ققنوس : قسمت چهارم: انسان درون

نویسنده: emadkimiagari

طبقه سوم شرکت کاملا فرو ریخته بود. تمام شیشه های ساختمان خرد شده بودند. شب بود و داخل ساختمان فقط صدای زوزه باد شنیده می شد. تمام وسایل و دستگاه ها روی زمین ریخته بودند. از میان انبوهی از آهن پاره دستی بیرون آمد. او هنوز زنده بود. دستش را به میز گرفت و بلند شد. سیستم بدنش هنوز کار می کرد ولی وضعیتش وخیم بود. هر لحظه ممکن بود برای همیشه از کار بیفتد. نمیدانست کجاست. اصلا او که بود؟ تمام حافظه اش از دست رفته بود. تمرکز کرد و دنبال راهی برای بیرون آمدن از ساختمان گشت. کورسوی نوری از پنجره به چشمش خورد. همان طور که به سمت نور حرکت می کرد، پایش به یک چراغ قوه خورد. با خودش فکر کرد که بخت با او یار بوده. به محض اینکه چراغ قوه را روشن کرد، جسد جلوی پایش نمایان شد. وحشت کرد و به عقب پرید. جسد زیر انبوهی از آهن پاره تقریبا له شده بود و خون زیادی دور و اطرافش ریخته شده بود. به شدت ترسیده بود. شاید همین بلا سر خودش می آمد. آرام از کنار جسد رد شد. دور اتاق را گشت تا کلید برق اصلی سالن را پیدا کند. کنار در، دسته برق اصلی طبقه را دید. دسته را که پایین کشید، همه جا روشن شد. در جا خشکش زد. چندین کارگر زیر آهن پاره ها افتاده بودند و خون به دیوار سالن ریخته شده بود. فاجعه وحشتناکی بود. نتوانست تحمل کند و به سرعت از اتاق خارج شد. پای راستش از کار افتاده بود و به زحمت می توانست راه برود. بالاخره از پله ها پایین آمد. از در اصلی بیرون رفت و نفس راحتی کشید. در راه بیرون آمدنش چیز هایی دید که غیر قابل باور بود. فاجعه ای باور نکردنی. خیلی ها کشته شده بودند. بغض کرده بود ولی سعی کرد خودش را کنترل کند. از محوطه شرکت بیرون رفت. هوای تازه به صورتش خورد. شب بود ولی شهر کاملا روشن بود. عجیب بود که هیچکس داخل شهر نبود. وضعیت اضطراری در شهر اعلام شده بود. سر هر خیابان پلیس ایستاده بود. زیر نور چراغ دور از پلیس ها ایستاد. دستش را روی صورتش برد ولی دوباره خشکش زد. دستش کامل از فلز پوشیده شده بود. جا خورد. به تک تک اعضای بدنش نگاه کرد. همه فلزی بودند. دیگر تحمل نداشت. همه چیز برایش غیر قابل باور شده بود. دلیل وجود داشنتش برایش سوال شده بود. من چی هستم؟ چرا این شکلیم؟ اصلا من انسان هستم؟ صدای افسر به گوشش رسید. 

«هی تو. همونجا بایست!» 

ترسید. دستپاچه شد. به سمت خیابان سمت راستش دوید. 

«گفتم ایست! وگرنه شلیک میکنم.» 

تا سر حد مرگ ترسیده بود. فقط میخواست از این مهلکه خلاص شود. دیگر انرژی در بدن نداشت. ایستاد و برگشت. افسر اسلحه به دست رو به روی او ایستاد. 

«تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟» 

افسر جلوتر که آمد تازه بدنش را دید.
«خدای من! تو چی هستی؟» 

«خواهش میکنم بذار برم. نمیتونم دیگه تحمل کنم.» 

و کمی عقب رفت. دستانش را جلو برده بود تا افسر را از کارش منصرف کند. 

 «گفتم تکون نخور وگرنه مجبور میشم شلیک کنم.» 

«خواهش میکنم. بذار برم. خواهش میکنم.» 

افسر آماده شلیک شد. او که دید کاری ازش بر نمی آید چشمانش را بست ولی چیزی درونش روشن شد. از توی دستش یک اسلحه کوچک بیرون آمد. افسر که دید او اسلحه دارد ترسید و شلیک کرد. اسلحه روباتی او هم شلیک کرد. تیرش به شکم افسر خورد و تیر الکتریکی افسر به شانه اش خورد. تمام بدنش بی حس شدند. سعی کرد خودش را نگه دارد. افسر را دید که روی زمین افتاده و از جای زخم گلوله خون می آید. مگه اسلحه ها همشون الکتریکی نبودند؟ چرا از بدن افسر خون میاد؟ من کشتمش؟ تمام این سوالات در ذهنش می چرخید. بدنش دیگر تاب نیاورد. روی زمین افتاد. چشمانش تار میدیدند. در لحظه آخر سایه ای را دید. حس کرد کسی او را بلند کرد و بعد دیگر هیچ چیز حس نکرد و چشمانش بسته شدند. 

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.