فصل اول: اخبار

فاسکر ها (Faskrs) : فصل اول: اخبار

نویسنده: M_Sadat

مشروح اخبار: مشاهده صد و چهل و چهارمین شی پرنده ناشناخته در فضا مقامات آمریکا را به جنب و جوش انداخت.


امروز آژانس اطلاعاتی آمریکا در طی گزارشی محرمانه مشاهده ۱۴۴ شی پرنده نا شناخته در فضا را انتشار داد.


این اولین بار است که دولت ایالات متحده علناً تصدیق کرده است که این مشاهدات هوایی عجیب توسط خلبانان نیروی دریایی و دیگر افراد گزارش شده، شایسته قانونی برای بررسی موشکافانه ....
هرچه میگردم، آخرین واریز انتقال شرکت را از میان کاغذ ها و پرونده های دور و برم پیدا نمیکنم، کلافه و خسته چشمم به آخرین پرونده روی تخت می افتاد، دستم را دراز میکنم تا پرونده سه ماه گذشته را بردارم، درست همان لحظه تلفنم به صدا در می آید و کلافه تر از قبل از میان کاغذ هایی که خودم هم در آن ها گم شده ام به دنبال گوشی ام می‌گردم، دست آخر آن را از زیر کاغذها برون می‌کشم: هان؛ چه مرگته جواد؟
با همان لحن شوخ همیشگی‌اش میگوید: علیکه سلام، داش محسن، اگه منظورت این بود که چطورم؟ منم خوبم، خانوم بچه ها هم سلام می‌رسونند...
بی حوصله از ادامهٔ چرت و پرت هایش می‌گویم: زود باش بگو چی کار داری جواد، امروز اعصاب درست و حسابی ندارم هزار تا کار ریخته رو سرم.
 _اولا بچه زدن نداره بعدشم، هیچی بابا زنگ زدم بگم مرادی برنامه ریخته صبح چهارشنبه با خانواده بریم ویلاش تو نمک آبرود اگه پایه ای به خانومتم بگو تا آمارتو بهش بدم.
_حالا کو تا چهارشنبه، نمیدونم بتونم بیام یا نه.
_همچین میگی کو انگار دوماه دیگه قرار بری؛ بابا سه روز دیگه چهارشنبه است، حالا هر وقت به نتیجه رسیدی خودت بهش خبر بده‌‌.
_باشه،جواد ناراحت که نشدی؟
_نه بابا٬ دیگه اخلاق گندت دستم اومده همون موقع که جواب دادی معلوم بود اعصاب نداری،کاری نداری؟
_نه،دستت درد نکنه که خبر دادی، خدافظ.
بیخیال از جست‌وجوی بی‌نتیجه ام از اتاق بیرون میزنم.


همانطور که میخواستم به آشپزخانه بروم و ذهنم درگیر این برگه لعنتی بودم، چشمم به اله افتاد که خیره و مبهوت به تلویزیون چشم دوخته بود، خودم هم نمیدانم چطور در آن وضعیت کرم ریختنم گل کرد و تصمیم گرفتم که اذیتش کنم، رفتم جلوی تلویزیون ایستادم با حرص مرا پس زد تا ادامه اخبار را ببیند، از لجاجتش خنده ام گرفت:« توکه همیشه از اخبار فراری بودی چی شده حالا اینقدر شیفته‌ی اخبار شدی؟!»
همانطور که چشمش به تلویزیون بود گفت :«آدم فضایی های جدید کشف کردن فکرشا بکن تا چند سال دیگه ممکنه بتونیم دوست های فضایی جدید داشته باشیم یا ممکنه حتی از طریق اونا به یه عالمه ناشناخته ی دیگه پی ببریم».
از این خیال پردازی های بچه گانه اش خوشم می‌آید با ته لبخندی روی صورتم میگویم: مرادی برای چهارشنبه توی نمک‌آبرود ویلا گرفته بریم؟
چند لحظه ای فکر اما درست وقتی که دهان باز کرد تا جوابم را بدهد.....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.