ژولین . عزیزم : گفش

نویسنده: zahrafaraji

داستان ششم 
 گفش 
 منتظربودم اتفاقی بیافتاد اما همچنان ماشین در



سکوت بود.
تا اینگه پنجره گنارمن صداد برگشتم



دختری قشنگ باموهایی های خاسگتری و صورت



بوربه شیشه ضربه میزد و می گفت یک گل بخر .  یک گل بخر ... 
 تا اینگه متوجه شدم این دختر



بینوا گفش در پا ندارد ... 
که پدرم با نگاه



معصومانه ان کودک یک گل لاله از او خرید ،



و ماشین شروع به حرکت کرد . 
 ماشین توقف کرد ! و در دوربرگردان دور زد و به



توقف قبلی برگشت ، پدرم متوجه این شده بود که



کیف پولش از جیبش افتاده . وقتی رسیدیم همان



دختر گل فروش در همان نقطه منتظر مانده بود



تا پدرم بیاد گیفش را بگیرد . 
پدرم از کاراین دختر،



از او تشکر کرد و برای هدیه به او ، یک گفش



صورتی دخترانه خرید ! .
 ( من از این کار پدرم



لذت بردم ) ان دختر انقدر ذوق کرد که من هم



خوشحال شدم . 
ان دختر از من پرسید : اسمت



چیه ؟ 
 بعد دوثانیه پدرم گفت :



( ژولین . عزیزم ) 

 ... ادامه دارد ...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.