رمان عشق خلافکار : (پارت6) 

نویسنده: Elena

نویسنده: ✾النا✾

_ کجا باهم آشنا شدین؟ 
_ همکلاسی هستیم
_ آهان یادم اومد ازت حرف زده بود قبلا میگفت دختر شیطون و مهربونی هستی
_ ممنون
_ اگه دوست داری بیشتر آشنا بشیم
_ حتما
_ خب پس گوشیتو بده شمارمو بزنم برات
گوشیو دادم دستش که وارد کرد 
از گوشیم به گوشیش زنگ زدم تا شمارم رو داشته باشه 
_ من برم دوستام منتظرن 
وقتی رفت الکس گفت
_ اینا شام نمیدن؟ 
_ نمیدونم ولی شکمویی ها
_ خب گشنمه دیگه
_ ساعت چنده؟ 
_ ساعتتتتتتت آمممم نزدیک 11
_ تا 12 بعد بریم باشه
_ اوکی
رفتم سر میز خوراکی ها و یه شیرینی ماکارون خوردم با کیک
ولی خوب شد کیک داشتن یا نه سیر نمیشدم . یکم منو الکس رقصیدیم و
رفتیم خونه . 
*********
روز دوشنبه بود . ساعت 7:55 بیدار شدم که دیدم یه 5 دقیه تا شروع کلاس مونده 
سریع رفتم دسشویی اومدم و رفتم تو سایت. تا معلم حضور غیاب کنه 
سریع رفتم یه چی واسه خودم آوردم تا سر کلاس بخورم 
رفتم تا به الکس پیام بدم که دیدم آدرین هزارتا پیام داده 
باز کردم ؛ دیدم همش درمورد اینه که به خاطر کار دیشبش ببخشمش
جواب دادم: باشه بابا نمیخواد انقدر پیام بدی
تو حضور غیاب فهمیده بودم الکس غایبه بهش زنگ زدم که دیدم مسموم 
شده . به معلم گفتمو به درس گوش دادم . 
بعد مدرسه حال الکس رو پرسیدم که گفت حالش بهتره و خونه ست
رفتم خونه پیشش و تا بعد از ظهر باهاش موندم. 
رفتم خونه و دست و صورتمو شستم و رو صندلی نشستم . 
مامان غذا رو آورد 
_ مامان 
_ جانم؟ 
_ الکس مسموم شده بود پیشش رفته بودم 
_ ایشالله زودتر حالش خوبه میشه ببینم نکنه دیشب رفته بودین پارتی
اونجا چیزی خورد که مسموم شد؟ نکنه تو هم مسموم بشی؟ 
_ نه مامان شب اومده بود خونه مثل اینکه بعد گشنه ش میشه میره
یه چی برمیداره میخوره که از قضا تاریخ انقضاش گذشته بود 
_ پس مشکل از خوراکی های اونجا نبوده
_ نه مامان
_ باشه غذا تو بخور تا سرد نشده
موقع غذا خوردن مامان بابا از خاطرات کوچیکی من و آنتونیا و آنتونی
گفتن و خندیدیم. 
عصر بود که می شنیدم مامانم با خاله م  در مورد کلاوس حرف میزد 
نکنه اتفاقی افتاده باشه براش؟ به هوا انجام کار رفتم پیش مامان که
دیدم میگه قراره پنج شنبه بیاد . خیلی خوشحال بودم ، بعد مدت ها
بالاخره عشقمو می دیدم. سریع رفتم بالا و به الکس پیام دادم 
_ الکسسسس بدو بیاااااااا
_ چیشده سکته م دادی نمیگی مریضم؟ 
_ انگار حالا آنفولانزا گرفته یا سکته کرده یه مسموم شدی دیگه

نویسنده: پارت 7 رو فردا میزارم . منتظر پارت ها باشین که قراره یکی از شخصیت های اصلی کم کم وارد داستان بشه♡
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.