غرق عشق : معجزه اتفاق افتاد 

نویسنده: _FARNIYA_

روی یه صخره کنار رودخونه نشستم زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو زانوهام 
شروع کردم با صدای بلند گریه کردم
صدای گریه ام تو کل رودخونه شنیده میشد
یکدفعه دست یکی رو روی شونه ام احساس کردم
با سرعت به پشت سرم نگاه کردم
همون ادم توی خیابون بود
_حالت خوبه؟
اشکای روی صورتمو پاک کردم
+اره خوبم
_نمیخواد الکی بگی که خوبی صدای گریه ات رو شنیدم
+خب پس چرا می پرسی
_نمیدونم
کنارم نشست
_چی شده؟
+تولد مزخرفی داشتم
_متاسفم......تولدت مبارک
+ممنون
همه جا ساکت شد
+تو خوناشامی؟
_چرا همچین سوالی پرسیدی؟
+هستی نه؟
_اره
+نمیخوای بدونی از کجا فهمیدم؟
_نه
+چرا
_چون می‌دونم چجوری فهمیدی
+تو توی منطقه ادم ها چیکار می کنی؟می دونی که مجازات می کنن
_یه کار ریزی داشتم کسی هم منو ندید البته جز تو
چشماش قرمز شد
+تو که نمی خوای گازم بگیری میخوای؟
_نه مگر اینکه خودت بخوای
+اها
_ولی مگه این چیزی نیست که میخوای؟
+چی؟ ام......نه
_مطمئنی؟
+اره مطمئنم
_باشه
هردو ساکت شدیم
_میخوای بیای تو منطقه ما؟
+چی؟
_میخوای بیای تو منطقه خوناشام ها؟
+میتونم؟
_اره
بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد
_بلند شو
دستشو گرفتم و بلند شدم
_میخوای بغلت کنم
+برای چی؟
_که ببرمت اونور
+باشه
بغلم کرد
_محکم بچسب
بلند پرید و تو منطقه خوناشام ها فرود اومد و بعد منو گذاشت زمین
_دنبالم بیا
+وایستا
_چیه؟
+اسمت چیه؟
_دنیل
+منم لیام
_خوشبختم
+منم
قلبم تند تر از هر زمان دیگه میزد انگار داشت از جاش کنده میشد
دنیل یه نیشخند زد
+چرا نیشخند زدی؟
_قلبت معمولاً انقدر تند میزنه؟
سرخ شدم
+نه
اصلا حواسم نبود این خوناشام ها شنوایی قویی دارن
_دنبالم بیا خانوم ذوق زده
نیشم تا بنا گوش باز شد و دنبالش راه افتادم 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.