه طرف گلوله شلیک می شد.

میکا هنوز بدنش درد می کرد ولی با این حال دست سارا را گرفته بود و با آخرین سرعتش می دوید. تام پشت سرشان بود و به مأمور هایی که دنبالشان بودند شلیک می کرد. آن ها سریع تر بودند و داشتند به تام می رسیدند. تام یک لحظه ایستاد. به سمتشان نشانه رفت و شلیک کرد. گلوله به نفر جلویی خورد ولی پشت سرش چند نفر بودند و به تام شلیک کردند. گلوله به پای تام خورد و او را زمین گیر کرد. میکا و سارا که داشتند می دویدند برگشتند و تام را روی زمین دیدند. 

«بابا!» 

سارا برگشت ولی میکا دستش را گرفت و نگذاشت برود. 

«ولم کن. باید کمکش کنیم.» 

«نمی تونیم کمکش کنیم. خودمون هم گیر میفتیم.» 

داشتند دست تام را از پشت می بستند. تام سرش را بالا آورد به میکا نگاه کرد و گفت: 

«برید از اینجا دور شید.» 

نمی توانستند او را رها کنند ولی چاره ای هم نداشتند. با آخرین نگاه با تام خداحافظی کردند و به دویدن ادامه دادند. هنوز یک مأمور دنبال آن ها بود. نفس سارا بریده بود و سرعتش کمتر شده بود. دیگر نتوانست بدود. به میکا گفت: 

«تو برو. من دیگه.... نمیتونم ادامه بدم. نفسم... هوفففف..... بریده.» 

«من هرگز ولت نمیکنم. حتی اگه جون خودمم به خطر بیفته.» 

میکا جلوی سارا ایستاد تا از او محافظت کند. مأمور به آن ها نزدیک تر می شد. اسلحه در دستش بود و به آن ها نشانه رفته بود. میکا دستش را باز کرده بود تا محافظ سارا باشد. ناگهان لگدی به زیر دست مأمور خورد و اسلحه به گوشه ای پرت شد. آرمین بود. تمام مدت آن ها را تعقیب کرده و خودش را به آن ها رسانده بود. با کف دستش به تخت سینه مأمور زد. مأمور چند قدم عقب رفت. آرمین گفت: 

«شماها خوبید؟ چیزیتون نشده؟» 

«نه مشکلی نیست. مرسی که اومدی.» 

«بهت گفتم که منم میتونم یه کاری بکنم. حالا برید. من هواتونو دارم. کسی دیگه دنبالتون نیست.» 

«تو چیکار میکنی؟» 

«من طوریم نمیشه. باید بهم اعتماد کنید. برید اینجا. اینجا جاتون امنه.» 

آرمین کاغذی به آن ها داد که آدرس یک خانه کنار پایین شهر تقریبا دور از دسترس دیگران بود و پشت کاغذ نحوه وارد شدن به آن خانه بود. کاغذ را در جیبش گذاشت و به آرمبن گفت: 

«خودت میدونی جای خونه کجاست؟» 

«آره من کامل بلدم. باید برید مأمورای بیشتری دارن میان. من خودمو بهتون میرسونم.» 

میکا و سارا به سمت خانه راه افتادند و آرمین را تنها گذاشتند. جلوتر که رفتند چند مأمور را جلوتر دیدند که داشتند به سمت آن ها می آمدند. مأموران هنوز آن ها ندیده بودند. میکا سریع داخل یک فروشگاه کوچک محلی شد و پشت قفسه ها نشست و قایم شد. نزدیک خانه پر از مأمور بود. باید صبر می کردند. سارا که نفسش جا آمده بود بغض گلویش را گرفت. 

«حالا باید چیکار کنیم؟ اونا همه جا هستن.» 

بغضش ترکید. دستش را روی صورتش گذاشت. 

«چرا باید این اتفاقات می افتاد؟ ما چه کاری انجام دادیم که باید تاوانشو پس بدیم؟» 

میکا سارا را بغل کرد. خودش هم خسته بود هم عصبانی هم ناراحت. ترکیب احساساتش بهش مجال فکر کردن نمی داد. فقط به یک چیز فک می کرد. انتقام. 

من انتقام همه کسانی را که ما رو به این روز انداختند، خواهم گرفت. تک تکشون رو

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.