رمان عشق خلافکار : {پارت22}

نویسنده: Elena

نویسنده:✾النا✾

★آرتمیس ★
با بهت داشتم دریا رو نگاه میکردم که سریع به خودم اومدم و همونطور که سیل گریه هام رو صورتم میریخت سریع به سمت بچه ها رفتم. الکس اومد و سعی کرد آرومم کنه. 
دنیل: آرتمیس چیشده کلاوس کجاست؟ 
_ کلاوس؟ کلاوس افتاد تو آب 
گریه هام شدید تر شد. 
ایلیاد: چی داری میگی؟ 
_ داشتیم ..... داشتیم حرف میزدیم 
دنیل: الکس یه لیوان آب بهش بده . استفان با جرمی برو ببین کلاوس کجاست 
استفان و جرمی رفتند سمت دریا. 
_ بعد من ایستادم که حرفمو بگم یه دفعه یه موج. بزرگی اومد سمتم که منو هلو داد اونطرف و خودش تو آب افتاد
بچه ها دوییدن سمت آب و منم همراهشون رفتم . 
دنیل: بچه ها بگردین دنبالش 
.............. 
# 2سال بعد 
دو سال گذشته بود و دوسال شبا به جای خوابیدن کارم شده بود گریه کردن. امسال هم قراره  پزشکی برم .  2 روز دیگه میخوام برم انگلستان دانشگاه آکسفورد . هه جایی که قبلا کلاوس میرفته قراره من برم. تواین دوسال سال اول افسردگی گرفتم که مامانم بیچاره خیلی اذیت شد تا خوب بشم . الکس و ابی همش میومدن پیشم نمیزاشتن تنها بمونم مخصوصا الکس که موقعی که افسرده شدم اومد پیشم  2 ماهی موند تا حالم خوب بشه ولی باید خوب بشم به خاطر عزیزامم که شده باید خوب بشم ولی اون شور و شوق مرد بیشتر یه مرده متحرک م که یه لبخند گذاشته رو لبش و هرجا میره الکی میگه خوبم ولی از درون نابود شده. پا شدم رفتم پایین . تو این مدت حتی آنتونی هم که تحت هر شرایطی بودم اذیتم می کرد دیگه کاری به کارم نداره. مامان خونه نبود و رفته بود مطب آنتونی و آنتونیا هم سال کنکوری بودن و درس داشتن بابامم که به خاطر تجارت نبود .  رفتم آشپزخونه یه شیرکاکائو با یه کیک برداشتم رفتم بالا. رفتم تو پیامام که دیدم الکس مثل همیشه بهم پیام داده 
_ سلام خوبی آرتی؟ 
_سلام تو دیگه نپرس چجوریم خودت میدونی چجوری داغون شدم. 
_ باشه میخوای بیام پیشت؟ 
_ نمیخواد . تو این دو سال به خاطر من اذیت شدی تو این مدتم ولم کن به خودت برس که برم انگلیس گم و گور شم
_ عه نگو اینطوری حتی اگه لازم بشه دوباره میرم امتحان میدم تا باهات بیام آکسفورد 
_ نمیخواد تو برو واسه خودت زندگی کن ، تو این لحظه ها فک کنم دنیل بهت نیاز داشته باشه. 
تو این دوسال الکس هم به من سر میزد هم به دنیل که تو این رفت و آمدا دنیل عاشق الکس میشه . 
رفتم وسایلم رو جمع کردم و چمدونارو رو گذاشتم بغل در اتاق. یکم موندم تو اتاق و رفتم بیرون قدم بزنم. لباسامم با روحیه م یکی بودن یه نیم تنه مشکی با شلوار جین . تو راه دختر و پسرایی رو دیدم که عاشق هم بودن و خوشحال بودن ، نمیدونن چه چیز با ارزشی رو دارن یا نه دو دستی بهش می چسبیدن من که شانس نداشتم یه روز رو اینجوری باهاش بگذرونم یا بفهمم دوسم داشت یا نداشت ابی و الکس راست میگفتن باید زودتر بهش میگفتم شاید اون موقع شانس اینو داشتم که یه بار بهم بگه که دوسم داره یا نه.  بعد از یکم قدم زدن برگشتم خونه و گرفتم خوابیدم . 
# دو روز بعد
_ مامان جان اینطوری نکن نمیخوام برم بمیرم که میرم درس میخونم میام
مامان: زبونتو گاز بگیر بچه ، مادر نیستی نمیفهمی بچه ت ازت دور باشه چقدر سخته
گونشو بوسیدم 
_ اینطوری بکنی نمیرم اصلا
_ برو دخترم برو درستو بخون بیا اون همه با اینکه تو دوران سختی بودی تلاش کردی ، تلاشتو هدر نده
بغلش کردم که دوباره گریه ش گرفت. 
بابا: آرتمیس حواست باشه به هرکسی اعتماد نکن دوست خونوادگیمون هم اونجاست سفارشتو بهشون کردم مراقب خودت باش دخترم


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.