فصل یازده : در دنیای انسان ها 

ماریوس سایفر : دختری زاده اتش : فصل یازده : در دنیای انسان ها 

نویسنده: sm_13

- دختر جون؟
چند تا ادم دور من گرد شده بودن . چشمام رومالیدم واز جام بلند شدم . لباس ادم ها تنم بود . شلوار تنگ مشکی و هودی بنفش تیره و جوراب طوسی و کفش سرمه ای  . من کجا بودم ؟ شبیه شهر ادم ها بود . همه ادم بودن ؟ از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم .
پر چیز های عجیب و غریب و بدتر از همه اهن ! کسی گفت 
 - بچه جون تو خونه ای نداری ؟ 
 - نه ندارم


- مدرسه چی ؟ 
- نه نمیرم .
 - خب میتونی تو خوابگاه مدرسه بمونی دنبالم بیا !
 راه افتاد و به من اشاره کرد که همراهش برم . همراهش رفتم .به جایی رسیدیم که روش نوشته بود خوابگاه . وارد خوابگاه شدیم  .  زنی میانسال گفت 
- سلام کلویی چطوری ؟ یه بچه ی بی سرپرست دیگه اوردی ؟ واقعا این خوابگاه خیلی به درد بخور بوده !
- سلام واقعا 
به من نگاه کرد . 
- سلام دختر جون این فرم رو لطفا پر کن . و اشاره کرد که بشینم . نشستم . و شروع کردم به پر کردن فرم .
نام : 
خب نام رو نمیتونم ماریوس بذارم چون ماریوس معنی شیطان میده .( در اصل اینطور نیست در داستان این گونه تصور شده) و سایفر هم که نمیشه . خب طبق کتاب جین ایر اسمم رو میذارم جین . 
فامیلی :
ایر که نمیشد گذاشت . خب میذارم جانسون .
سن : 
خب عادی میذارم چهارده .
نام پدر :
خب تریگون نمیشد گذاشت ! خب میذارم جیسون .
نام مادر :
اه نام مادر . من تاحالا حس مادر داشتن رو تجربه نکردم . ولی میذارم امیلی .
دین :
خب از اونجایی که ما شیطان بودیم . دین نداریم . ما همیشه زد بهشت بودیم . ولی بهشت زیادی قدرتمند بود . هر وقت که بیل از جلسه با بهشتی ها میومد وحشت زده و زخمی بود .  بهش اسیب نمیزدن . بهشتی ها به هیچ کس اسیب نمیزدن ولی اونا مقدس بودن . مقدس برای شیطان اسیب پذیره . اریک پادشاه بهشت بود . کسی که انسان ها میپرستیدنش و تریگون پدر من اولین شیطان بود .کسی که انسان ها رو گول میزد . ما بد بودیم و اونا خوب . ما انسان ها رو گول و فریب میدادیم ولی اونا انسان هاروبه خوبی دعوت میکنن . یکبار یواشکی جلسه بین بهشت و جهنم رودیدم . زیبای اونا واقعی بود . ولی زیبایی ما با جادو بود . میتونستم ببینم که دست بیل میلرزید . از اونا به شدت میترسید . ولی جهنم تازگی ها به شدت قدرتمند شده . چون هرچی انسان ها بد و گناه بیشتری کنن جهنم قدرتمند میشه و کار خوب کنن برعکس . 
پس دین رو نوشتم ندارم . 
فرم  رو بهش دادم . نگاهی انداخت و با  تعجب گفت 
- اگه پدر و مادر داری ، اونا کجان ؟
- مردن 
- اوه خیلی متاسفم
حرفی نزدم .
- بیا بذار به خوابگاه دختر ها ببرمت .
دنبالش رفتم .  وارد خوابگاه شدم و رفت . همه دختر بودن و با تعجب به من نگاه میکردن .
- اسمت چیه ؟
- تو جدیدی ؟
سر تکون دادم و روی یه تخت خالی نشستم . 
- اسمت چیه ؟
- جین . 
- سلام جین .
و لبخندی زد . همه دختر بودن و انسان . ولی من انسان نبودم . این بد بود . شب بود . 
- جین ببخشید دیر اومدی و شام نداریم .
دختری تپل بود . حرفی نزدم و لباسم رو عوض کردم و خوابیدم . صبح ساعت پنج دیگه اعصابم خرد بود . و از جام بلند شدم . پنج و نیم همه بیدار شدن . چرا ؟ 
- جین تو چرا زود پاشدی ؟ باید ساعت پنج و نیم بلند میشدی !
- چرا ؟
- برای دبیرستان !
دبیرستان چیه ؟؟
ما رو بردن سالن غذاخوری . غذا غذای بی مزه ای بود . مثل اینکه بهش میگفتن حلیم . طعم عجیبی داشت . 
- واقعا عالیه ! نه جین ؟
حرفی نزدم . افتضاح بود . دلم غذای جهنم رو میخواست . این دختر تپله ول کن من نیست !
- اینجا بهتر از این غذا پیدا نمیشه نه ؟
دیگه داشت میرفت رو اعصابم . یه دختر بور اومد سمتم و گفت 
- پس تو جین هستی ؟ خوشبختم من کلویی هستم !
و دستش رو به سمتم گرفت . منم باهاش دست دادم . دختر تپل گفت
- منم کاساندرا هستم ! 
زنگی به صدا در اومد . کلویی گفت
- این زنگ اتوبوسه ! اتوبوس اومد . 
و سریع کیفش رو برداشت و دوید . کاساندرا هم دوید و به من اشاره کرد. منم کیفم رو برداشتم و دویدم  . و از خوابگاه اومدم بیرون . چیز زرد بزرگی دیدم . وحشت زده بودم . پسری کنایه زد به من 
- تا حالا اتوبوس ندیدی ؟ داهاتی ؟ 
دیگه اعصابم به هم ریخت . با بشکنم پودرش کردم . ( یعنی به پودر گوشتی در میاد شبیه پوره گوشت انسان ) و بعد خودش و خونش رفتن توی یه سوراخ . سوار اون چیز شدم که بهش اتوبوس میگفتن . وقتی سوار شدم میتونستم چند تا رویازاد ببینم . شبیه ادم بودن . با نگاهی تعجب بار به من نگاه کردن . بغل کلویی و کاساندرا نشستم . 
- جین تو چند سالته ؟
کلویی بود .
- چهارده 
- واقعا منم 
کاساندرا 
- منم !
حدود یک ساعت بعد به یه جای بزرگی رسیدیم . پر ادم بود . وقتی پیاده شدم هنوز نیم ساعت تا شروع چیزی که بهش کلاس میگفتن مونده بود . وقتی داشتم از راهرو میگشتم . بدنم شروع به سوزش کرد . عجیب بود . جلوتر رفتم . یه پسر نورانی دیدم داشت چندتا پسر دیگه رونصیحت میکرد . اون الکس پسر ریک بود .! بهتر از این نمیشد .




دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.