فصل پانزده :میونی

ماریوس سایفر : دختری زاده اتش : فصل پانزده :میونی

نویسنده: sm_13

وارد جایی شدم . کوه بود . پایین کوه یه بازار بود و پر ادم . عجیبیش این بود که هیولا توش پیدا میشد ! انسان و هیولا کنار هم ؟ خنددارش این بود که اسب تکشاخ داشت ! ولی این فقط تو افسانه ها بود ! اینجا چه جور جاییه ؟؟؟؟
انتهای بازار قصر وجود داشت . 
مون باترفلای ملکه اونجاست .
از اونجایی که توی دنیای انسان ها بودم نمیشد پرواز کرد . کلاه زرهم رو روی سرم کشیدم . از کوه پریدم پایین و وارد بازار شدم . شلوغ نبود . مثل بازار های جهنم که جای تنفس نبود .سرم پایین نگه داشته بودم تا جلب توجه نکنم . میتونستم ببینم که رویازاد ها )میشه گفت اصلا شبیه رویازاد عادی نبودن) داشتن با انسان ها بدون هیچ ترسی صحبت میکردن . درد توی تک تک سلول هام بود . درد شدیدی داشتم . ولی باید اینجا میومدم وگرنه شاید تا ده سال دیگه تو زندان بودم . به دوازه های قصر رسیدم . نگهبان های زیادی داشت . خب اینا ادم بودن ولی ارزش جنگیدن نداشتن . 
پریدم روی یکی از نگهبان ها و از دیوار قصر بالا رفتم و پریدم توی حیاط قصر .
- هی مارکو باورت میشه بالاخره تونستم از قدرت چوبدستی استفاده کنم !
دختری بود به با موهای بور و چشمایی ابی و پوستی روشن . پسره وایساد و منو نگاه کرد. 
- هی استار تو هم اون موجود رو میبینی ؟
با شگفتی گفت 
- اره میبینم .
با تعجب سمت من اومد
- تو کی  هستی و توی قصر ما چیکار میکنی ؟ 
- متعلق به شما دوتاست ؟
- البته که نه مال مامانمه !
مون باترفلای توی سالن  اصلی قصر بود . دویدم به به طرف در و در رو باز کردم . یک زن و یک مرد روی صندلی نشسته بودن . و با حیرت به من نگاه میکردن .
- بانوی من این همون دختری بود که بی اجازه وارد قصر شد !
همون نگهبانی بود که پریده بودم از روش . زن روش روبه من کرد و با صدایی بلند و بد اخلاق گفت 
- ای بچه تو کی هستی و چطور جرئت میکنی بی اجازه وارد قصر من شی ؟ میدونی که سزاوار زندان رفتی ؟
خندیدم . جا خورد .
- مون باترفلای تویی ؟
جا خورد .
- بله خودمم مگه نمیدونی ؟ من ملکه میونی هستم . و حق نداری منو اینطوری صدا بزنی ! مثل تو کی هستی ؟
کلاه هودیم رو در اوردم . با چهره واقعیم بودم یعنی با شاخ و گوش نوک تیز و موهای مشکی و پوستی روشن و چشمانی مشکی قرمز و با زخمی عمیق روی چشم . 
با حیرت نگاهم کرد . اون دختره و پسره وارد شدن . و با وحشت نگاهم کردن . نگهبان ها نیزه به دست اماده باش بودن .
با صدایی رسا گفتم
- من ماریوس سایفر اخرین فرزند تریگون سایفر و جانشین بیل سایفر هستم ! 
همه گیج شدن . اون مرد گفت 
- بیل سایفر ؟ هه اینا دیگه چه موجودین ؟ تریگون همون تریگون افسانه ای ؟ اینا همش خیاله ! 
مون جا خورد . از صندلی اومد پایین . و دستاش میلرزید . و باصدایی پر از بغض گفت 
- واقعا خودتی ؟ یعنی دختر من که گم شده بود بعد چهارده سال خودش برگشت پیش من ؟؟ 
اون مرد جا خورد .
-د چی یعنی امکان داره ؟ اون همونه ؟ ولی این شبیه دیوه ! اصلا شبیه نیستن !اصلا شبیه ادم نیست !
- قرارم نبود ادم باشه !
و بغلم کرد . همیشه فکر میکردم بغل مادر خیلی حس خوبی داره ولی حسی نداشتم .انگار غریبه بغلم کرده بود .داشت گریه میکرد.
- دخترم !
یک ربع بود داشت گریه میکرد و توی بغلش بودم . خودم رو از بغلش کشیدم بیرون و ازش فاصله گرفتم. ولی همین طوری داشت گریه میکرد . 
- پس تو خواهرمی !
و با شادی به من نگاه کرد . 
یک ساعت بعد 
روی تخت نشسته بودم و استار و مارکو داشتن تمرین مبارزه میکردن . البته استار با اون چوب دستیش که هامل جادو بود کار می کرد و مارکو کاراته ! طاقتم تاق شد . از تراس پریدم پایین و وارد حیاط شدم .
- داری اشتباه میری !
انگار بهش توهین شده بود .
- نخیر درسته !
-  نه غلطه !
- یه موجود غیر انسان از کاراته چه میفهمه ؟ 
همون حرکتی روکه داشت کار میکرد زدم . دهنش باز شد . بهش چشم غره ای رفتم .
- هی ماریوس چرا تو تمرین نمیکنی ؟
- چون برای مبارزه به برادرم نیاز دارم . 
- خب بدون برادرت نمیتونی ؟
- برای تمرین تنهایی نمیشه و همیشه به یکی نیازه !
- یعنی من تنهایی مبارزه میکنم بی فایدس ؟؟
دیگه زیادی حرف زده بودم . نشستم . 
- هی بیا عکس خواهرانه بگیریم !
و یه چیز اهنی رو اورد بیرون . سریع ازش دور شدم . 
- هی چیه ؟ گوشیه دیگه ! گوشی تاحالا ندیدی؟؟
گوشی دیگه چیه ؟؟
اومد سمتم . 
- هی ببین یه وسیله پیشرفتس که با برق کار میکنه !
- برق چیه ؟
- چیزی که باهاش وسایل رو روشن میکنن ! مگه شماها با برق وسایلتون رو روشن نمیکنید ؟
سر تکون دادم .
- با شمع یا فانوس .
جا خورد .
- ما صد سال پیش این کارهارو میکردیم ! هی مارکو !
- بله ؟
- بیا به این دختر میونی رو نشونش بدیم !
از قصر بیرون رفتیم .
مارکو
- میگم لباست حالت نظامی داره . عضو ارتشی چیزی هستی ؟
حرفی نزدم . دیگه حوصله حرف زدن نداشتم .وارد بازار شدیم . خیلی جای هیجان انگیزی نبود . بهم بازار رو نشون میدادن . وقتی داشتیم از وسط یه وسایل جادوگری فروشی میگذشتیم یه شیطان دیدم از خاندان شیطانان درجه ده پایین درجه . سمت ما اومد
-سلام استار سلام مارکو ! این دختره کیه که کلاه روی سرشه ؟
- خواهرمه !
- خواهرت ؟
- اره اونم مثل تو اهل جهنمه ! خانوادش خاندان سلطنتین .
- اینکه امکان نداره ما خاندان سلطنتی هستیم ! 
- منم بهش گفت ولی گوش نکرد !
گفتم 
- تو فرزند مکس همون پادشاه ادمیزاد هستی ؟؟
و خندیدم
-معلومه پدر من ریئس اصلی جهنمه و سایفرا از وردستاشن من میتونم سایفر ها رو توی یه انگشت بکشم ! 
- واقعا ؟
- معلومه ما اصیل ترین ها هستیم و قدرتمند ترین همه موجودات رو میتونیم به تحت خودمون در بیاریم !! 
-خیله خب بیا مبارزه کنیم !
- مطمئنی ؟ قراره حسابی اسیب ببینی . 
و خندید . در حین خندیدن بهش حمله ور شدم و چاقو رو گرفتم جلوی گردنش .
- هنوزم مطمئنی که قوی ترین موجو جهانی ؟؟
- البته ! من حواسم نبود !
- در هر شرایطی باید حواست باشه ! شیطان درجه ده !
و سرش رو زدم . همه جیغ زدن . بدنم شروع کرد به سوختن . فرشته ای ظاهر شد .
- باید حواست به رفتارت باشه بانوی من ! 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.