Save me/نجاتم بده : 1، 2، 3، 4، 5

نویسنده: s_m

به نام خالق هستی... 

- تو از من بدت میاد؟؟ 
آقا رو باش معلوم نیست تو کدوم هپروت هست 
- مردک من ازت متنفرم! 
- چیکار کردم به جز ریختن کل هستیم زیر پات 
بلند خندیدم! بلند تر و بلند تر! 
چرا یه گوشه وایستاده و زل زده به من؟! انتظار یه واکنش محکم تر رو داشتم 
از اونا که تو این قصه ها بود! از اونا که زل میزنه به طرف و میزنه تو گوشش! 
پس چرا دارم ازش دفاع میکنم؟! شاید چون عاشقشم! شاید چون زندگیم بهش بسته ست! 
- نخواستم هستیت رو!! بره به درک اون هستی که برای تو باشه فقط از زندگیم گمشو بیرون 
- مطمعنی بعد رفتن من جنازه ات از سر گشنگی نیافته گوشه خیابون؟! 
این آدم احمقه؟؟ 
- نگران نباش من برای حذف کردن تو از زندگیم حاضرم گدایی هم بکنم! حالا گمشو بیرون از خونه 
*********************************************************************************
///
نگاهی به ساعت کردم 
وقت رفتن بود 
کیف چرمی ام را برداشتم و از اتاق بیرون زدم
به سمت پارکینگ راه افتادم و سوار ماشین شدم 
خیابان خلوت بود و انگار آدم ها از این باران پناه آورده بودند به خانه هایشان فقط فردی سیاهپوش آرام در حال پیاده روی بود انگار از باران ابایی نداشت 
نگاه گرفتم و به رو به رو زل زدم به لطف راه نزدیک حال به مقصد رسیده بودم 
قصد پارک ماشین در خانه را نداشتم
ماشین را نزدیک درب ورودی پارک کردم و پیاده شدم 
اطلاع از وجود خدماتی در خانه را داشتم پس به جای تصمیم برای استفاده از کلید، دکمه ی آلمینیومی را فشار دادم
صدایی زنانه «بفرمایید» گویان در محوطه پیچید و لحظه ای بعد درب با صدای تیک باز شد
و باز این نگاه مغرور بر من نشست... 
///
صدای داد و فریاد توی این ساختمون به نظر عادی میومد
روزی نبود که از جلوش رد شم و داد و فریاد به گوشم نرسه 
با تصمیم به حذف کردن این مسئلهٔ بی اهمیت از لیست مبحث های ذهنیم وارد خونه شدم
مانلی با دیدن من شروع کرد به غر زدن به ظاهرم 
لباس های مشکیم رو به عزراییل و نمناک بودن سر تا پام رو به موش آب کشیده 
ولی من خیس شدن زیر بارون رو دوست داشتم 
- دختره فکر نکن الان جوابمو نمیدی قراره من نازتو بکشمااا شتر در خواب بیند پنبه دانه 
نیشخند زدم 
- الان این نیشخند یعنی چی مثلا؟؟؟؟ آهاااان حتما با خودت فکر کردی این مانلی ساده که باهام عین کف دسته مطمعناً میاد ناز منو میکشه!!! ولی تو خواب ببینی من.... 
- چرا ناز میکنی؟؟؟ 
صداش دیگه اونقدری نازک شده بود که حس میکردم پرده های گوشم پاره شده 
- کثافت من دارم ناز میکنم؟؟؟ از صبح که رفتی سرکار محل سگم نمیدی 
خندیدم ولی محو و توی دلم 
دستامو بردم هوا و از هم فاصله شون دادم
- بیا الان دارم به تو محل میدم
زیرلب «دیوانه» ای گفت و اومد سمتم و خودشو جا داد توی بقلم 
- لوس کی بودی تو؟؟؟ 
- لوس آنوشا بودم 
- داری اشتب میزنی داچ شوما لوس امیررضا خانی حالا هم ول کن منه موش آب کشیده رو به قول خودت
خندید و از بقلم اومد بیرون 
- اگه به امیررضا بگم اغفالم کردن اونم با یه بقل کردن به نظرت چیکار میکنه؟ 
خندیدم! این بشر دیوانه بازی های عجیبی داشت
- امتحانش کن ببین چیکار میکنه 
- جدی؟؟؟ خب چه جوری شروع کنم بگم؟؟؟ 
- بزار برم یه دوش بگیرم میام توضیح میدم تو هم نکته بگیر از حرفام
///
این آدم ها قصد نگه داشتن ذره ای آرامش در این خونه رو نداشتن 
با اوج خستگی از خونه زدم بیرون و باز راه پیش گرفتم به سمت خونه خودم 
بار ها و بار ها بار ها..... 
چرا برام درس عبرت نمیشد؟! 
با فشار دادن دکمه ای که روش حرف A حک شده بود چراغ زرد رنگ شروع کرد به خاموش و روشن شدن و درب پارکینگ فرمانبردار شد و آرام شروع به باز شدن کرد 
سلنا همیشه به سختی اینجا پارک میکرد 
ماشین رو پارک کردن و پیاده شدم
وارد آسانسور شدم و یادم افتاد آیناز همیشه آژیر آسانسور رو به صدا در می آورد و به این حرکت مسخرش میخندید 
به نظر میاد این خونه هم باید عوض بشه....... 

/// 

- اگه گفتی نکته اول چیه؟؟؟ 
- چه میدونم توضیح بده دیگه
نیشم باز شد... اگه بدونه سرکارش گذاشتم چی کار میکنه؟؟؟ 
- نکته اول اینه «آنوشا تو رو اغفال نکرده»
- خب... 
این بشر چرا اینقدر ساده ست 
- نکته دوم «آنوشا تو رو سرکار گذاشتههه»
به شدت سعی میکردم نخندم
- خب... بعدی چی؟؟؟ 
یهو سرش بالا اومد و جیغ کشید
- آشغال من و سر کار میزاری؟؟؟ 
و همین شد شروع خنده های من و استارت اون برای کشیدن موهای خیس من 
- آااای اوزگل نکن همه جا رو خیس کردی
موهامو ول کرد 
- به من چه!! 
چپی نگاش کردم 
/// 

وارد اتاق شدم و نگاهی به صندلی چرمی کردم 
کت ام رو درآوردم و آویزون کردم 
روی صندلی نشستم 
و با تق پر سر و صدایی که به در خورد سرم رو بالا گرفتم
صدای مضطرب منشی توی محوطه اتاق پیچید
- آقای بزرگ نیا... یه خانمی آمدن خیلی سر و صدا میکنن 
- یعنی چی؟؟ 
- مثل اینکه قبلا یکی از حسابدار های خبره شرکت بودند 
منشی جدید هم دردسری بود برای خودش 
- برو ببین چیکار داره منم الان میام
«چشمی» گفت و از اتاق بیرون رفت 
میدونستم برای کارهای ضروری فقط به من خبر میدادن و این قضیه به شدت کلافه ام کرده بود 
پا شدم و از اتاق بیرون رفتم 
صدای داد و بیداد یک خانم کل شرکت رو درگیر کرده بود و همه ی کارکنان از اتاق هاشون بیرون اومده بودند 
منشی سعی داشت اون خانم رو آروم کنه 
ولی استایل سیاه این خانم بیشتر از هر چیزی منو یاد اون آدم سیاه پوش توی پیاده رو انداخت!! 
سعی کردم شوکم رو کنار بزنم و محکم تر از همیشه حرف بزنم 
- مشکلی پیش اومده؟؟؟ 
خانم سیاهپوش که پشتش به من بود برگشت و با تمسخری آمیخته به نیشخند گفت:
- چه عجب آقای مدیر تو آسمونا دنبالتون بودیم رو زمین پیداتون کردیم 
از لحنش خوشم نیومد و باعث شد اخمام تو هم بشه 
- خانم طرز صحبت تون رو درست کنید اینجا چاله میدون نیست 
دوباره نیشخندی زد 
- الان شما طلبکاری؟! 
- نه خانم من تا وقتی که نفهمم علت اینکه صداتون رو انداختید تو سرتون چیه نه طلبکارم نه بدهکار!! 
- پس من بهتون میگم شما الان بدهکاری... به صورت دقیق 18 میلیون و 743 هزار تومان بدهکاری!! 
منشی گفته بود حسابدار خبره ای بوده؟! فکر کنم بعلاوه خبره، دقیق هم بوده 
- و این بدهکاری از کجا نشأت میگیره؟؟؟ 
- اونو دیگه خودتون باید بدونید من وقت این توضیح دادنا رو ندارم 
به نظر میومد بحث طولانی خواهیم داشت
- من اطلاعی راجب این بدهی ندارم پس فعلا در دفتر من تشریف داشته باشید تا من خودم از این بدهکاری سر در بیارم
نگاهی به من انداخت و سرش رو به نشانه تایید بالا و پایین کرد 
با دست اتاقم رو نشونش دادم و حرکت کرد به سمت اتاق 
با صدای تقی که نشانه بسته شدن در بود به منشی اشاره کردم تا همه رو بفرسته توی اتاق هاشون 
کم کم همه متفرق شدن و اولین سوال من از منشی این بود: 
- قضیه ی این بدهکاری چیه؟؟ 
- حقیقتا وقتی اومدن و داد و بیداد رو شروع کردن سریع یکی از خانوم های بایگانی رو فرستادم پیش شون تا اگه یک ذره هم که شده آروم بشن تو اون مدت هم دنبال پرونده شون بودم... 
کلافه سری تکون دادم
- خب؟!
- مثل اینکه این خانم، آنوشا فرد هستن و یک ماه پیش از حسابداری استفاء دادن ولی وقتی قصد داشتن تسویه کنند حساب شون رو یکی از آقایون باهاشون لج کرده و پولشون رو نداده.... 
- دیگه چی؟؟ 
- فقط همینا توی پرونده شون نوشته شده بود... 
/// 

به در و دیوار نگاه میکردم و مدیر شرکت وارد شد 
احساس کردم انتظار داره پاشم واسش ولی خب آنوشا فرد برای بدهکارش از جا بلند نمیشه! 
- دیدم دارید به دیزاین اتاق نگاه می کنید، نظرتون راجبش چیه؟؟ 
- در واقع داشتم به این فکر میکردم که صاحب این همه جلال و جبروت چرا 18 میلیون و 743 تومان من رو نمیده! 
- خب من این مسئله رو متوجه شدم که شما یک ماه پیش از اینجا استفاء دادین ولی باهاتون تسویه نشده... درسته؟ 
نیشخندی زدم
- این همه خلاصه واسه تون تعریف کردن ولی این همه وقت من هدر رفت؟! این شرکت همیشه همینقدر کند بود....
مدیر شرکت به این بزرگی داشت حرص میخورد؟! خندم گرفته بود... 
- خیر خانم شرکت ما کند نیست، در واقع.... 
پریدم وسط حرفش و با تمسخر گفتم:
- بله بله متوجهم!! کند بودن شرکت شما فقط نظر شخصی من هست و این دلیل بر کند بودن حتمی شرکت شما نیست 
دیگه فکر کنم داره به قیمت دیه ی خرد کردن دندونام فکر میکنه
چیزی نگفت و بهم زل زد
ادامه دادم:
- همونطور که گفتم به نظر میاد بهتون به صورت کاملا خلاصه توضیح دادن پس خودم بهتون میگم... 
به همراه تکیه دادن به صندلی دست به سینه زد
- در واقع یکی از آقایون بخش حسابداری بعد از استخدام شون شروع کردن به ایجاد مزاحمت برای من و منم کم نزاشتم و ازشون شکایت کردم ولی با سند آزاد شدن و کلانتری فقط به تعهد گرفتن قناعت کرد منم براساس اون تعهدنامه بیخیال شدم که دیدم انگار گوش این آقا بدهکار نیست و همچنان داره مزاحمت هاش رو ادامه میده پس استفاء نامه ام رو نوشتم... استفاء نامه ام قبول شد و من رفتم دنبال کار های تسویه حساب و از شانسم کار های تسویه حساب من افتاده بود به همین آقای مزاحم و با من لج کرد و به هیچ عنوان حساب من رو با شرکت تسویه نکرد 
«عجب» کشیده ای گفت
و من لحظه ای دلم خواست در جواب بگم «مش رجب» اما جلوی خودم رو گرفتم
- میتونید به من بگید این آقا کی بوده؟؟؟ 
- آقای مرادی
ابروهای بالا پریده اش به معنای تعجب کردن بود؟! 
خب من هم اگه بودم تعجب میکردم 
مرادی در ظاهر به شدت محترم و موقر بود ولی در باطن آدم کثیفی بود که دومی نداشت 
- آقای مرادی زن و بچه دارند شما ممکنه اشتباه کنید
- آقای بزرگ نیا من اشتباه نمیکنم؛ آقای محمد مرادی هر روز در ساعات کاری برای من مزاحمت ایجاد میکردند و واسم عجیبه که چرا فکر میکنید یک مرد اگر زن و بچه داشته باشه دیگه توانایی ایجاد آزار و اذیت برای دیگران رو نداره
- بله بله درست میگید من رسیدگی میکنم و سریعاً بهتون بابت تسویه خبر میدم 
سری تکون دادن و با گفتن «ممنون» از اتاق خارج شدم
///
ایجاد مزاحمت توی شرکت من؟؟؟ 
اصلا چرا بعد اینکه مرادی تعهد نامه رو زیر پا گذاشت دوباره شکایت نکرد؟؟؟ 
تکون دادن سرم میتونست کمکی کنه برای خارج شدن سوالام؟؟ 
چرا فرهنگ خداحافظی کردن نداشت؟؟؟ 
فردا دوباره میومد؟؟؟ دوباره داد و بیداد می کرد؟؟؟ 
مرادی به نظر این کاره نمیومد!! 
فقط سر تکون دادم تا حداقل سرم از دست این سوالات خلاص شه... 
تلفن روی میز رو برداشتم و به منشی گفتم پرونده کامل این خانم رو برام بیاره 
با تحویل گرفتن پرونده نگاهی به قطور بودنش انداختم 
مثل اینکه تا مدت ها وقتم گرفته شده بود.... 
///
نگاهی به انواع رنگ ها نگاه کردم
از قرمز جیغ و سبز فسفری بود تا زرشکی و سبز لجنی 
ولی ماشین رنگی نمیخواستم
- ماشین های مشکی تون رو می تونم ببینم؟؟؟ ماشین رنگی مد نظر من نیست! 
- بله حتما 
پشت سرش حرکت کردم 
صدای کفش پاشنه بلندم به شدت رو مخم راه میرفت و از زمین سرامیکی گلایه کردم 
- ماشین های مشکی مون تنوع بیشتری دارند نسبت به ماشین های رنگی 
-بله متوجه شدم 
نگاهی به ماشین ها انداختم و یکی از اون ها به شدن من رو به خودش جذب کرد
تک خنده ای کرد 
- به نظر میاد هیوندای توسان رو پسندیدید 
مبهم بهش نگاه کردم 
- ماشینی که بهش زل زدید اسمش هیوندای توسانه... هیوندای توسان کیفیت ساخت و امنیت بالایی داره، اما قدرت موتور و شتاب توسان در مقایسه با رقباش خیلی پایین‌تر هستش... اگه برای رانندگی هایی با سرعت بالا می خواید می تونم بهتون پیشنهاد های بهتری هم بدم 
ولی این ماشین چشمم رو گرفته بود... اسمش چی بود؟؟ توسان؟؟
دوباره به ماشین نگاهی انداختم 
- قراردادش رو ببندید لطفا 
قرداد امضا شده بین انگشتای دست راستم بود و انگشتای دست چپم دور فرمون پیچیده شده بود 
بوی چرم لبخندی به لبم آورد و خودم رو از باد خنک محروم کردم تا مبادا بوی چرم از من و حس بویاییم دور بشه 
قرارداد رو انداختم روی صندلی کناریم....  

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.