جنگل روستای ما : فصل دو:رفتن به جنگل

نویسنده: M_S_J

علی:جرئت یا حقیقت؟
محسن:جرئت.
علی:کف پام رو لیس بزن
محسن:چییییییییییییی؟؟؟!
علی:همینه که هست یالا
محسن:باشه.........اه
.
.
ایلیا:سلام.چیکار میکنین؟
علی:به تو ربطی نداره.
محسن:جرئت حقیقت بازی میکنیم
ایلیا:منم بازی میکنم 
کسی دعوتت نکردا
ایلیا:کسی نظرت رو نخواست احمد.خب بچرخونین.
ای بابا 
ایلیا:به به خب بگو ببینم احمد جرئت یا حقیقت؟
جرئت
ایلیا:امشب باید بری جنگل و با گوشیت فیلم بگیری
محسن:چییی نه خیر حساب نیست.خودت میدونی درباره جنگل چی میگن.
ایلیا:میدونم ولی قانون بازی همینه:/
باشه قبوله.
ایلیا:خب فعلا من برم.
اشغال فقط اومد منو چزوند و رفت
اکبر:لازم نیست اینکارو بکنی.
مجبورم وگرنه ابروم رو میبیره.
فعلا بچه ها منم میرم.
دقایقی بعد در خانه:
سلام مامان
مامان:سلام عزیزم برو دستات رو بشور غذا بخوریم 
باشه‌.
وای چه غلطی کردم که قبول کردم.خب حالا تا شب مونده. برم غذا بخورم که دارم از گشنگی میمیرم.
.
.
.
ادامه دارد
(خوشحال میشم نظرتون رو بگین) 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.