افسانه سه چشمی ها دختران سه چشمی : فصل هفدهم 

نویسنده: sm_13

از خواب پا شدم . صورتم قرمز بود . اولین قربانی . آه . چشمام رو با اب بغل تختم شستم . لباسم رو پوشیدم . امروز باید سنگ نوشته رو بخونم . امروز . در رو باز کرده بودم . مامان داشت ظرف میشست و گریه میکرد . میلی به غذا نداشتم . دیشب تا صبح گریه میکردم .
- اشکالی نداره ماریا 
و بغلم کرد . اول فکر کردم مامانه اما نه جیسون بود .  با تعجب نگاش کردم . هولش دادم .
- چی توی سر کثیفته ؟
- صحبت میکنیم .
- من با تو ؟ هه هرگز .
- ماریا ! گوش کن . صحبت میکنیم . خیله خب ؟
- آ باش
اتوبوس بوق زد و در رو باز کردم و سوار اتوبوس شدم . اومدم بغل راننده بشینم جیسون دست منو گرفت و بغل یه صندلی خالی نشوند . با تعجب نگاش کردم 
- خوبی ؟ آ چیزی زدی ؟
- حقیقت رو باید بگم . مجبور بودم باهات بد رفتار کنم . بابا مجبورم کرده بود . من ادم مهربونیم در اصل . بابا  میگفت مرد واقعی شروره . و همه جا کارهام رو تحت نظر داشتن بد نبودم اعدامم میکردن . من به تو ایمان دارم . من تمام چیز هایی رو میگی باور دارم و میدونم تو ملکه ای . کمکت میکنم ! قسم میخورم . دروغ نمیگم . من میدونم رُوول خدا نیست و یه خدای واقعی وجود داره . میخوای سنگ  نوشته سوم محلش رو پیدا کنی من کمکت کنم. 
لحنش اروم بود . عجب . کمک . اگه راست بگه چی ؟ امتحان میکنم . دستش رو برای معامله جلو اورد .
- قبوله ؟ 
آهی کشیدم و گفتم
- گزینه دیگه ای ندارم . نمیتونم به کس دیگه ای اطمینان کنم . قبوله . 
رسیدیم . دستم رو گرفت . حس عجیبی بود باهام مهربون بود .خیلی مصمم به همه جا نگا میکرد . میترسید . از ترس مامور های بابا . پس قضیه ایه .بابا هم نقش داره . هی . وارد مدرسه شدم . برو بریم . 
_________________________________
گوشیم رو پششت حوض اسیدی مدرسه توی دستام مخفی کرده بودم . سعی میکردیم با جیسون پیداش کنیم رمز رو .
- پس گفته تو وارثی !
- اره 
- و همه میگن تو برتری . شاید چیز مهمی داری !
- مبارزم خوبه وقتی که خوابم .
- عجب . 
دوباره به گوشی زل زد . 
- صب کن . من کد خون خوبیم . وایسا . یه رمز وجود داره . لابه لا . فهمیدم . 1 رو س بگیر .
- باشه .
یکم پلک زدم و وای . 
- جیسون بد بخت شدیم . گفته محل بعدی . در جایی از سری ترین و خطرناک ترین و مخفی ترین جای ساختمان مرکزی رُوول . ان سنگ همه حقیقت رو میگه .
- سلام بچه ها !
استفان بود .
- دارین چیکار میکنین ؟ مگه با جیسون بد نبودی ؟ اهای دختر توهمی .با تو ام .
همونه . استفان واقعی نیست . در گوش جیسون گفتم 
- جیسون اون رباته .
و زنگ خورد و از جامون بلند شدیم . 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.