فصل بیست و دو : مجازات

ماریوس سایفر : دختری زاده اتش : فصل بیست و دو : مجازات

نویسنده: sm_13

امکان نداشت . گردنبند من پیش اون بود ؟ 
- ماریوس تو با راشل اسمیت واقعی چیکار کردی ؟
- کشتمش .
- تو چطور تونستی موجود پاک رو بکشی ؟ باید مجازات شی !
کبریت در اورد و زیر صورت من گذاشت . ما سایفر ها زاده اتشیم و با اتیش نمیسوزیم فقط چهره حقیقی مون پدید میاد . ورد های من مثل خاکستر ریخت زمین . ولی باز کبریت رو نگه داشته بود .
- پس چهره حقیقیت همینه ؟ به یه شیطان نمیخوره . 
خندید  .
- پس تو نیمه سایفری ؟ 
خندید . توی صورتش تف کردم .
- بی  ادب .
ونور بهم تابید . با تمام شدت . وردم هم بی اثر شده بود . لعنتی بهتر از این نمیشد . 
- نمیخوای بهم اطلاعات بدی ؟ شاید بخشیدمت .
و خندید . چاقوم رو در اوردم . سریع جا خالی داد .ولی خورد به شکمش . با خشم نگاهم کرد .
- بگیریدش و تا حد مرگ شکنجش  کنید . موجود بی شخصیت .
نگهبانها من رو گرفتن و بردندم .
نیم ساعت بعد .
دست و پاهام بسته بود .برعکس بودم و زیرم اقیانوس خون بود . 
- نمیخوای بگی برای چی اومدی ؟
و با چاقو زد تو پام . خون از دهم پرید بیرون .
- اه  نور و شکنجه سختته ؟ 
فکم رو محکم فشار داد .
- حرف بزن دیو .
زنجیر ها اهن بود و دستم سوخته بود . خود به خود زنجیر ها رو باز کردم و به طرف جاکوب حمله ور شدم . نور رو بیشتر بهم تابوند . و چاقو رو زد توی قلبم . دیگه میمردم . چشمام پر از وحشت بود . ولی خود به خود قلبم ترمیم شد . چی شد ؟
- بیل بهت نگفته بود ؟ 
و خندید . ولی نمیتونستم بقیه زخمام رو درمان کنم . زهر داشت . برای همین بود . داشتم خودم رو به سمت در میکشیدم . ولی پاش رو روی کمر گذاشت و موهام رو کشید تا اینکه جیغم در اومد . 
- میدونی به ذهنم اومده همون یه چشمتم بکنم ! ولی نه 
تمام بدنم ذوق ذوق میکرد . سر بود . تمام قدرتم مثل باتری تموم شده بود . روی بدنم دیگه پوستی نمونده بود . همش جای چاقو بود و خون .
- چیه دیگه نمیتونی ؟
وخندید .صاف چاقو رو زد تو گردنم . دیگه نفسم بالا نمیومد .
- دیگه کافیه برای مرگ جلوی بیل باید انرژی داشته باشی ! 
منو انداخت توی سلول زندان . 
- نگاه کن . همه جا الوده به خون کثیف تو شده ! خونی که باید از بین بره !
و رفت . منم توی تنهایی بودم . مراسم جلسه بین جهنم و بهشت سه روز دیگه بود و منم باید تووی این خراب شده باشم . دیگه نتونستم و خوابم برد .









توی جایی در حال حرکت بیدار شدم . شبیه زندان در حال حمل بود .
- ماریوس ؟
الکس بود .
- گفتم نیا ! ببین به چه حال و روزی افتادی ! سه روزه خوابی ! همه فکر کردیم مردی .
فقط نگاهش کردم . نمیتونستم تکون بخورم . و رفت . توی جنگل های جهنم بودیم . میتونستم قلعه رو ببینم . صدای حرف های لپس ها رو میتونستم بفهمم . نقششون این بود من رو جلوی بیل بکشن . وقتی به قصر رسیدیم ، نگاهبانا من رو گرفتن و پشت اریک میبردن . وقتی رسیدیم به اتاق جلسه من جلو دم در بودم .حرفاشون رو میشنیدم .
- خبر خوب دارم بیل سایفر !
- چه خبر دیگه داری ؟
اریک بشکن زد و من رو اوردن داخل . بیل متعجب بود . ولی نترسیده بود . 
- ایندفعه جلوی خودت به مرگ میرسونمش . 
و نور رو بهم تابوند . نگهبان ها من رو ول کردن . شروع کردم به سوختن اینقدر سوختم که دیگه چشمام سیاه دید . 
(گفته شده توسط راوی )
ماریوس دیگه حرکت نمیکرد و افتاد .
- چی شد ناراحت نیستی ؟
بیل مطمئن بود ماریوس نقشه ای داره . ماریوس سعی کرد کشان کشان فرار کنه . ولی نور نمیذاشت . دیگه افتاد و مرد . ناگهان الکس به سرعت نور ، نور مقدس رو قط کرد و ماریوس رو بغلش گذاشت .
- الکس فرزندم چیکار میکنی ؟
الکس داشت گریه میکرد  و ماریوس رو محکم گرفته بود .
- تو ظالمی پدر !
- مرگ یه سایفر چه فرقی به حال تو میکنه ؟
- من ، من اونودوست دوست دارم .
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.