رمان عشق خلافکار : {پارت26}

نویسنده: Elena

یه تای ابروم بالا پرید
_ حفظ ظاهر؟ 
_ آره . درواقع یه جلسه برای محموله مواد مخدره یه نوع جدید که درصدش بالاتر از هرچی که بوده هست. گفت که بهت بگم بیای 
_ خوبه  میریم فقط من الان باید برم دانشگاه خودت میدونی که مجبورم یه شغلی داشته باشم تا شک نکنن خلافکارم
_ آره میدونم 
ولی نمی دونست که خودم اینکارو توی دانشگاه مورد علاقه م دوست دارم . فک می کرد فقط برای گول زدن ازش استفاده میکنم. الیور گوشیشو از جیبش در آورد
_ به دیوید زنگ بزنم بگم که میای.
زنگ زد که دیدم ساعت نزدیک ده هست . بهش اشاره زدم بیاد بریم رسیدیم به پارکینگ که حرف زدنش تموم شد
_ ساعت ده پارتیه و ساعت یازده و نیم جلسه ست . 
_ اوکی پس شب میبینمت فعلا. 
_ فعلا 
هرکدوم رفتیم سمت ماشین خودمون ، سوار ماشین شدم و به سمت دانشگاه رفتم. 
★آرتمیس★
امیلی منو رسوند دانشگاه و رفتم تو کلاس و ردیف آخر نشستم . ساعت 5 دقیقه به ده بود ؛ بعد چنددقیقه استاد میاد و پا میشیم که سلام میده و میره میشینه که با دیدن استاد خشکم میزنه. این اینجا چیکار میکنه؟ مگه نمرده بود ؟ نه نه دارم اشتباه میبینم کلاوس حتما مرده جسدو پیدا کرده بودن نه واقعیت نداره کلاوس مرگ خودشو صحنه سازی نکرده. یکی چشمام و بستم و دوباره باز کردم که دیدم اشتباه ندیدم. حتما حتما شبیه کلاوسه آره چی بهش میگن آهان همزادشه آره چیزی به جز این نمیتونه باشه. شروع کرد حضور غیاب کردن . 
★کلاوس★
داشتم حضور غیاب میکردم که با دیدن اسم آرتمیس کلارک تعجب میکنمو دلم میلرزه. همه نقشه هام به باد رفت. قاعدتا شناختتم ولی باید کاری کنم بیخیالم بشه هم برای دنیل و مامان بابا خوبه هم برای خودش که ولم کنن. 
_ آرتمیس کلارک 
_ حاضر
با شنیدن صداش آرامش خاصی گرفتم . بقیه ی اسامی رو خوندم و شروع کردم درس دادن. 
_خب اول از همه کلاوس کینگستون هستم که خودتون میدونین استاد رشته پزشکی تون . 
★ آرتمیس★
با گفتن اسمش مطمئن شدم که خودشه ولی چرا باید یه کاری کنه که باور کنیم مرده. تو این دوسال من به خاطر کسی که زنده هست و مرگش دروغ بود اشک ریختم. به خیال خودش الان حتما یکی ازش بپرسه میگه که دلیل خوبی داشتم ولی چه دلیلی؟ تو این دوسال همه رو عذاب داد . مادرش رو تا پای مرگ فرستاد ، می دونست قلب مادرش مشکل داره و غم و هیجان واسترس براش بده بازم اینکارو کرد ولی اگه من آرتمیسم انتقام همه ی کسایی که زجرشون دادی رو میگیرم. 
*******
تو همه این مدت تو این فکر بودم که چطور ازش انتقام بگیرم. پنج دقیقه به آخر کلاس بود 
کلاوس: خب برای این جلسه بسه اگه سوالی چیزی دارین بپرسین. 
یکی از دخترایی که کشته مرده ی کلاوس شده بود با ناز گفت: استااد هر سوالی میشه؟ 
از حرص عین گوجه شده بودم یعنی چی که اینطوری میگفت؟ ممکنه بخوام انتقام بگیرم ولی هنوزم دوسش دارم. 
_ نخیر خانم آلن فقط درسی. 
بچه ها اعتراض کردن 
یکی از پسرا که اسمش استیو بود گفت: استاد بزارین بپرسیم دیگه
_ خب بپرسین ولی بعضی هارو صلاح بدونم جواب میدم. 
کرولاین: استاد متاهلین؟ 
_ نه مجردم 
با این حرفش دخترا بال در آوردن. 
مکس: چند سالتونه؟ 
_ 26 سال 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.