رمان عشق خلافکار : {پارت32}

نویسنده: Elena

نویسنده:✾النا✾

_ توالان کدوم دانشگاه میری؟ 
_ آکسفورد
_ خب منم همونجام
_ خوبه که! یه روز بعد دانشگاه همدیگرو ببینیم؟ 
_ اوکی. یه تجدید دیدار هم میشه
امیلی با یه ظرف بزرگ پاپ کورن اومد بالاسرم. 
_ پاتو جمع کن بشینم
_ خب برو یه جا دیگه بشین
_ نمیشه . 
_ چرا نمیشه؟ 
_ چونکه بهم الهام شده باید اینجا بشینم حالا پاتو جمع کن 
_ خب برو رو دونفره بشین
_ نمیخوام
_ هوففف
_ پاتو جمع نکنی همه ی این پاپ کورن رو میریزم سرتاا! 
_ باشه بیا بشین. 
پاهامو جمع کردم که نشست و ظرفو گذاشت رو پاش
_ آهای اسکل . اون گوشیتو بزار کنار فیلمو پلی کن 
_ باشه الان
به آدرین پیام دادم : من فعلا برم با دوستم فیلم ببینم اگه نرم خونم براش حلال میشه
یه چندتا ایموجی خنده هم اضافه کردم و فرستادم پیامو
پیام داد: اوکی برو خوش بگذره. 
_ فعلا
_ بای
گوشیو گذاشتم رو میز عسلی بغل مبل 
_ خب ترسناک ، کمدی ، تخیلی کدوم؟ 
_ ترسناک 
_ اوکی یکی دارم خیلی ترسناکه خودمم ندیدم قبلا ریخته بودم تو فلش یادم رفت ببینم اونو بزارم ؟ فقط فکر خوابیدن رو هم بکن
_ اوکی بزار بالاخره یا عین سگ میترسیم یا عین خیالمون هم نمیشه 
داشتم فیلم پلی میکردم که امیلی گفت : بزا برم یه پتو بیارم نیاز میشه در مواقع وخیم
_ اوکی بیار
یه پتو آوردو انداختیم رو مودمونو فیلمو پلی کردم. 
*****
وسطای فیلم بود و جاهای بدجور ترسناکش . 
کلا زیر پتو بودیم و امیلی و من همدیگرو بغل کرده بودیم از ترس . آخه آدم عاقل میترسی چرا فیلم ترسناک میبینی؟ . 
یه دفعه صدایی مثل باز شدن در اومد. 
من و امیلی خشکمون زد. هیشکی ام فعلا این ساعت خونه نمیومد چونکه مامان بابای امی و میسون رفته بودن جایی کار داشتن و گفته بودن که تا صبح ممکنه نیان. 
به طرف امیلی برگشتم و با صدای خیلی آرومی که از ترس می لرزید گفتم: امیی کسی ..... قرار بود بیاد .......خونتون؟ 
اونم که از من دست کمی نداشت و حتی بیشتر ترسیده بود گفت : نمی.... دونم. 
_ پس.... کی در خونه رو باز کرده؟ 
امیلی که خودشم خبر نداشت با چشمای گرد شده از ترس فقط نگام میکرد. 
_ بیا بریم ببینیم کی بود. 
_ آرتی من از ترس نمیتونم تکون بخورم. 
_ پس خودم میرم ببینم چه خبره. 
با ترس و لرز داشتم از رو مبل بلند میشدم
_ نه نرو باهم باشیم بهتره تا تنها . وایسا منم بیام. 
اونم پا شد که پتورو دور خودمون پیچیدیم و به سمت در رفتیم. 
با هر قدمی که برمیداشتیم همش دوروبرو نگاه میکردیم. 
یه دفعه آستینم احساس کردم کشیده شد که از ترس جیغ زدم و امیلی هم از جیغ من جیغ زد. 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.