رمان عشق خلافکار : (پارت8) 

نویسنده: Elena

نویسنده: ✾النا✾

_ با تو و کیک و قهوه تو کاری نداره شیکمو. تو خواستی چیزی سفارش بدی ، بده 
_ باشه ولی گفته باشما بهش اصلا تعارفی چیزی نمی کنم
_ خب حالا کسی با کیک و قهوه تو کاری نداره 
بعد یه ربع آندریا اومد 
پاشدم و به سمتش رفتم 
_ سلام.
_ سلام عسلم ببخشید یه کم معطل شدی دور بودم طول کشید تا بیام
_ اشکال نداره . بفرما
الکس و آندریا باهم آشنا شدن و شروع کردن به حرف زدن 
_ آرتمیس نمیخواد شما و اینا بگی راحت باش 
_ باشه آندریا. تو هم اگه میخوای منو آرتی صدا کن. 
_ باشه 
ساعت 7 بود که خدافظی کردیم و من و الکس برگشتیم . تو راه من
و الکس باهم حرف زدیم 
_ دختر باحالیه خوشم اومده ازش 
_ وووییییی آره خیلی کیوته 
_ الحق که خواهر آدرینه
_ آره والا
الکس رو رسوندم و رفتم خونه ؛ از خستگی فقط سریع لباسم رو
عوض کردم و گرفتم خوابیدم. 
********
★کلاوس★
_ رئیس صداتون میزنه
_ باشه الان میام 
به سمت اتاق فاول رفتم. چند تقه به در زدم که صداش اومد
_ بیا تو
_ با من کار داشتی فاول
_ آره بیا بشین پسرم
رو مبل روبروش نشستم
_ کلاوس کار قاچاق و چیکار کردی ؟ 
_ فردا شب با کشتی جنسا میرن به هلند از اونجا میرن آلمان 
_ ساعت چند پروازت هست؟ 
_ 10 صبح فردا
_ برو بخواب خسته نشی. 
_ با اجازه. 
_ شبت به خیر
******
با خوردن نور خورشید به چشمام بیدار شدم . انگاری صبح شده
بود ولی چه زود! . دست و صورتم و شستم و رفتم پایین 
با دیدن فاول گفتم
_ صبح به خیر
_ صبح به خیر . بیا صبحانه ت رو بخور پرواز خسته کننده س 
در ضمن نباید خانواده ت شک کنن که این همه وقت چیکار می کردی
_ شک نمیکنن ، فک می کنن دارم اینجا پزشکی میخونم
_ ولی بالاخره حواستو جمع کن کوچکترین خطایی ممکنه یه مشکل
خیلی بزرگ به وجود بیاره. 
_ حواسم هست. 
_ زودتر صبحانه ت رو بخور تا ترمینال راه زیادی هست زودتر باید حرکت کنی
صبحانه رو خوردم ؛ کتمو برداشتم و رفتم سوار ماشین شدم و به سمت ترمینال 
روندم . 
********
★ آرتمیس★
داشتم صبحانه میخوردم 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.