رمان عشق خلافکار : {پارت15}

نویسنده: Elena

 نویسنده:✾النا✾

بعد چنددیقه رفتم سمت درو ابی هم باهام اومد 
با دست سه دو یک رو نشون دادو سریع درو باز کرد و منم سریع بیرون پریدم و درو بستم که از اونطرف ابی قفل کرد ولی وقتی برگشتم دیدم همه بچه ها دارن منو نگاه میکنن. آب دهنمو قورت دادم . اوه اوه تو دردسر افتادم. سریع مثلا دارم نگاهشون میکنم نگاه گذرایی به اتاقا و پله انداختم که دیدم اتاق بغلی درش بازه و نزدیکه ولی تا بخوام برم سمت پله طول میکشه
سریع یه جیغی زدم که گوشاشونو گرفتن و چشماشون بسته ن که از فرصت استفاده کردم و به سمت اتاق رفتم و پریدم تو و در قفل کردم. سریع گوشیو در آوردم و به الکس پیام دادم 
_ الکسسس گیر افتادم بچه ها عین جن جلو در بودن الانم سریع اومدم اتاق بغلی 
_ واییی چیکار کنیم نمیتونیم بریم بیرون که 
_ بزار یه کاری میکنیم 
_چیکار؟ 
_ ارتفاع طبقه دوم خونه زیاد نیست پس میتونم از پنجره بپرم پایین و برم درو بزنم تا حواسشون پرت بشه بعد که درو باز کردن من و میبینن قاعدتا دنبالم میوفتن وقتی هم که اینا افتادن دنبالم شما سریع بیاین پایین و وسایلو ببرین تو اتاق منم یه جوری خودمو میرسونم
_ من وسایلو بردم تو اتاق میام کمکت ، بهتره اینطوری نیروشون متمرکز 2 نفر میشه و میتونیم بهتر فرار کنیم
_ باشه من برم
_ برو بریم که قراره کباب شیم
گوشیو تو جیبم گذاشتم و رفتم سمت پنجره ، دیدم بازه که سریع پایین و نگاه کردم فک نکنم چیزیم بشه نهایتش دستم یکم درد میگیره 
پریدم پایین و یکم موندم تا یکم حالم جا بیاد بعد یکی اطرافو نگاه کردم تا نقشه بریزم کجا برم تا دستشون نتونه بهم بیوفته. خب من اگه بخوام برگردم تو اتاق باید دوباره از در وارد خونه بشم برم طبقه بالا بعد برم تو اتاق پس بهتره واسه اینکه احتمال گرفته شدنمو کم کنم به چندتا تله بزارم تا که از اونجاها میگذرم تو تله بیوفتن.  رفتم دورو برو نگاه کردم که دیدم یه شن کش هست و دور و ورم برگ ریخته مسیرم که من باید دور خونه رو یه دور بزنم بعد دوباره به سمت در برم پس رفتم پیش دیوار بغلی و شن کش رو زمین گذاشتم و برگارو روش ریختم تا مخفی بشه .  یادمه از قبل یه چند تا تیله توی جیبم داشتم که دیدم 10 تا هست 
رفتم دیوار بغلی و تیله هارو روی زمین ریختم که سر بخورن . رفتم توی انباری ویلا که از سال پیش یه چندتا بادکنک مونده بود و اونارو برداشتم و با شیلنگ توشون پر آب کردم و گره زدم و توی مانتوم قایم کردم . رفتم سمت درو در زدم که در باز شد و دیدم دیمنه 
_ هلوو دنبال فراریتون نمیگردین من اینجامم
سریع یه چندتا از بچه ها که پایین بودن برگشتن و نگام کردن که سریع پا به فرار گذاشتم و به سمت جایی که شن کش بود رفتم و از پشت سرم صداشون و که همدیگرو صدا میزدن تا دنبالم بیوفتن می شنیدم ، کم کم به سمت چپ رفتم تا روی شن کش نرم و ازش گذاشتم که از پشت صدای آخه بچه هارو شنیدم که خندم گرفت سریعتر دوییدم و به تیله ها نزدیک شدم یعی کردم روسون نرم بعد یکی دومتری که رد شدم صدای افتادنشون رو هم و آخ گفتناشونو شنیدم که برگشتم نگاشون کردم که دیدم رو هم تپه درست کردن سعی کردم نخندم و به راهم ادامه دادم . بیشتریاشون تو تله های من افتاده بودن که موقع عمل نقشه آخر بود که دیدم الکس اومد سریع بهش یه چندتا بادکنک دادم که فهمید نقشه م چیه که شروع کردیم به پرتاب کردن بادکنکا به سمتشون . صدای کلاوس و که شنیدم یه لحظه از ترس به خودم لرزیدم
_ میکشمت آرتمیسس موش آب کشیده شدم 
خندیدم
_ آخی پسر اتو کشیدمون و تبدیل به هیولای دریایی که از آب بیرون اومده شده؟ 
بادکنکا که تموم شد به الکس اشاره کردم که بدوعه و سریع دوییدیم سمت درو و به سمت پله ها رفتیم و پریدیم تو اتاق و خندیدیم. روزمین ولو شدم و دلم و گرفتم و همونطور که میخندیدم یه دستمو بالا آوردم که الکس کف دستشو به دستم کوبید. 
ابی: واا چرا شما دارین عین دیوونه ها می خندین؟ 
_ وای..... یه...... لح...... ظه..... وای..... سا
ابی: بدو بگو
سعی کردم خندم و کنترل کنم. 
_ من رفتم پایین بعد یه چندتا تله کار گذاشتم و رفتم در زدم و گفتم هلوووو دنبال فراریتون نمیگردین؟ من اینجاام بعد دوییدم سمت تله اول و از کنارش رد شدم که یکی از بچه ها پاشو گذاشت رو شن کش و شن کش صاف خورد تو صورتش. 
هر سه تامون زدیم زیر خنده. 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.