Save me/نجاتم بده : 6، 7، 8، 9، 10

نویسنده: s_m

منتظر به درب خونه نگاه کردم و دیگه داشتم به این فکر میکردم بزارم و برم 
مانلی تیپ زده اومد و چند بار این طرف و اون طرفش رو نگاه کرد 
نیومد سمتم و دستش درون کیفش رفت 
گوشی که از کیفش در آورد رو بعد لحظه ای روی گوشش گذاشت و از این طرف گوشی من زنگ خورد 
«هوفی» کشیدم و جواب دادم 
بدون اینکه بزارم جواب بده گفتم:
- چرا نمیای من دم درم 
- اوزگل تو دم دری؟؟؟ پس چرا نمی بینمت؟؟؟ 
چراغ زدم سمتش 
- اینی که چراغ زد منم بیا طرفم
- این که یه هیونداست 
- هیوندای خالی نیست... توسانه! بیا دیگه چهار ساعت علاف کردی ما رو 
ابروهاش بالا پرید و بی حرف به سمتم حرکت کرد 
تماس رو قطع کردم 
درب ماشین رو باز کرد و خودش رو انداخت روی صندلی ماشین 
- تنهایی میری ماشین میگیری؟! خبرم نمیدی؟! ماشالا به رفیق من!! 
- گیر نده مانلی 
دکمه استارت رو فشار دادم و به راه افتادم 
- قبلیه اسمش چی بود؟! یا اون قبل ترش؟؟ یا اون قبل قبل ترش؟؟ یه سوال آنوشا تو اعتیاد به ماشین داری؟؟ 
کلافه نگاهی بهش انداختم
- من فقط ماشینا رو دوست دارم! همین... 
- آهان!!! چه جالب!!! پس انگار کسایی که ماشین دوست دارن هر ماه ماشین عوض میکنن!!! ممنون که به اطلاعات عمومیم اضافه کردی بانو 
زیرلب «خواهش میکنمی» گفتم که ختم شد به ضربه ای محکم از طرف مانلی به بازوم
- مانلی اینارو ولش کن... لباسایی که گفتم رو برام آوردی؟!
- نه! به من چه؟! نوکر بابات سیاه بود ولی من پوستم سفیده سفیده!! برق میزنه!! 
حواسم به آزاد راهی که واردش میشدیم بود و از اون طرف با چشم های وق زده نگاهش کردم!! 
- داری شوخی میکنی دیگه؟؟؟
- من آدم شوخی نیستم... خودت میدونی اگه نخوام کاری رو انجام بدم پس انجام نمیدم 
- لعنتی مگه دست توئه؟! 
یهو سرش رفت عقب و وقتی سرش رو آورد جلو با صورت قرمز شده اش از خنده مواجه شدم 
- هر هر هر سر کار گذاشتمت!
کلافه نگاش کردم
- آخرش من خودمو از دست تو میکشم
باز هر هر بهم خندید
- باز بخندی میندازمت بیرون از ماشینااااا
و باز فقط صدای خنده اش نصیب من شد 
جلوی درب پارک کردم و بی توجه به مانلی درب پشتی رو باز کردم و کیسه پارچه‌ای رو برداشتم  درب رو بستم 
دکمه آیفون رو فشار دادم 
مانلی کنارم وایستاد 
- الان مثلا قهری؟؟؟ 
کلافه تر از هر وقتی نگاهش کردم
- نه 
- اوکی! 
درب باز شد رفتیم داخل...
///
تکیه به دیوار زده بودم و دست به جیب به کارگر ها نگاه میکردم که وسایل خونه رو تا طبقه 8ام میاوردن 
آخرای کار بود ولی همه به نفس نفس افتاده بودن 
بی توجه بهشون رفتم تا قهوه ای درست کنم 
دستگاه قهوه ساز رو قبل کارگر ها با خودم آورده بودم 
دونه های درشت قهوه رو آسیاب کردم و بعد باز کردن درش بوی تند قهوه به حس بویاییم نزدیک شد 
مقداری که قهوه لازم داشتم رو داخل قهوه ساز ریختم 
منتظر موندم برای آماده شدن یه لاته خوب 
/// 

- به به خانمااا
اومد سمت مانلی و بقلش کرد احتمالا زیرلب چیزی زیر گوشش گفت که من نشنیدم
لبخندی به عشقشون زدم... این عشق ظاهری که نبود؟؟؟بود؟؟؟ 
- سلام رفییییق!
لبخندی به رفیق کش دارش زدم ولی چیزی که بیشتر توجه ام رو جلب کرد گونه های سرخ شده مانلی بود
- چی زیر گوشش گفتی که اینقدر سرخ شد؟؟؟ 
امیررضا ریز خندید 
- شخصی بود 
نگاهی به مانلی انداختم که شونه بالا انداخت 
لب هام دیگه بیشتر این صاف نمی شد 
زیر لب «به درکی» گفتم و به سمت طبقه بالا حرکت کردم درب اتاق مهمان رو باز کردم و داخل شدم
میدونستم اون دو تا با هم کلی کار و رفع دلتنگی دارن پس درب رو قفل نکردم
سرهمی مشکی که از مانلی خواسته بودم واسه این دورهمی به اتوشویی بده رو به آرومی از کیسه درآوردم 
تایی که خورده بود رو باز کردم و جلوی آینه وایستادم تا قبل پوشیدن نگاهی به بی عیب و بی نقص بودنش بندازم 
لباسی که از ایتالیا سفارش داده بود و سادگیش تو تن مدل من رو به وجد آورده بود 
لباسی که کاملا به ذائقه من بود و پارچهٔ حریر مشکی که دور دست هام به صورت آزاد به عنوان آستین بود همیشه وادارم میکرد تا دستام رو برای تکون دادنش به حرکت دربیارم 
لباسم رو عوض کردم و امیدوار بودم تا کارشون تموم شده باشه که یه وقت یه عنوان مزاحم سر نرسم 
سعی کردم با کفش پاشنه بلند روی پله صداهایی ایجاد کنن تا بغهمن و سریع کارو تموم کنن
با قدم آخر سرم رو بالا گرفتم تا مطمئن بشم کاری نمیکنن
لعنتی!!!! 
سریع پشتم رو کردم بهشون
- لعنتیا چهارصد تا مانور دادم تا کارتونو تموم کنین!!! رفع دلتنگی هم تا یه حد!!! 
- ببخشید آنوشا 
صدای معترض امیررضا بلند شد:
- چی چی رو ببخشید؟!!! عشقمه یه روز ندیدمش دلتنگش شدم! ببخشید نداره که!! 
دوباره برگشتم سمت شون
- لعنتی یه روز هم دلتنگی داره؟؟؟ 
- تو عاشق نیستی بفهمی و اگرنه دلتنگی داره خوبشم داره!! 
///
دوباره وارد این خونه کذایی شدم 
به چی این قدر مغرور بود؟؟ 
- سلام مامان
سر پایین انداخت
- سلام مادر 
نگاهی به پیرمرد روی ویلچر کردم
- سلام 
سری بالا و پایین کرد
کم میشد ازش اگه جوابم رو میداد؟؟ 
مامان همچنان با سری پایین حرف میزد
- بشین مادر واست چایی بیارم 
و بعد چند روز آقا افتخار دادند برای شنیدن صداشون 
- بشین خانم! نیازی نیست چایی بیاری! یه سری ها لیاقت اش رو ندارند 
- احتمالا منظورتون از یه سری ها بچهٔ بی دین و ایمان تونه؟؟؟ 
نگاهی بهم انداخت و جوابی نداد 
- تا هفته بعد چند روزی میرم خارج از کشور... سفر کاری! میخواستم بهتون خبر بدم و برم... 
- بعد سفر کاریت دیگه برنگرد تو این خونه...!! روا نیست کسی که کار و بار حرام ازش میباره پا بذاره تو خونه من! 
که اینطور... پدرم داشت از خونه بیرونم میکرد؟؟؟ 
- باشه 
نگاه نگران مامان بالا اومد و روی من نشست 
لبخندی تلخ به سمتش زدم 
امیدوارم این اطمینان رو بهش داده باشم که این منع رفت و آمد به معنای از هم گسسته شدن خانواده مون نیست 
/// 

همه اومده بودن و این همه شامل یه سری از دوست های امیررضا و مانلی و چند نفری هم از دوست های مشترک من و مانلی بود 
زیاد نبودیم... حدود 15 نفر
همه روی مبل L شکل و اسپورت نشسته بودیم و منتظر استارت فوتبال بودیم
رقابت بایرن مونیخ و منچسترسیتی چیزی بود که همه به خاطرش جمع شیم و سرش شرط بندی کنیم 
صدای یکی از دوست های امیررضا بلند شد
- بیاین قبل استارت بازی بگیم که سر چی شرط بندی کنیم! 
یکی دیگه سریع گفت:
- یه شام توی رستوران لاکچری 
و درجا همه به این لوس بازی خندیدند و مخالفت کردن
منم پیشنهادی دادم
- نظرتون بابت 100 دلار چیه؟؟؟ 
جفت جفت ابروها بالا پرید و نیشخندی به این بهت شون زدم
ادامه دادم:
- همه گروهی که میخوان روی بردش شرط ببندند رو میگن و هر گروهی که باخت باید 100 دلار با اعضاش جمع کنه و بین گروه برنده پخش کنه 
پیشنهاد خوبی بود از نظر خودم! نه لوس بازی داشت نه خیلی پر هزینه در میومد 
هر چند که هیچ کس اینجا مشکل مالی نداشت 
کم کم «قبوله» های بچه ها بلند شد و هر کس گروهی که روش شرط بست رو روی یک کاغذ نوشت تا بعداً جا نزنن 
5 نفر روی بایرن مونیخ و 8 نفر هم روی منچسترسیتی شرط بستن و حالا نوبت من بود که روی کاغذ گروهم رو بنویسم 
خودکار رو توی دستم پیچوندم و تمام اطلاعاتی که از قبل داشتم و یک سری اخبار رو هم مرور کردم 
در آخر بایرن مونیخ رو نوشتم 
بازی استارتش زده شد و در دقایق اول به طور باور نکردنی منچسترسیتی گل زد 
همهٔ اون 5 نفر ناامید شدن و دپرس به صفحه 100 اینچی تلویزیون نگاه میکردن 
8 نفر از بچه ها هم با نیشی باز به پولی که قرار بود کاسب بشن فکر میکردن 
اواخر نیمه دوم بود که بایرن مونیخ امتیاز گرفت و با گلش به بازی جون دوباره داد 
بازی به همین روال ادامه داشت که بازی به وقت اضافه کشید 
صدای زنگ گوشیم که خاموش توی دستم بود نگاهم رو به خودش کشید 
شماره ناشناس؟؟؟ 
رفتم طبقه بالا تا بدون مزاحمت برای هیجان بچه‌ها به گوشی جواب بدم 
دکمه سبز رنگ رو کشیدم و «بله ای» گفتم 
- خانم فرد؟؟؟ 
- بفرمایید خودم هستم 
- مدیریت شرکتی هستم که بدهکار شرکت تون هست 
بزرگ نیا؟؟ 
- آقای بزرگ نیا؟ 
- بله خودم هستم... میخواستم اگه وقت دارید بیاید شرکت تا صحبت کنیم
- ممنون میشم اگه بگید راجب چه چیزی
با صدای جیغ و داد بچه ها کمی دور تر شدم 
- به نظر میاد توی جمعی هستید... پس من وقت تون رو نمیگیرم... اگه اومدنتون زودتر از چیزی هست که فکر میکنید نیازی به هماهنگی نیست ولی اگه میخواید دیرتر بیاید خواهشا با منشی هماهنگ بکنید 
- حتما! من مشکلی ندارم... خدانگهدار
با «خداحافظی» قطع کرد
رفتم طبقه پایین 
بچه ها آماده چی شده بودن برن 
صدای متعجبم نگاه ها رو به سمتم کشید
- چیشد؟؟؟ کجا دارین میرین؟؟؟ 
مانلی واسم توضیح داد
- بایرن مونیخ گل زد اینام میگن میخوان برن 
- آهاااان!! اوکی!! من که میدونستم بایرن مونیخ میبره! انتظاری به جز این نمیرفت!! 
صدای امیررضا معترضانه بلند شد 
- خو خیکی به منم یه چیزی میگفتی که مجبور نباشم به تو 500 تومن تقدیم کنم!!!!! 
به من گفت خیکی؟؟؟! من که کمرم مورچه بود!!! 
- هووووووی!! خیکی خودتی و هفت جد و آبادت!!! تو خودت اونقدری عقل نداری که وقتی جی افت (دوست دخترت) میاد رو بایرن مونیخ شرط میبنده تو هم باید رو بایرن مونیخ شرط ببندی!!! وقتی جنبه شرط بستن نداری پس گه میخوری میای میگی «موافقم بیاین یه دورهمی راه بندازیم واسه شرط بندی رو فوتبال» 
- خیله خب.... سلیطه نشو واسه من!!! 
نگاهی به مانلی انداختم و براش چیز خاک برسی رو لب زدم 
نگاهش گشاد شد و سریع رفت جلوی امیررضا وایستاد 
ابروی من و امیررضا هم زمان بلند شد اما به دو دلیل متفاوت 
بچه ها برای آروم کردن جو با شوخی و خنده صلوات فرستادن و باعث شدن حداقل امیررضا از اون جو در بیاد ولی من چی؟؟
خیکی؟؟؟ سلیطه؟؟؟ 
روی مبل نشسته ام و نگاهی به صفحه تلویزیون انداختم فوتبال تموم شده بود و آگهی بازرگانی درحال پخش بود 
اون هم به من میگفت خیکی!!! سلیطه هم من بودم... به گفته ی اون البته! 
امیررضا و مانلی اومدن روی مبل روبه روی من نشستن 
امیررضا اشاره ای به من کرد
- آنوشا میدونی الان با دوست دخترت چیکار دارم؟! 
ابروم بالا افتاد و لبخندی گوشه لبم رو بالا کشید 
داشت از لقبی که اوایل رابطه شون برای نشون دادن مخالفتم برای مانلی استفاده میکردم یه سوال میپرسید؟؟؟ 
- آره میدونم 
و حالا نوبت ابروهای اون بود... 
- میدونی؟! 
- آره... 
صفحه گوشیم رو روشن کردم و داخل اپلیکیشن برنامه ریزیم رفتم 
تاریخ امروز رو سمت امیررضا گرفتم طوری که مانلی نبینه 
یهو امیررضا شروع کرد دست زدن و با اشاره زدن به من رو به مانلی گفت
- یه رفیق خیلی خفن داری که حواسش به همه چی هست 
- اگه بخوایم درست تر بگیم من همه حواسم پی مانلیه 
مانلی با تعجب به ما نگاه میکرد 
- میشه به منم بگید امروز چه روزیه؟؟؟ 
امیررضا شیطون ابرویی بالا انداخت و گفت 
- اونم دیگه خودت باید بفهمی
- چه طوری اون وقت؟؟؟ 
یهو به خودم اومدم!! 
پس بچه ها کجان؟؟؟ 
سوالم ناخوداگاه تکرار شد 
- پس بچه ها کجان؟؟؟
امیررضا و مانلی با تعجب به من نگاه میکردند 
مانلی گفت
- یعنی رفتنشون رو نفهمیدی؟؟؟ 
سرم به چپ و راست هدایت شد 
که امیررضا با صدایی لرزون از خنده گفت
- این گیج رو ولش کن... برو توی اتاق من تا بفهمی امروز چه روزیه 
بعد با لحن شیطونی اضافه کرد
- همون قسمت از اتاق که خیلی دوستش داری رو بگرد
مانلی با قهقهه رفت طبقه بالا و من و امیررضا تنها بودیم 
درک نمی کردنم چرا لحن امیررضا شیطونی رو با خودش داشت 
- از دست من که دلخور نیستی؟؟ 
- نه 
سری تکون داد و زیرلب «خوبه ای» گفت 
ولی من قصد تموم کردن این بحث رو نداشتم
- من از دستت دلخور نیستم ولی این عصبانیت های یهویی نگرانم میکنه 
گنگ نگاهم کرد
- ممکنه این عصبانیت ها گاهی بین رابطه تون بیاد؟؟؟ 
انگار تازه متوجه شد که دستپاچه دستاش رو تکون داد و حرف زد 
- نه...! نه...! معلومه که نه...! 
- تو زندگی من رو کامل میدونی امیررضا... هم تو میدونی هم مانلی! گاهی درس گرفتن از گذشته دیگران خیلی هم بد نیست
- آنوشا من میفهمم چی میگی ولی من مانلی رو دوست دارم پس مسلمه که هیچ وقت قصد اذیتش رو ندارم 
زیرلب«امیدوارم»ای گفتم و همراه با اون سر تکون دادم 
صدای جیغ مانلی که بلند شد وحشت زده به بالای پله ها نگاه کردم
امیررضا بلند شد تا بره بالا 
در حالی که خود مانلی از روی نرده های پله خودشو سر داد پایین 
ناگهان مانلی کج شد و ایندفعه جیغی که از سر وحشت بود به گوشم رسید 
و حال مانلی بین دست های امیررضا در حالی که توی خودش جمع شده بود، جزو صحنه هایی بود که درحال دیدنش بودم 
صدای «هوف» کشیده ی امیررضا بلند شد 
- لعنتی میدونم هیجان زده میشه ولی خواهشا خودتو به کشتن نده!!
خندیدم 
- احساس میکنم کارتون میخواد به جاهای باریک بکشه... میرم بالا کارامو میکنم تا برمیگردم خاک بر سری انجام ندین 
انگشت اشاره ام رو بردم بالا و با تاکید ادامه دادم
- هیچ کار خاک بر سری!!! 
///
کتم رو از آویزی که دور تر از میز کارم بود برداشتم 
کلافه از این همه انتظار درب اتاق رو باز کردم 
بالا آورد سرم همزمان شد یا اومدن پر عجله یک نفر 
منشی کلافه نگاهی به فرد کرد و با اون نگاه اعتراض کنان صحبت کرد
- خانم فرد چرا اینقدر دیر؟! 
قد راست کرد و صداش بدون نشون دادن به هم ریختگی تنفسش به گوش رسید 
- نیم ساعت تو آسانسور گیر کرده بودم
نیم ساعت؟!!!! 
چرا اینقدر به هم ریخته و شلخته بود؟؟ 
///دوساعت قبل 
با خداحافظی بلندی از خونه بیرون زدم 
در ماشین رو باز کردم و با گذاشتن پام توی ماشین بقیه بدنم رو هم داخل کشیدم 
انگشتم رو روی دکمه استارت فشار دادم 
حرکت کردم به سمت شرکت 
من بیکار بودم و چی بهتر از گرفتن پولم 
در بریدگی که راه رو به سمت شرکت می کشوند پیچیدم 
گوشیم رو از توی کیفم برداشتم نگاهی به رو به رو کردم و بعد از مطمعن شدن از وجود نداشتن خطری، سرم به سمت گوشی پایین اومد با بازکردن قفل گوشی لحظه ای به خیابون نگاه کردم تا حواسم جمع باشه 
بلوتوث گوشی رو روشن کردم و همراه با اون، انگشتم به سمت صفحه لمسی ماشین رفت و بلوتوث اون رو هم روشن کردم به صفحه گوشی نگاه کردم و با دیدن اسم بلوتوث ماشین فوری روش رو لمس کردم و به همراه اون نیم نگاهی به رو به رو انداختم بالاخره با دیدن پلی لیست هایی که توی گوشیم داشتم، روی مانیتور ماشین نفس آسوده ای کشیدم و گوشی رو خاموش کردم 
پلی لیستی که همیشه داخل ماشین استفاده میکردم رو انتخاب کردم 
شیشه ای که داده بودم پایین رو کشیدم بالا 
یکی از آهنگای بیس دار رو انتخاب کردم 
از اون جایی که آهنگ بی صدا حال نمیداد، وولوم رو گذاشتم روی عدد 65 
مسافت طولانی رو طی کردم و بالاخره جلوی ساختمون تجاری پارک کردم 
وارد ساختمون که شدم با صدای مردی به عقب برگشتم
- خانم ساعت کاری داره تموم میشه...! 
- من وقت گرفتم 
سری تکون داد و وارد آسانسور شدم 
براساس تابلو راهنما ساختمون، دکمه طبقه 8 رو از بین 12 طبقه فشار دادم 
صفحه نمایشگر طبقه 5 رو نشون میداد که یهو آسانسور تکون شدیدی خورد و روی زمین افتادم 
دستی به استخون لگنم کشیدم... به شدت درد میکرد!! 
سعی کردم پاشم که آسانسور دوباره با تکون شدیدی من رو به زمین انداخت 
چرا احساس میکردم کابین آسانسور کوچکتر و کوچکتر میشد؟! 
واااااای!!!!! خدای من چرا یادم رفته بود!!!!! 
کلاستروفوبیای لعنتی!!!! 
تمام تنم عرق کرده بود و میلرزیدم!! 
دست ها و پاهام یخ کرده بود و تمام دنیا دور سرم میچرخید!! 
داشتم خفه میشدم!! 
شال نخی رو از دور گردنم کشیدم پایین تا شاید کمی اکسیژن از گلوم رد شه و به ریه هام برسه 
سعی کردم پاشم ولی امان از سرگیجه ای که نصیبم شده بود!! 
چشمام سیاه سیاه شد... 
(((دانای کل)))
جهان سیاه شده در مقابل چشمان دخترک شباهت زیادی به گذشتهٔ او داشت 
گذشته ای متشابه به حس بد لغزیدن دانه های عرق روی تن دخترک... 
گذشته ای مانند لرزی که به تن دخترک افتاده بود و سرمای کف آسانسور که به آن دامن میزد.... 
نوک انگشتان منجمد شدهٔ دخترک نیز شباهت زیادی به گذشتهٔ او داشت... 
خفگی که حتی باز کردن شال مشکی رنگ از دور گردنش هم کمکی به برطرف شدنش نکرده بود... 
و حال این نوری بود که از لای در های چفت شدهٔ آسانسور روی چشمان دخترک افتاده بود
این نور در این وضعیت... آیا توان روشن کردن گذشتهٔ تاریک او را دارد؟! 
*******************
///
مایعی روی صورتم پرتاب و لیز خورد و من با حس قلقلک روی پوست صورتم، پلک باز کردم 
نگاهم تار بود و لحظه ای بعد صورت خانم شریفیان واضح شد 
با دستی که ازش قطرات آب می چکید بالای سرم بود... دستش رو عقب برد و روی کاسهٔ آلمینیومی توی دستش که تا نیمه آب داشت، نگه داشت... 
نگرانی آشکاری توی صورتش موج میزد و علتش برام مهم نبود... 
احتمالا باز گند زده بودم البته من نه... سیستم مغزم دوباره فضای بسته دید و خوف کرد و نتیجه اش هم یک غش کردنه ساده بود ولی همین غش کردن های ساده عادت داشت اطرافیانم رو از نگرانی لب گور ببره و برگردونه هرچند که من بهش عادت کرده بودم... 
زل زدنم به صورت خانم شریفیان غیر عادی شد و دست خانم شریفیان برای نشون دادن عدد پنج و تکون خوردن به حدی که مچ اش بهش اجازه میده بالا اومد تا من رو به خودم بیاره و این راه کارساز بود 
و تنها حرفی که از گلوم بیرون اومد به خانم شریفیان فهموند که من حالا حواسم جمع بود... حداقل به حد کافی... 
- چقدر بیهوش بودم؟
گرفتگی صدام فقط خانم شریفیان رو متعجب کرد... من بهش عادت کرده بودم 
نگاهی به ساعت مچی که حالا صفحه اش روی رگ های دستش قرار داشت انداخت... 
- فکر کنم نیم ساعتی بود... 
خواستم بلند بشم که دستش روی قفسه‌ی سینم نشست 
- خانم فرد به خدا من دلم هزار راه رفت که چرا این شکلی شدین، تو رو خدا بشینین من این آب قند رو بهتون بدم لااقل یکم رنگ و روتون برگرده 
همزمان با این حرف کمی از مبل فاصله گرفت و دستش رو به سمت پشت سر من دراز کرد... 
از روی هوا آب قند درآورد؟؟! 
با تعجب گردنم رو به عقب برگردوندم و با دیدن قامت بزرگ نیا که پرخاشگرانه یک دستش رو درون جیب شلوارش فرو کرده بود به شدت جا خوردم
پس آب قند از هوا درنیومده بود...! مثل اینکه از آقای بزرگ نیا تحویل گرفته شده بود... 
خواستم دوباره گردنم رو به حالت عادی برگردونم که صدای نیشخندش گردن من رو همچنان به سمت خودش نگه داشت
و بالاخره صداش دراومد
- خوب ملت رو علاف کردید خانم فرد! 
لحنم رو کمی شرمنده کردم... به هر حال من 18 میلیون و 743 هزار تومان پول دست این مرد داشتم.. 
- از قصد نبود... 
کوتاه نیومد
- از قصد بود یا نبود شما الان به من بدهکاری! 
من؟؟ دیگه داشت دم در می آورد... 
- بدهکاری؟؟ میشه بیشتر توضیح بدید
انسانی که دم در بیاره خطرناکه... پس منم کمی از شرمندگی رو از لحنم بیرون کشیدم... 
- حتما...! شما 38 دقیقه و 56 ثانیه و 93 صدم ثانیه به من بدهکاری!! 
خندم گرفت... داشت ادای من رو درمی آورد؟؟ بازیه جالبیه... منم ادامه میدم
- و من از کجا مطمعن باشم که شما درست میگین؟! خانم شریفیان گفتند نیم ساعت! 
- گفتند که فکر میکنند نیم ساعت...! 
گردنم داشت خشک میشد... چرخش 90 درجه ای به گردنم دادم و صورتم مقابل صورت خانم شریفیان قرار گرفت که با آب قند توی دستش مبهوت به جر و بحث ما دو نفر گوش میکرد 
چشمکی زدم تا همراهیم کنه... البته اگه معنی این چشمک رو بفهمه
- شما مدرکی دارید که ثابت کنه خانم شریفیان مطمعن نبودن راجب زمانی که من بیهوش بودم؟؟ 
نیشخندی زد... نمیدونست چه آشی براش پختم؟؟
- معلومه که دارم... خود خانم شریفیان اینجا هستن تا بگن که مطمعن نبودن... 
قبل اینکه چیزی بگم خانم شریفیان دخالت کرد 
- من مطمعن بودم آقای بزرگ نیا!! 
من توانایی این رو داشتم که الان از خنده پخش بشم کف زمین!! 
قیافهٔ بزرگ نیا با ابرو های بالا رفته و متعجب یک همچین قدرتی به من میده...! 
- حالا چه حرفی دارید آقای بزرگ نیا؟؟؟ 
صداش مبهوت بود و به صورت خانم شریفیان زل زده بود ... 
- من حرف که زیاد داشتم و به همین دلیل شما امروز اینجا هستین! 
آخ!! راست میگه هااا! 
- بله درسته ولی من برای شنیدن حرف های شما نیومدم! اومدم پولم رو پس بگیرم! 
نیشخندی زد! فکر کنم انتظار داشت بگم ببخشید نیم ساعت به خاطر گیر کردن توی آسانسور تاخیر داشتم... 
کور خوندی آقای بزرگ نیا!! من به خاطر فوبیایی که وجودش در سال های زندگیم همیشگی بوده و مقصر اصلی وجودش من نیستم عذر خواهی نمیکنم!!! 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.