رمان عشق خلافکار : {پارت27}

نویسنده: Elena

بچه ها سرگرم سوال پرسیدن شدن که گوشیمو در آوردم و به الکس پیام دادم
_ الکس یه چی میگم ولی زنگ نزن توی کلاسم
_ بگو چیشده؟ 
_ کلاوس زنده ست
_ شوخی میکنی دیگه نه؟ 
_ نه راست میگم استاد دانشگاهمه . 
_ چی داری میگی؟ 
_ خودشه سالم اینجا وایستاده 
صدای کلاوس رو شنیدم. 
_ خانم کلارک شما سوالی ندارین؟ همه بچه ها سوال پرسیدن فقط شما سوال نپرسیدین بار دیگه اجازه نمیدم سوال بپرسین. 
با خونسردی کامل گفتم: نه استاد من به زندگی دیگران کاری ندارم 
یه جوری حالیش کردم که با اینکارت دیگه برام ارزشی ندارم که هم تعجب کرد هم حرص خورد 
پوزخندی زدم . فک میکرد الان میام بگم چرا اینکارو کردی و بشینم زار زار گریه کنم ولی نه من میخوام انتقام تموم اشکایی که خاله به خاطر توعه بیشعور ریخت رو بگیرم تو حتی لیاقت اینو نداری خاله بهت بگه پسرم. 
کلاوس: خب کلاس تمومه خسته نباشید
سریع وسایلشو برداشت و از کلاس بیرون رفت. 
رفتم وسایلمو برداشتمو و از کلاس بیرون رفتم. گوشیو از تو حیبم در آوردم که دیدم الکس یه صدتایی پیام داده. 
_ الکس یه لحظه امون بده صدام کرد مجبور شدم برم 
_ چیکارت داشت؟ 
_ هیچی بچه ها داشتن سوال میپرسیدن در مورد به اصطلاح زندگیش که همه پرسیده بودن به جز من گفت که شما سوالی ندارین و دفعه بعدی اجازه نمیدم در مورد زندگیم سوالی بپرسین و منم گفتم من به زندگی دیگران کاری کاری ندارم که کلاس و تعطیل کرد و رفت بیرون. ببین الکس من میخوام از این انتقام بگیرم تقاص غم هایی که از شدتش کمر هممونو شکست و باید بده 
_ آرتمیس آروم باش زنگ میزنم جواب بده. 
زنگ زد و جواب دادم. 
_ دختر تو چته چرا یه دفعه فاز انتقام برداشتی مگه نمیگفتی که برای یه بار دیگه دیدنش حاضرم جونمو بدم؟ 
_ آره گفتم ولی اون برای موقعی بود که مادرش و برادرشو حتی منو با خاک یکسان نکرده بود میدونی مامانش چندبار بیمارستان بستری شد تو این دو سال؟ من خودم افسرده شدم دنیل م که دیگه نگم برات خودت میدونی چجوری شده. 
_ وایسا شاید دلیل منطقی ای داشته باشه
_ چه دلیل منطقی ای هاا؟ چه دلیلی ؟ مگه چیزی مهم تر از خانواده هست که این زده با این کارش خونواده ش رو نابود کرده چه دلیلی میخواد بیاره که من شماهارو زجر دادم خودم اینطرف دارم عشق و حال میکنم. 
_ تو هم که عصبانی میشی رد میدی هوفففف
_ الکس من نمیدونم یا کمکم بکن یا پاپیچمم نشو
_ باشه باشه کمکت میکنم ولی فعلا آروم باش  به امیلی هم زنگ بزن بیاد دنبالت . 
_ نمیخواد میخوام قدم بزنم یکم آروم شم
_ اوکی من میرم ولی کاری نکنی بعدا پشیمون شی ها
_ اوکی بای
_ بای
گوشی رو گذاشتم تو جیبم. داشتم قدم میزدم که یه ماشین بغلم آروم آروم با راه رفتنم باهام اومد. برگشتم دیدم دوتا پسرن. به انگلیسی و با لهجه بریتیش که مشخص بود اهل همینجان یکیشون گفت : جووون چند میگیری سرویس بدی؟ 
از حرفش عصبانیتم بیشتر شد. بروبابایی زیر لب بهش گفتم و دوباره قدم زدم که ول کن نشدن
_ واسه ما ناز میکنی ؟ نگران نباش بدجوری حال میدم. 
دیگه طاقت نیاوردم و به انگلیسی گفتم: جرئت داری بیا پایین ببین چیکارت میکنم
دوتاشون اومدن پایین. انگاری دنبال شر بودن
_ مثلا چیکار میخوای بکنی؟ 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.