رمان عشق خلافکار : {پارت23}

نویسنده: Elena

نویسنده:✾النا✾

_ اینطوری نمیشه برم یه دور مثل اینکه باید همتون و بغل کنم
بعد اینکه خدافظی کردم دنیل اومد دنبالم و سوار ماشینش شدم
تو راه بودیم که نگاهی بهش انداختم تو این دوسال شکسته بود انگار نه انگار بیست و هشت سالشه مثل مردای سی و پنج ساله شده . 
_ داداش ترو خدا اینطوری نکن طاقت ندارم تو این حال ببینمت
_ تو مگه خودت تونستی تحمل کنی؟ یه نگاه به خودت انداختی وضعت از من بهتر نیست 
_ میدونم به هممون سخت گذشت . اصلا بیا یه کاری کنیم 
_ چیکار ؟ 
_ قول بدیم وقتی دوباره همدیگرو دیدیم حال دوتامون باید خوب شده باشه وای به حالت هنوز اینطوری باشی 
_ نمیدونم میتونم مثل قبل باشم یا نه انگار یه تیکه از وجودمو همونجا تو دریا گم کردم پیداش نمی کنم. 
_ نمیدونم الکس بهت چیزی گفته یا نه ولی اگه میدونی که هیچی یا نه اینکه نمیدونم چجوری بهت بگم من به کلاوس یه حسایی داشتم
_علاقه؟ 
سرمو تکون دادم 
_ خیلی دوسش داشتم عاشقش بودم و هستم و از وقتی مرده احساس میکنم مردم و میدونم برای تو سخت تره بالاخره داداشت بوده داداش برای آدم خیلی عزیزه نزدیک ترین دوست به انسانه دیگه چیزی که شده نمیشه کلاوس رو برگردوند باید کنار بیایم به خدا کلاوس راضی نیست ببینه اینطوری داغون شدی به خودت بیا . 
_ باشه قول میدم ولی توهم حالت بد باشه من میدونم و توها
مشتمو جلو آوردم
_ باشه قول ؟ 
اونم مشتشو آوردو به مشتم کوبید .  خندید
_ قول
_ یکی میشه بریم سمت خونه الکس؟ میخوام قبل اینکه برم ببینمش 
_ باشه
بعد از یه ربع رسیدیم. رفتم زنگ در خونه رو زدم و منتظر شدم که بیاد . بعد چند ثانیه جواب داد و اومد پایین . 
الکس تا درو باز کرد سریع سلام کرد و پرید بغلم . احساس کردم تو بغلم داشت گریه می کرد. 
_داری میری نه؟ 
_ آره 
_ برای اولین بار از بچگی داریم از هم دور میشیم 
_ به جز اونباری که وقتی 5 سالمون بود شما خونتونو عوض کردین اومدین اینجا
_ آره 
_دلم برات تنگ میشه 
بعد از بغلم اومد بیرون . صورتش قرمز بود که معلوم بود گریه کرده . اشکاشو پاک کردم
_ گرینه نکن الکس زودی برمیگردم والا انقدری که از دور شدن از تو ناراحت شدم از دور شدن از خانواده م ناراحت نشدم نگاه حتی گریه م دراومد
_ سعی کن رفتی اونجا شاد باشی به جونم قسم بری اونجا بفهمم زانوی غم بغل کردی میای اونجا انقدر میگیرم میزنمت تا فکر غمگین شدن هم به سرت نزنه. 
خندیدم 
_باشه
یه بار دیگه همدیگرو بغل کردیم و جدا نشدیم
دنیل از تو ماشین با صدای بلند صدام کرد که برگشتم سمتش
دنیل: دیر شدا الان هواپیما میپره 
از الکس جدا شدم 
_ الان میام دنیل 
الکس: زودتر باید بری 
_ آره ولی هرروزمثل قبل باهم حرف میزنیم نبینم یه روزی پیام ندیا 
خندید
_ باشه دختر دیرت شد برو 
ازش خدافظی کردم و رفتم سوار ماشین شدم 
_ بریم 
*********


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.