جنگل روستای ما : فصل ۱:جرئت یا حقیقت!!

نویسنده: M_S_J

سلام مامان سلام بابا.صبح بخیر?
بابا:به به پسر تنبلم بالاخره بیدار شد.
مامان:عهههه درباره پسر من اینجوری نگو.صبح بخیرسرم.بیا صبحونه بخور.
ممنون مامان 
.
.
.
دقایقی بعد...
مامان من میرم پیش بچه ها فعلا?
مامان:باشه پسرم برو فقط واسه ناهار بیا.
چشم.
‌‌.
.
.
سلام علی!سلام محسن!سلام اکبر:
علی:به به اق احمد!
محسن:ببین کی اومده؟؟!
اکبر:بالاخره یه سری به ما هم زدیا!!
خب داشتین چیکار میکردین؟؟
بچه ها:داشتیم جرئت حقیقت بازی میکردیم.
ایول جرئت حقیقتو عشقه.
بریم بازی کنین!!
.
.
ادامه دارد...

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.