رمان عشق خلافکار : {پارت14}

نویسنده: Elena

نویسنده:✾النا✾

ماشینارو پارک کردیم و پیاده شدیم 
دیمن: بچه ها بیاین وسایلو ببریم تو 
استفان: کلید حالا دست کیه؟ 
جرمی: دست منه. 
استفان: خب برو درو باز کن بعد بیا وسایلو ببریم
جرمی رفت درو باز کرد و منم رفتم با بچه ها که وسایلو ببریم تو. آرتمیس با ابی و یه دختر که فک کنم دوستش بود اومدن کمک. 
الایژا: اووو ندیده بودم خانما هم کمک کنن یه وقت ناخناتون نشکنه اینجا مادیکور پدیکور نداریما
آرتمیس: ببند در اون دسشویی رو در ضمن من از اون دسته دخترا نیستم کن ناخنش بشکنه بشینه زار زار گریه کنه و برامم مهم نیست دنبال این دخترایی برو پیش ملینا و ملیسا
الایژا: می بینیم کی گریه میکنه کی نه
آرتمیس: حتما
وسایلارو که بردیم تو هرکدوممون روی یه مبل ولو شدیم تا یه کم استراحت کنیم. 
ابی: خب بچه ها کیا توی کدوم اتاق میمونن
آرتمیس : خب من و تو الکس که قاعدتا باهم میمونیم
لوکاس: الکس کیه؟ 
آرتمیس: یادم رفت بگم این دوستم الکسه 
بعد به دختری که کنارش بود اشاره کرد 
آرتمیس: الکس این لوکاسه ایشون هیلیه این دوتایی که کنار هم نشستن دخترعموهای دیمن ملینا و ملیسان اینم استفانه این 3 تا جزمین و جرمی و لوسی ن ایناهم به ترتیب از راست به چپ الایژا و ایلیاد و آنتونی و آنتونیا که میشناسیشون خواهر برادرمند و دیمن ایشونم کلاوسه ابی هم که باهاش آشنا شدی 
الکس : خوشوقتم
_ خب بریم سر اتاقا
لوسی: کلاوس راس میگه شدیدا به یه اتاق نیاز دارم 
جزمین: خب خونه 7 تا اتاق داره که اگه الکس و آرتی و ابی توی یه اتاق باشند 6 تا اتاق دیگه میمونه 
جزمین: من و هیلی هم یه اتاق 
الایژا: من و ایلیاد و استفان  هم یه اتاق 
_ من و دیمن و جرمی باهم
ملینا : پس من و ملیسا هم یه اتاق بر میداریم اگه اشکال نداره
آنتونیا: من و آنتونی هم یه اتاق 
لوسی: من و لوکاس هم باهم پس
★آرتمیس★
به الکس نزدیک شدم و به ابی هم اشاره زدم نزدیک بشه 
_ بچه ها هروقت گفتم خب بریم اتاقارو انتخاب کنیم با سرعت میرین به سمت طبقه ی دوم سمت چپ اتاق سمت راستیه چونکه هم تخت دونفره داره هم بزگتره باشه؟ 
هردوتاشون سر تکون دادن 
_ خب بریم اتاقارو انتخاب کنیم
همزمان با گفتن حرفم من و ابی و الکس سریع به سمت پله ها حمله ور شدیم که اول بچه ها هاج و واج مارو نگاه کردن که بعد به خودشون اومدن و فهمیدن میخوایم چیکار کنیم و اوناهم سریع اومدن 
الکس سریع به اتاق رسید که رفت تو و در و باز نگه داشت که سریع بیایم تو
من و ابی هم سریع توی اتاق رفتیم و در قفل کردیم و 3 نفری پریدیم رو تخت و از ته دل خندیدیم
_ خب بچه ها وسایلامون پایینه
ابی: خب نوبتی میریم وسایلامونو میاریم و هرکی بیرون رفت سریع درو قفل میکنیم تا بیاد 
الکس: کی اولین نفر میره؟ 
_ من میرم 
ابی: پس یه چنددقیقه بعد سریع میری بیرون و میای
_ اوکی اول نفس در بکنیم ولی کیف دادها فک نمیکردن بریم این اتاقو برداریم ، شرط می بندم الان دارن حرص میخورن


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.