چرا برام فرق داری؟ : فصل پنجم

نویسنده: atiahmadi669

از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاقم بخیه هام باز شده بود خدارو شکر بادیگاردام ندیدن سریع کیف کمکای اولیمو در اوردم و شروع کردم به بخیه زدن و باند پیچی کردن ...هه از ۱۵ سالگی کارم همینه که یا برا بادیگاردا یا برا خودم بخیه یا بانداژ بزنم البت جاشون نمیمونه
مانداژمو پیچیدم که یکی از بادیگاردام در زدن

بادیگارد: خانوم
من: بله
بادیگارد : خانوم رییس اومده
همون موقع در با شدت زیاد باز شد و پدرم با قیافه خیلی جدی اومد تو
پدرم: چته دوباره؟
ممنون یعنی محبت هااااا
من: هیچی رییس
پدرم: هه بدنشو ..احمق..
اومد نزدیکم و گفت
پدرم: با این بدنی که داری حتی کسایی که برا خوش گذرونی میخوانت دیگه نمیخوانت
بیشعور حالا فهمیدیت چرا ازش متنفرم؟ از ۱۳ سالگی منو میخواست بفرسته هرزه خونه
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم اما دوست داشتم خر خرشو بجوم
پدرم : تصمیمم عوض شد بادیگاردا چمدونتو جمع کردو گذاشتن تو جت شخصی الان حرکت میکنی
من: و..ولی قربان...
پدر: حرف نباشه
و رفت
ایشالله قبرتو با اسید بشورم
بادیگاردا اومدن و منو بردن طرف جت شخصی سوار جت شدم و جت حرکت کرد
خدایا با باند و بخیه که تازه زده بودم تمام بدنم میسوخت
همینطور که رو صندلی نشسته بودم داشتم بیرونو نگاه میکردم... رنگ بیرون مث قلبم سیاه بود
دکمه کنار صندلیمو زدم و یه خدمت کار اومد سمتم ....
خدمتکار: بله خانوم؟
من: شامپاین ندارید؟
خدمتکار : چرا داریم میخوای بیارم براتون؟
من: نیکیو پرسش؟ بیار ببینم
برام بطری شامپاینو اورد گذاشت جلوم و درشو باز کردو شامپاینو ریخت رو لیوان مخصوصش لیوانو برداشتم سر کشیدم اخیششششش ارامش
واقعا فقط با الکل میشه اروم شد
چون بدنم درد میکرد یه زره خوابیدم

تو یه جنگل بودم خودمو نگاه کردم یه لباس سفید تنم بود در به در تو جنگل میگشتم انگار دنبال یه چیزی بودم یهو یه صدای اشنا کنارم شنیدم
صدا: ارنیتا
برگشتم و با صحنه ای که دیدم چشام پر اشک شد جلو لباسمو با دستم گرفتمو کشید بالا و دوییدم و داد زدم
من: مامانننننن
پریدم بغلش با گریه گفتم
من: مامان چرا تنهام گذاشتی ...من بدون تو نمیتونم
مادرم صورتمو یه ذره برد عقبو با دستاش صورتمو قاب کردو گفت
مامان: عزیزم منم دلم نمیخواست برم فکر کردی دوست داشتم با پدرت تنهات بزارم...ولی بازم ببخشید دخترم
و اشک تو چشاش حلقه زد
من سریع انگشتامو کشیدم پایین چشاش تا اشکاشو پاک کنم
من: م..مامان گریه نکن خواهش میکنم تو گریه نکن تهمل گریه های تورو ندارم مامان
مادرم دستامو گرفتو بوسید
مامان: دوست دارم دخترم مراقب خودت باش
و مثل یه قبار محو شد و رفت
من با داد و گریه داد میزم
من: مامااااان... کجا رفتی؟؟؟ مامانننن بهت نیاز دارم ماااماننن خیلی دوست دارم اینجاش دیگه تهمل نکردم و افتادم زمین و گریه کردم



خدمتکار: خانوم پاشید
اروم اروم چشامو باز کردم و به خدمتکار نگا کردم
من: چی شده؟
خدمتکار: رسیدیم عمان
من: مگه چند ساعت خوابیدم؟
خدمتکار بعد خوردن شامپاین خوابتون برد

اروم پاشدم و چمدونمو جمع کردم و از جت پیاده شدم

بزارید استایلمو براتون توضیح بدم یه ژاکت چرم با شلواز زاپ دار پاره پوره با کتونی الستار با لباس سیاه و عینک افتابی خیلی مردمی تا کسی شک نکنه
(مردم به استایلت یعنی نگا میکنن میگن مردمیه نه به جتت...جررررر)
همینطور که رفتم تو سالن فرودگاه چشمم خورد بهش

یعنی خودش بود گوشیمو در اوردم به عکسی که تو گوشیم گرفته بودم نگا کردم
هی هی هیییی نقشه (وی نقشه کشیده)
همینطور داشتم به طرفش میرفتم که....


ادامه دارد**
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.